پائيز سال 1393 يادآور عطر خوب به ثمر رسيدنِِ تلاش‌هايم براي ارائه‌ي يک مقاله‌ي تخصصي، آن‌هم در زمينه‌اي بود که براي نخستين بار انجام مي‌شد. پس از سال 2004 (1383) که نخستين مقاله‌ي I.S.I. من در يکي از معتبرترين ژورنال‌هاي بين‌المللي رشته‌ام چاپ شد، کار پژوهشي، حتي در ژورنال‌هاي داخلي هم منتشر نکرده بودم. اين بار اما بعضي از نتايج کارهائي را که در آزمايشگاه خودم انجام داده بودم و فرآيندهاي مکانيکي، شيميائي، مينرالوژيکي و فيزيکي را با هم داشت، به‌صورت مقاله‌اي در يکي از کنفرانس‌هاي بين‌المللي داخلي ارائه دادم که پذيرفته شد و براي شرکت در اين کنفرانسِ دو روزه، به رايگان دعوت شدم.

از ديدن «او» پس از پنج سال و هفت ماه (از کنگره‌ي شيراز) که بگذريم، درگذشت خانم عموجان (زن‌عموي مادرم) در روز پيش از آغاز به کار کنفرانس، خاطره‌ي اين زن دوست‌داشتني را در تمام ساعت‌هاي حضور در سالن برايم زنده مي‌کرد. کساني که در برچسب‌هاي وبلاگ (ستون سمت چپ) دقت کرده‌اند، مي‌دانند که چه‌قدر خانم عموجان را دوست داشتم.

فروردين 1393 خيلي به مادرم اصرار کردم به ديدنش برويم... مي‌گفت «آلزايمر گرفته و حتي نزديکان خودش را هم نمي‌شناسد...»... و اين چنين شد که خانم عموجان که يادآور روزهاي شيرين کودکي و نوجواني‌ام در تابستان‌هاي زيباي منطقه‌ي پاچنار بود، براي هميشه رفت. آ‌ن‌چه خوشحالم مي‌کند، عکس زيباي دسته جمعي‌اي است که حدود سال 1389-1390 در منزل خانم عموجان با گوشي نوکياي 6600 ام گرفتيم و حسي در درونم مي‌گفت که اين عکس، آخرين عکس خواهد بود و همين‌طور هم شد...