جمعه خاطره انگیز یا یک سردرگمی تازه (سرگذشت واقعی یک عشق- 17)
خواهرم گوشی را در دستانش داشت و به حرف های «او» گوش می کرد. احساس کردم که از لحن صحبت همکلاسی ام چندان خوشش نیامده است. به او حق می دادم، چرا که «او» دختری مغرور بود و در عین حال که دل پاک و باصفائی داشت، اگر کسی او را نمی شناخت، شاید از رفتارش ناراحت می شد.
خواهرم گفت: «خانم ...... میگن که اون جزوه هائی رو که شما (من) ازشون خواسته بودی و اون روز همراهشون نبودن، اگه هنوزم لازمشون داری، ایشون برات بیارن...»....

دلم لرزید... فرصت فکر کردن نبود... به خواهرم گفتم که بگه: «سلام منو بهش برسون و بگو که اون جزوه ها رو از مژگان گرفتم. خیلی ممنون...». خواهرم حرفم را به او گفت. کمی پای تلفن ایستاد و خداحافظی کرد و متفکرانه گوشی را گذاشت. لب هایش را به هم فشار داد و حالتی بی تفاوت به خود گرفت. خیلی تعجب کردم، چرا این قدر کوتاه با « او» صحبت کرد و چه گفته که خواهرم این رفتار بی تفاوت را از خود نشان داده است؟
کم کم برای مدتی که چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید، بیشتر از این که نگران شوم، کنجکاو شده بودم. خواهرم گفت: «چقدر مغروره... وقتی بهش گفتم تو سلام میرسونی، یه جوری گفت خیلی ممنون که انگار...». ادامه داد: «به من گفت که شماره داداشتون رو نداشتم و چون فوری بود از بایگانی گرفتم...».
دیگر تمام شد...
این دو دقیقه ای که گذشت، طوفانی در دلم ایجاد کرده بود که می توانست فکر من را در تمام آن روز جمعه و هفته بعدش درگیر کند. در اتاقم نشسته و درازکش فکر می کردم. هر چه سعی می کردم که خودم را در نزد مادر و خواهرم نسبت به تماسی که گرفته شد، بی تفاوت نشان دهم، نمی شد. از نیم نگاههای آنها به خودم و این که در مورد من با خودشان صحبت می کردند، به هیچ وجه خوشم نیامد. سئوالات زیادی با پاسخ های احتمالی فراوان تر در ذهنم می جوشیدند.

پرسش هائی چون...
- چرا او از ندادن جزوه ها به این زودی پشیمان و ناراحت شده که این روز جمعه زنگ زده تا بگه اگه لازم دارم، برای بیاره؟ آیا من و احساس من این قدر برایش اهمیت دارد؟ اگر این طور است، چرا آن گونه با من برخورد کرد...؟
- آیا من کار درستی کردم که به امید او نماندم و جزوه ها را از مژگان گرفتم؟ آیا اگر به طور مصلحتی از او می گرفتم و فردایش با گفتن این که «کپی کرده ام» به او بر می گرداندم، بهتر نبود؟ اگر این کار را می کردم، به احساسات لطیف «دوست داشتن معنوی همنوع» و «کمک به دیگران» از سوی او احترام می گذاشتم و نمی گذاشتم که او دچار عذاب وجدان احتمالی برای آن رفتارش شود (نمی دانم درست است که این گونه می نویسم یا خیر؟).
- نمی دانم چرا از این مطلبی که خواهم نوشت، زودتر یاد نکردم؟ فردای آن روزی که از گرفتن جزوه های «او» ناامید شدم، مژگان را تصادفی در راهروی دانشکده دیدم. موضوع جزوه ها را با او در میان گذاشتم. او جزوه های خودش را از کیفش درآورد و به من داد. در نگاهش می شد تعجب از این که به او رو آوردم را دید. اما بزرگواری کرد و چیزی به من نگفت. لازم می دانم در قسمتهای بعدی از این همرشته ای صمیمی و دوست داشتنی ام مطالبی را بازگو کنم و وظیفه خودم می دانم که تشکر ویژه ای از این دوست بزرگوار داشته باشم.
- همان روزی که جزوه ها و سررسیدها را در شروع ترم تحصیلی از او گرفتم، من با شرم بسیار شماره منزل مان را برای موقعیت های فوری به او دادم؛ چرا که او نماینده ورودی های 1372 بود و شماره تلفن تمام هم دوره ایهایش را داشت. بیشتر از این می ترسیدم که استاد یکی از درسها روزی را برای امتحان میان ترم یا مواردی از این دست تعیین کند و چون من تنها دانشجوی غیر هم دوره ای آنها بودم، ممکن بود دیر متوجه شوم. با شرمی بیشتر از قبل از او هم درخواست کردم که اگر برایش مشکلی نیست، شماره تلفن منزلشان را برایم بنویسد... «او» با آن چشمان قهوه ای رمز آلودش دودل و پرس و جو گر به من نگریست و در حالی که کاغذ یادداشت کوچک را به من می داد، گفت: «بفرمائید... البته فقط برای موارد درسی...». من اما تا به امروز هرگز عهد شکنی نکردم و هر باز که تماسی لازم بود، گاهی اوقات با تشکر فراوان او از من همراه بود. پس، آن دروغ زیبای مصلحتی به خواهرم که «شماره شما رو نداشتم و از بایگانی (یا دفتر دانشکده؟) شماره تون رو گرفتم»، مرا بیشتر مجذوب حجب و حیایش کرد. هنوزم آن کاغذ یادداشت کوچک را با دستخط نازنین اش دارم و تنها شماره ای است که هیـچ گاه فراموش نکرده ام...
به بهانه ناهار به هال آمدم. نگاه مادر و خواهرم به من برگشت...