چهارده؛ موبايل HTC Sensation ماجراساز !

 

برادرِ فرناز از مدتها پيش با دختري از شهري ديگر که در يکي از دانشگاههاي شهر ما درس ميخواند، دوسته. ماندانا خيلي محسن رو دوست داره... اون قدر که من واقعاً به اين دوستي رشک مي برم... و با شناخت کاملي که از محسن دارم، اون رو يک دوستي پاک ميدونم. شايد اين برميگرده به اين که من به عشق نخستينم نرسيدم ولي به هر حال نميتونم نوع دوست داشتـنم رو با کسي ديگه مقايسه کنم و فکر ميکنم که هر دوستي اي براي هر شخص با ديگري متفاوته و در واقع براي بيشتر دوستيها مثل اثر انگشت ميتونيم تفاوتهائي رو (جسمي و روحي) در نظر بگيريم که اون دوستي رو خاصّ و مشخص ميکنه. اون دوستي و (به اشتباه) عشقهائي که هدفي جز ارضاي پست ترين نيازهاي انساني ندارند، در اينجا منظور نظرم نيستند.

 

ماندانا در تمام شبانه روز به محسن زنگ ميزنه يا پيامک ميفرسته. گاهي ده دقيقه به ده دقيقه باهاش تماس ميگيره و ميپرسه: «کجائي؟! چي کار ميکني؟!» مگه آدم در اين شهر نه چندان کوچک و با اين ترافيک نه چندان کم در ده دقيقه چه قدر ميتونه جابه جا بشه؟! مادر فرناز اما وقتي گوشي محسن زنگ ميخوره با يک نگاه مشکوک و نگران نگاهش ميکنه. مادري مهربان که بچه هاي خوبي رو تحويل جامعه داده و حق هم داره که نگران بچه هاي نسل تازه اي بشه که با نسل خودش از زمين تا آسمون فرق دارند... نسل ما، نسل جالبي نبود؛ آن اندازه که با دوست دخترمون رمزي صحبت ميکرديم، شهيد همت و شهيد باکري با قرارگاه حرف نميزدند! به هر حال...

 

HTC Sensation

 

حدود يک ماه پيش وقتي يواشکي و بدون زدنِ زنگ منزل وارد خانه شدم، ديدم که مادر فرناز و محسن هم از نهار در منزل ما ميهمان هستند. چشمم به يک گوشي HTC Sensation بسيار شيک مشکي کنار گوشي نوکياي N80 محسن، روي ميز عسلي افتاد... رفتم توي نخ اين گوشي شيک تا بدونم مال کيه و اين جا چي کار ميکنه؟ البته با سلامتي بگم که دست محسن خان حسابي به جيبش ميرسه و مشکلي براي خريد گوشيهاي گران قيمت نداره... اما براي دقيقه هائي فکرم رفت به سمت اين که شايد خودِ ماندانا خانوم اومده باشه خانة ما و شايد از ترس اين که من ناراحت بشم (چون هنوز مراسم خواستگاري و نامزدي هم نگرفتند)، رفته قايم شده!

 

فرناز، فرداي آن روز از شقايق (خواهرزادة فرناز) موضوع گوشي تلفن همراه را پرسيد... بله... گوشي را ماندانا براي عشقش، محسن گرفته بود! به فرناز گفتم: «اين طور که ماندانا محسن رو ميخواد و محسن هم هيچ عکسي از ماندانا به تو يا شقايق نشون نداده، حتماً ماندانا دختر زشت و پولداريه...» فرناز هم همين حرف منو به شقايق گفت... شقايق جواب داد: «به آقا بهنام بگو آدم هر چيزي رو واسة کسي که دوستش داره، ميخره...» و من طوري که فقط فرناز بشنوه، گفتم: «البته... به شرطي که آدم از طرف، مطمئن بشه...».

 

خانوادة پدري ماندانا بسيار ثروتمند هستند. خانة بزرگ ويلائي، خودرو براي تک تک اعضاي خانواده و پول توجيـبي زياد براي بچه ها و ويلا در شمال، قسمتي از ثروت اونهاست. چندي پيش ماندانا يه خواستگار پولدار داشت که در آنتالياي ترکيه ويلا داشتند!... ولي جالبه بدونيد که ماندانا تنها به خاطر محسن به اون پسر، نه گفت... وقتي ماجراي خواستگاري رو براي محسن تعريف کرد، محسن خيلي راحت و منطقي گفت: «تو نبايد به پاي من بسوزي... من نميتونم همچين ثروت و زندگي اي رو براي تو فراهم کنم... اگه خانواده ات اون پسر رو قبول ميکنند، من به خاطر خوشبختي تو از خواستة خودم ميگذرم...» ماندانا خيلي ناراحت شد... دو روز بيمار بود... از محسن گله ميکرد که چرا به من اينها رو ميگي... من به خاطر تو حاضرم به اون پسر نه بگم و تو تازه به من ميگي منو ول کن؟!

 

در همان هفته، محسن با دوستش که در کارهاي فني خيلي مهارت داره، به منزل ما آمده بودند و بالاي پشت بام رفتند تا کارشون رو انجام بدند. براي محسن مرتب پيامک مي آمد... فرناز از کنجکاوي به گوشي HTC برادرش نگاه ميکرد و خلاصة چند خط نخستِ پيامک را که بالاي صفحه مي آمد، ميخواند. ماندانا مينوشت: «عزيزم خيلي دوستت دارم... قربونت برم... کجائي؟» چند دقيقه ميگذشت و چون محسن در اتاق نبود، متن پيامکها نشان ميداد که ماندانا نگران محسن شده... «عزيز دلم... کجائي؟ چرا جواب نميدي؟»...

 

خدايا اين نخستين باره که در يه دنياي غير مجازي مي بينم يه دختر اين اندازه عاشق يه پسر شده... خدا به خير کنه دختران اين نسل رو... نسل ما، نسل سوخته بود و به بيشترِ آرزوهاي بزرگ و اصيلش نرسيد... اما اميدوارم که شما... شيرين کام باشيد.

 

 

پانزده؛ کي کرده؟ کي نکرده؟!

 

يکي از همکاران من که اهل ديار معروف و تاريخي الموت قزوين است، برام تعريف کرد که در يکي از آباديهاي آن جا حمام عمومي در صبح روز جمعه خراب ميشه و هر کاري ميکنند، نميتوانند براي غسل روز جمعه تعمير کنند. حتماً ميدانيد که حمامهاي قديم و بعضي از حمامهاي عمومي امروزي از صبح خيلي زود کارشون رو شروع ميکنند. به هر حال، مسئول حمام وقتي مي بينه که نمي تونه حمام را تا قبل از طلوع آفتاب تعمير کنه، ميکروفون حمام را برميداره و با صداي جدي، بلند و لهجة محلي (که همکارم برام گفت اما هر کاري کردم برام بنويسه تا در وبلاگ بگذارم، ننوشت!) اعلام کرد:

 

« هر کي کرده... که هيچ... ولي اونائي که نکردن، نکنند که آب نيست...! »