شصت و دو؛ مهندسي که مخش تکان خورده بود !

 

در شرکت قبلي‌ام که کار مي‌کردم، همکار مهندسي داشتيم جهانگير نام که مجبور بود هر روز از کرج بياد و بره. يه روزي ديديم که با روزاي قبل خيلي فرق کرده... ريخت و قيافه‌اش و راه رفتن‌اش از دور داد مي‌زد که بــله... جهانگير خان يا با پياله ور رفته (که نرفته بود!) يا مخش تکون خورده! وقت زيادي نبرد که بفهميم کدوم‌اش بوده. وقتي وارد آزمايشگاه شد، با همه‌ي همکارهاي آقا دست داد و در کمال شگفتي دست‌اش رو به سمتِ کارآموز دختري هم که اون‌روز آن‌جا بود، دراز کرد! اون دختر هيچ‌کاري نکرد اما از چهره‌اش مي‌شد فهميد که چندان هم خوش‌اش نيومده.

 

جهانگير زود متوجه شد؛ دست‌اش رو کشيد و همراه با خنده‌ي همگي ما به‌خاطر اين سوتي بزرگ، از اون دختر خانم عذرخواهي کرد! در وقت مناسب، جهانگير رو به‌کناري کشيدم و با خنده ازش در مورد کار امروزش پرسيدم. گفت: «خدا به‌من رحم کرد... پژوئي که سوارش بودم توي اتوبان با سرعت زياد چپ کرد... تموم سر و بدنم به در و ديوار داخل ماشين کوبيده شد... خيلي ترسيدم اما اصلاً زخمي نشدم... خدا به‌من خيلي رحم کرد... فقط انگار مخم تکون خورده...!»

اون روز جهانگير کلاً اوت بود... من تازه ديروز (22 مهر 1392) متوجه شدم که چپ کردن چه قدر وحشت‌ناکه... موضوع اون‌روز رو در يه فرصت مناسب خواهم نوشت... از جهانگير و کارهاي جالب‌اش هم خاطره‌ها دارم که کم کم مي‌نويسم.