سه تفنگدار

 

با تجربه خوب و موفقي که در تدريس رياضي سال اول دبيرستان داشتم، خودم هم مايل بودم تا بيشتر با روحيات عليرضا آشنا شوم. پسر جذابي بود... به من حرفهائي ميزد که گوئي از جنس ديگري بود که نشنيده بودم. چهارده سال بيش نداشت، اما حرفها و تفکراتش نشان از هوش سرشاري داشتند که باعث ميشد در عمق قلبم احساس احترامي نسبت به او داشته باشم.

پسري ورزشکار بود... در جمع فاميل و در مواقعي که با مـن بود، نسبتـا آرام و شوخ طبع بود. زور بازويش را بي دليل خرج نميکرد. قامتي بلند و چهارشانه داشت با موهائي کم پشت. هيکلش چاق نبود، اما درشت بود با صورتي نسبتا تپل و نمکين. چشمان ميشي اش انگار کمي رنگدانه قهوه اي کم داشتـند... چـهره اش حالتي مردانـه داشت که بر وقـارش مي افزود. از همان دوران بلوغ اين ويژگي ها را نشان مي داد.

يادم نمي رود... در يکي از روزها کمي به چهره ام خيره ماند. چون نگاهش طولاني شد، به چشمانش نگاه کردم. با لبخندي از من پرسيد: «بهنام... من خوشگلم؟!»... انگار که حرف شوخي را مي شنوم، ابتدا لبخندي از سر تعجب بر لبانم نشست. چون او را همچنان منـتظر يافتم، با خنده پاسخ دادم: «خوشگل که نه...! اما قابل تحمل، چرا!»...

شگفت زده لبخندي زد و تکرار کرد: «... قابل تحمل... آره؟! من قابل تحملم...؟!» و خنده اي کرد که مخصوص خودش بود. خنده هائي وقفه دار و بلند.

                         دسته گل سیاه

خاطره خاصي تا خرداد 1374 به ياد ندارم... جز اين که به طور ناگهاني شوهر خاله مهرباني را در يکشنبه 24 خرداد از دست دادم. مردي سيد و «يوسف» نام و بسيار دوست داشتني. يادم نمي رود که در کودکي، دعواهاي کوچک و بزرگي بين من و عليرضا اتفاق مي افتاد که سر و صدا به پا ميخاست... سيد يوسف عزيز گاهي او را به کناري مي کشيد و مي گفت: «اين ديوانه است، تو که عقلت مي رسه بيا اين ور...!» و سپس مرا به کناري مي کشيد و همين حرف را هم به من مي زد! اين سياست «يه پتک به ميخ و يه پتک به نعل» با توجه به شخصيتي که سيد يوسف داشت، هميشه جواب مي داد و ما آرام مي گرفتيم! ... اما از چند سال پيش، حقيقتاً توافق يا تفاهم عجيبي در ديدگاهها داشتيم و يا دستکم، مخالفت خود را بروز نمي داديم. ايرادها، اشکالات يا انتقادها را بي پروا به هم مي گفتيم ولي بحث را کش نمي داديم... تو گوئي همان ذکر اين نکات باعث مي شد تا در بيشتر موارد، روشها و رفتارهاي همديگر را اصلاح کنيم.

      شمع عزا

آن روز عليرضا بعد از نهار به منزل ما آمد. تشييع جنازه ساعت 14 بود. با او و خواهرم رهسپار شديم. وقتي رسيديم که آن عزيز را در گور نهاده بودند. خيلي تلخ بود... کسي که با همه شوخي مي کرد و خنده هايش زبانزد تمام فاميل بود، اينک در داخل گور و رو به قبله آرميده بود... با کنجکاوي آميخته با وحشت جلو رفتم تا براي آخرين بار ديداري با سيد يوسف داشته باشم. صورتش خيلي جوان به نظر مي رسيد. اصلا به چهره مرده شباهت نداشت... گوئي به خواب رفته بود. حالت ته ريشش را اصلا نمي توانم فراموش کنم... آن ريشهائي که بيشتر مواقع با تيغ اصلاح مي شدند، انگار تازه بودند و حالتي شبيه به خواب در چهره نوراني او ايجاد کرده بودند.

شاهد ضجه هاي دخترخاله نازنينم بودم... غم مادر در پنجشنبه ششم خرداد 1372 کم بود، که پدر چون گلش را نيز به فاصله دو سال از دست رفته مي ديد... ناله هاي «پدرجان...! اميدم نااميد شد...»... که از حنجره هاي خسته دخترخاله سختي کشيده ام برمي خاست، هنوز هم دلم را به درد مي آورد...

حال دخترخاله و پسرخاله هاي مصيبت ديده ام را نمي توانم وصف کنم. از دست دادن پدر و مادري مهربان و دلسوز به مفهوم حقيقي کلمه آن هم در عرض دو سال مصيبتي نيست که کسي به آساني با آن کنار آيد. در اين ميان اما از بيان رنج آخرين فرزند سيد يوسف قاصرم. پسرخاله ام «مهدي»، ديگر يکي از آن «سه تفنگدار» که پسرخاله همديگر بوديم، نبود. انگار که زخمي خورده باشد، از درون ويران شده بود. من مي دانستم که در درون مهدي چه مي گذرد. به همين دليل دودل بودم که به نزدش بروم و او را تسلي دهم. عليرضا به نزدش رفت و با رفتار سردش مواجه شد... به نزد من آمد و گفت: «مهدي چرا اين طوري شده...؟» گفتم: «بذار راحت باشه... الان خيلي ناراحته...».

      مراسم تشییع

مهدي، اولين تفنگداري بود که کنار کشيد... زخمي که روزگار بر او وارد کرد، کاري بود. مهدي دو سال بعد در سربازي موفق به اخذ ديپلم شد و زندگي مستقلي را در پيش گرفت.

من و عليرضا دو تفنگدار از آن سه تفنگدار رؤيائي بوديم که در ميهمانيها، پارکها و عروسيها جدائي ناپذير بوديم و هر چه زمان مي گذشت، من و عليرضا بيشتر با روحيات هم آشنا مي شديم و انگار مي خواستيم تا جاي خالي روح و وجود تفنگدار کنار رفته را پر کنيم.