روزانه های نیمه نخست خرداد 1391 بهنام
یک؛ هدیة جادوئی ایرانسل
پنجشنبه یازدهم خرداد 1391 ساعت هشت و سه دقیقة صبح پیامکی از ایرانسل به گوشی نوکیای 6600 قدیمی ام ارسال شد و خبر از اضافه شدن شارژ 1000 ریالی (صد تومانی) به ماندة اعتبارم داد! آن قدر خوشحال بودم، انگار برندة یک خانة ویلائی 400 میلیون تومانی شده ام!
خدا خیرت بده ایرانسل عزیز... یه وقت با این حاتم طائی ها ورشکست نشی!

پس نوشت 1: ایرانسل عزیز در پس از نیمروز همان روز یک شارژ 20000 ریالی (دو هزار تومانی) جهت تماسهای داخل شبکة ایرانسل برایم هدیه فرستاد! اقرار میکنم که روی من کم شد! از این پس گاه به گاه طعنه ای به ایرانسل میزنم تا برام شارژ رایگان بفرسته! اما مشکل این جاست که من دوست ایرانسلی ندارم تا بخوام با او تماس بگیرم یا حتی پیامک بفرستم! شما ایرنسلی عزیز... آره با شمام! با من دوست میشی تا از شارژم استفاده کنم؟!
پس نوشت 2: خوانندگان محترم می پرسن: تو که دوست ایرانسلی نداری، مگه مرض داری سیمکارتش رو میخری؟! در جواب این خوانندگان فهیم باید عرض کنم که اینترنت ایرانسل بسیار ارزانتر از همراه اول دائمی تموم میشه مخصوصاً روزهای تعطیل و ساعتهای یازده شب تا هشت صبح که کیلوبایتی یک ریاله.
پس نوشت 3: یه وقت عزیزان خواننده ایرانسلی به هول و ولا (!) نیفتند و شماره شون رو برام در بخش نظرها بگذارند! وقتی برای این قرتی بازیها ندارم. به کارتون برسید و بگذارید ما هم به کارمون برسیم... (به قول خانم تنها یکی از خوانندگان گرامی این وبلاگ: چه قدر خودشیفته تشریف دارم!).
● ● ●
دو؛ توئی که باید بشناسمت
جائی خوانده بودم که برای رسیدن به آرامش واقعی، مدتی را با کودکان زیرِ شش سال و پیران بالای شصت بازی یا صحبت کنید. تازه دارم میتوجه میشم که بودن با خردسالان دوست داشتنی چه قدر میتونه برای من شیرین باشه.
همسایة ما که خانة ویلائی داره و سرهنگ بازنشستة نیروی هوائیه و دو سال دورة آموزش رو در آمریکا گذرونده، نوة دختری سه سالة بسیار شیرین و بانمکی داره به نام سیاوش. همیشه سوار بر سه چرخه ای کودکانه در کوچة ساکت و آرومی که اقامت داریم، بازی میکنه. هر وقت از سرِ کار به خانه برمیگردم، از دور برای سیاوش دست تکان میدم و اون هم با انگشتان ظریفش تُندی برام دست تکان میده! چند روز پیش دیدم سياوش دستش رو از روی پل فلزی روی جوی آب به پائین دراز کرده و انگار دنبال چیزی هست. به جای این که مستقیم به سمت آپارتمان برم، جلو رفتم و پرسیدم: «چی شده سیاوش؟!» سیاوش با زبان کودکانه و شیرینی گفت: «این جا آبه... میخوام دست بزنم...!» نگاه کردم دیدم همسایه داره حیاطش رو میشوره و باریکه ای از آب از لولة تخلیة آب حیاط همسایه به داخل جوی کوچه میریزه. به سیاوش گفتم: «عزیزم دست نزنی ها! آبش خیلی کثیفه مریض میشی...» و با شگفتی و سادگی بسیار دوست داشتنی ای پرسید: «کثیفه؟!... مریض میشم؟!...»
● ● ●
سه؛ بی تربیتی که آزادیخواه شد
سالهای دوم و سوم دبیرستان در رشتة ریاضی-فیزیک درس میخواندم و همکلاسی ای داشتم که این جا اسمش رو حشمت میگذارم. پسری بود نسبتاً تپل و فیزیک چهره اش شبیه بازیگر توانای سینما و تلویزیون ایران، مرحوم جمشید اسماعیل خانی بود ولی ای کاش از ادب و تربیت ایشان هم بهره ای میداشت. تمام فکر و ذکرش عکسهای ل.خ.ت زنان و دختران و فیلمهای س.و.پ.ر بود که در لابلای حرفهاش با دوستان و همکلاسیها تعریف میکرد. الان شاید خیلی از پسران و مردان ایرانی در گوشی تلفن همراهشون عکسها و فیلمهای آن چنانی داشته باشند، اما در نظر بگیرید که این جا دارم از اوایل سالهای دهة 1370 حرف میزنم که دسترسی به عکس و فیلم و به دست آوردن انواع «ناجور» اونها چندان آسان نبود.
