heart and pocketاو به من گفت: دختري رو دوست دارم که اسمش «بهاره» است... خيلي هم دوستش دارم... همش بهش فکر ميکنم... اصلا حواسم به درس نيست و نميتونم تمرکز کنم...

افسردگي و غم از صورت و چشمانش به راحتي آشکار بود. اين براي من عجيب بود که چنين پسري تا اين قدر احساساتي باشد. قبلا که او را در ميهمانيها و در محيطهاي ناخلوت با افراد ديگري از فاميل يا غير فاميل ميديدم، اصلا فکر نميکردم که او هم درگير عشقي زودهنگام شود. من عادت دارم که به درددل ديگران گوش دهم تا خوب تخليه شوند و براي اطمينان دادن به آنان که گفتارشان برايم مهم است و علاقه به صحبتهايشان دارم، سئوالهاي ظريف ميپرسم. اين سئوالها علاوه بر اين که پرسش شونده را وادار به تخليه بيشتر حرفهاي فرو خورده ميکند، آگاهي مرا از عمق گرفتاري طرف مقابلم بالا ميبرد. در نهايت، احساس رضايتي که پديدار ميشد -هر چند براي مدتي کوتاه- باعث راحتي و آرامش دروني ميگرديد.

در يکي از انتراکتها، زماني بيشتر از معمول گوش به حرفهايش سپردم. به خوبي متوجه شدم که پندهاي بيات شده اي چون «هنوز برات زوده، بگير بشين درستو بخون...»، «اين دختره که خيابونيه... تو چرا دنبالش راه افتادي؟ عاشقشم شدي؟!...» و يا حتي «اگه خوب درسهاتو بخوني، از فکرش بيرون مياي...» کارساز نيستند. اين مساله از آنجا برايم امري مهم به شمار آمد که احساس کردم اين يک دوست داشتن ساده و معمولي نيست. در واقع، با عشقي مواجه بودم... آن هم عشقي نخستين.

                  First love

حالت چهره او را در اولين جلسه اي که با هم داشتيم هيچ گاه فراموش نميکنم. ترم اول دانشگاهم بود و در شبي که اوقات فراغت داشتم، او آمد. او را هفته ها بود که نديده بودم و ابتدا ميخواستم همان برخورد راحت را با او داشته باشم؛ ولي به زودي دريافتم که خبري هست. گوئي مادرم چيزهائي از او ميدانست، اما به من نگفته بود.

به اتاقم که در طبقه دوم بود، رفتيم. قيافه اش نشان ميداد که در دلش غوغائي برپاست. درست نديدم که از او پرسش کنم. خيلي خشک و رسمي تدريس درس «رياضي يک» را آغاز کردم. او تلاش ميکرد که همين روش سيستماتيک و کتابي را که برايش توضيح ميدهم، فرا گيرد. او هوش بالائي داشت، اما تا ماه دوم و با وجودي که مرتب در سر کلاسهاي دبيرستانش حضور مي يافت، چيز زيادي نياموخته بود. پس از مدتي احساس کردم که اگر همين گونه به پيش رود، فقط وقت خودمان را تلف ميکنيم.

deltaدر بحث «اتحادهاي جبري» مشکلم زياد بود... هر چه بيشتر توضيح ميدادم و حالتها و اتحادهاي بيشتري را بازگو ميکردم، سر در گمي او نيز بيشتر ميشد. فکري به نظرم رسيد... از هوش سرشارش بهره بردم. نقبي زدم به درسهائي که بايد در چند هفته آينده ميخواند...! آن هم در حالي که درسهاي فعلي اش را مسلط نبود. روش «دلتا» Delta را با فرمول برايش توضيح دادم و از آن براي تجزيه چند جمله ايها استفاده کردم. حدسم درست از آب درآمد. از اين که بشود با فرمولي نسبتا ساده، بسياري از اتحادها را حل کرد، به معناي واقعي «ذوق» کرد. به درس رياضي علاقه مند و نوبت اول را قبول شد. يادم نمي رود وقتي با روش خودم وادارش کردم که در عمق يک مساله فرو رود، آن را حل کرد. وقتي زير چشمي مرا ميپائيد تا درست يا غلط بودن جوابش را بگويم، به راه حلش نگاه کردم... با لبخند آفرين گفتم... چهره مردانه اش شکفته شد... نيم خيز شد و گفت: «اگه از ياد اون بيرون بيام هر مساله اي رو ميتونم حل کنم...»... و من در دلم گفتم: «چرا که  نه... چرا بيرون نياي... تو هنوز اول راهي...».

همين کلاسهاي کمک درسي رياضي بهانه اي بود تا بيشتر با هم آشنا شويم. فاميل بوديم، اما با فاصله اي که در دوران حساس بلوغ بين ما افتاده بود، لازم بود تا خواسته ها و احساساتمان بازگو شوند... ديگر اينها، آن تمايلات کودکانه نبودند و اکنون لازم بود تا با نيازها و واقعيتهاي دنياي حقيقي کنار بيائيم.