روزانه های بهنام - 75 ؛ آنانی را که به جای یاری می دزدند، چه بنامیم ؟
همکار مهندسي داشتم در شرکت قبليام به نام رامين که خيلي با هم جور بوديم. پسري بلند قد و قوي بنيه اهل لوشان. شخصيتي کاريزماتيک داشت. آنقدر احترام همديگر را داشتيم که همه در شرکتي که با هم کار ميکرديم، متوجه اين موضوع شده بودند. سرتان را درد نياورم. اين همکارم خيلي چيزها برايم تعريف کرد که کم کم در اين وبلاگ مينويسم. بعضيها خندهدار و جالب و بعضي ديگه هم تلخ و دردناکند.
رامين معمولاً آخر هفتهها يا هر دو هفته يکبار و يا گاهي هم وسط هفته به باغ زيتون پدرش سر ميزد تا به درختان زيتون رسيدگي کند. حتماً ميدانيد که رودبار، لوشان و منجيل از نظر کشتِ زيتون و توليد فرآوردههاي آن شهرت دارند. عصرِ روز جمعهاي که رامين به شهر ما بر ميگشت، جلوي چشمش و در مسيري نه چندان دور حادثهي وحشتناکي رخ ميده. اتوبوسي پر از مسافر به داخل درهي کنار جاده سقوط ميکنه. حتماً درهها و پرتگاههاي دلهرهآور و خطرناک جادهي قديمِ شمال را ديدهايد.
پيش از اينکه نيروي پليس يا امدادگران به اونجا برسند و جاده رو ببندند، رامين بهسرعت خودش رو به لبهي پرتگاه رسوند و پس از پارک کردنِ خودرو، به سمت پايين دره راه افتاد. نخستين کسي بود که به قصد ياري شتافته بود. فاجعه، وخيمتري از آني بود که فکر ميکرد. آدمها جا به جا روي زمين پرت شده بودند. تکههايي از بدن انسانها روي تختهسنگها و سبزههاي شيب دره افتاده بودند. دستها، انگشتها، سرهاي قطع شده و بدنهاي له شده منظرهي هولناکي ساخته بود. رامين، برخلاف قد و قامتش آدم دلنازکي است. طاقت ديدن اين صحنهها را نداشت. در اين وقت، مردان و پسراني را ديد که به سرعت از شيب دره پايين ميآمدند و دنبال ساعت، دستبند، انگشتر، گردنبند، گوشي تلفن همراه، کيف پول و هر آنچه که به درد بخور باشد، ميگشتند! يکي از آن «نا مردان» آنچنان ولعي در اين دزدي بيشرمانه داشت که ذوقزده و خندان، براي اينکه از رقيبانش عقب نيفتد به سرعت لابلاي جنازهها و مجروحان ميگشت و با وجوديکه ميفهميد اينان نياز به کمک دارند، از باز کردن ساعت و درآوردن انگشتر و النگو از دست زخميها و حتي زنان و دختران ابا نداشت! رامين آنچنان خشمگين شد که با لگد محکم بر پهلوي آن «نا مرد» زد. آن پستفطرت نالهاي کرد اما چون نگاهش به اندام ورزشکارانهي رامين افتاد و کارش نيز بياندازه بيشرمانه بود، نالان و در حاليکه دست بر پهلويش نهاده بود، از شيب دره بالا رفت.
رامين به هر کس که ميرسيد، در کنارش مجروح ديگري را مييافت که بدحالتر از مجروخ قبلي بود! بيشترِ زخميها دستان و پاهايشان به طرز وحشتناکي شکسته و استخوانها از گوشت بيرون زده بودند! صداي نالهي دلخراش پيرزني توجه رامين رو به خودش جلب کرد. به پيرزن که رسيد، از ديدن چشم پيرزن که از کاسه بيرون آمده و آويزان بود، حالت تهوع به او دست داد. بياختيار بالا آورد. نميتوانست کمکي کند و با حالي خراب و چشماني اشکبار از دره بالا رفت تا به منزل بازگردد. پليس، قسمتي از جادهي بعد از رخ دادنِ حادثه را براي رسيدن کمکهاي امدادي بسته بود. رامين اما چون جلوتر پارک کرده بود، بيهيچ مشکلي به شهر خودش بازگشت.
به راستي... ما را چه شده؟ ما که نوادگان کوروش و داريوش و آتوسا و يوتاب هستيم، چرا به اينجا رسيديم؟ چرا بايد تنها به قرنهاي گذشتهمان افتخار کنيم و امروزمان خالي از افتخار باشد؟ آيا آن افرادي که در اين واقعه اين دزدي پستفطرتانه را انجام دادند، نياز مالي داشتند؟ به نانِ شبشان محتاج بودند؟ اگر آري، در آن وقت در جادهي شمال چه ميکردند؟