یک بار در کلاس مرا به کناری کشید و گفت: «بهنام میخوام یه چیز جالبی بهت نشون بدم...» منم با اشتیاق پرسیدم: «خب... اون چیه؟» و حشمت نه گذاشت و نه برداشت و از لای کتاب هندسه یک ورق پاسور بیرون آورد که یک دختر ل.خ.ت در حالی که دستهاش رو بالای سرش برده بود، روی یک قایق دراز کشیده بود! واقعاً جا خوردم! انتظار همه چیز را داشتم، جز این! در زنگهای تفریح به هر کسی که به جمع دوستانة همشاگردیها اضافه میشد و سلام میکرد، در پاسخ سلامش میگفت: «فلانی! به من ...س میدی؟!»
فیزیک سال سوم ریاضی تجدید و به دلیل تقلب در امتحانات شهریور مردود شد. وقتی دانشجوی سال دوم بودم، از عبدالله (همکلاسی مشترکمان) شنیدم که حشمت مهندسی مکانيک دانشگاه آزاد شهر تاکستان قبول شده! سرم سوت کشید... تمام ماجراهای حشمت و حرفها و فکرهاش به یادم اومد... ناخودآگاه پیش خودم گفتم: «خدایا حشمت دیگه چرا؟!» آیا حس کرده اید که فکر میکنیم بعضیها بیشتر از سهم خودشون در این دنیا دارند خوش میگذرونند؟ یا شانس زیادی دارند اما ما نداریم؟ من که قبلاً خیلی به اینها فکر میکردم اما دیگه تقریباً بیخیال شدم.
● ● ●

چهار؛ سفر سه باره به ایتالیا ؟! آن هم به خاطرِِ «او» ؟!
چهارشنبه دهم خرداد 1391 مدارک لازم براي صدور گذرنامة جديد رو تحويل دادم و اميدوارم تا 15 روز ديگه به دستم برسه. سفر دوبارة احتمالي به کشور ايتاليا و همون شرکت معتبري که هفت سال پيش به مدت يازده روز در اون جا بودم، مي تونه گريز بموقعي از روزمرگيهاي ناخواستة من و غرق شدنهاي اجباري من در کارهام باشه... و شيرين تر اين که باني اين سفرِ احتمالي کسي باشه مثل «او»...
گذرنامه ام سال 1388 منقضي شده بود و در موقعيتهائي قرار گرفته بودم که امکان سفر به خارج از کشور رو نداشتم و در فکرِ اون هم نبودم. اين روزها مدارک ارسالي ام براي معتبرترين انجمن علمي در رشته ام داره بررسي ميشه و اگه در رديف مصاحبه شوندگان و در آخر، جزو پذيرفته شدگان قرار بگيرم، دورة آموزشي و فني معتبري رو خواهم گذراند که براي آيندة کاري من هم مفيد خواهد بود. هر چند خودم رو از لحاظ علمي و کاري پائين نمي بينم اما انتخاب شدن از بين بهترين کارشناسان صنعت ايران چندان ساده نيست. دعا کنيد رفتـني بشم و پستهاي خواندني از اين سفر براتون بنويسم!
پنج؛ گردن معطر من!
با فرناز حضور مادرم شرفیاب شده بودیم. در میان بیشمار حرفهائی که گفته شد، حرف خانمها به بوی بد مردها رسید و این که چه قدر بعضیهاشون بوی عرق خشک شده و جوراب و... میدن! ناگهان از دهان مبارک فرناز خانوم این جمله بیرون آمد که «گردن بهنام همیشه بوی عطر میده!» مادرم خنده ای کرد و گفت: «ای ناقلا...! از کجا میدونی؟!» و فرناز در حالی که از حیا سرخ شده بود، میخندید...
شش؛ سند استراتژی محرمانة من!
هیچ گاه فکر نمیکردم کارهائی رو که در نظر داشتم در واحد خودم انجام بدم، روزی به عنوان سند استراتژی در بخش مواد اولیة شرکتی که در آن کار میکنم، تصویب و مورد بررسی قرار بگیره و برنامه های میان مدت و بلند مدتی هم که در مورد ایده هام به صورت پروپوزال تحویل بالاترین مقام شرکتهامون دادم (که مدیر سه کارخانه است)، با واکنش تحسین برانگیز مواجه بشه و به خاطر مشکلاتی که فاش شدن این برنامه ها برای شرکتمون به همراه میاره و ممکنه شرکتهای تأمین کنندة مواد اولیه مون دست به عمل متقابل بزنند و دیگر قضایا، این برنامه هام رو با عنوان محرمانه طبقه بندی کردند.
این نمونة واقعی از اختیار دادن به افرادی هست که مسئولیت به اونها سپرده شده و باید بهشون اعتماد کرد وگرنه چرا باید مسئولیت به این افراد سپرده بشه؟!
● ● ●