نخستين ديدارم از

 

امامزاده حنفيه (ع)

 

امامزاده اي با شگفتيهاي بسيار

 

نوشته: بهنام

 

 

قبل نوشت: ميخواستم در يک پست، پنج يادداشت بنويسم و حرفهاي انباشته شده در ذهنم را، هم به عنوان يادگاري از اين روزها و هم براي به اشتراک گذاشتن با دوستان مجازي ام به نگارش درآورم... اما وقتي نيم نگاهي به يادداشتهايم دربارة امامزاده حنفيه انداختم، به دليل طولاني بودنش آن را زودتر از ديگر يادداشتها و در يک پست اختصاصي آورده م.

 

جمعه هشتم ارديبهشت 1391 با دوست بسيار خوبم منوچهر ديداري از طبيعت زيباي منطقة لوشان داشتم. براي نخستين بار هم از امامزاده حنفيه (Hanafiyeh) واقع در روستاي بيورزين (Bivarzin) ديدار کردم. دربارة اين امامزاده و کرامات عجيب آن زياد گفته و نوشته اند و يکي از دلايل سفرِ من به آن جا نيز ديدن مکاني بود که مدت هفت سال با آن آشنا شده بودم و برايم امامزاده اي رازگونه به نظر ميرسيد... و واقعاً هم سادگي بيش از حد آن جا، بيش از خواندن شرح معجزات، کرامات و شفا يافتن بيماران مرا تحت تأثير قرار داد.

 

اين امامزاده محل خاکسپاري سه تن از امامزادگان است؛ حضرت محمد حنفيه ابن علي ابن ابيطالب (ع)، حضرت هاشم ابن محمد حنفيه (ع) و حضرت ابوالقاسم حمزه ابن امام موسي الکاظم (ع). تاريخ ولادت نخستين امامزاده را سال 15 يا 17 هجري قمري نوشته اند و وفاتشان را نيز بين سالهاي 81، 82 يا 84 هجري قمري... و حال بخوانيد دلايل شگفت انگيز بودنِ اين امامزادة واقعاً دوست داشتني را...

 

بر اساس تابلو نوشتة ابتداي دربِ ورودي امامزاده (که گمان ميکنم به شهيدگاه معروف است) در شبهاي جمعه، روزهاي جمعه و به ويژه 28 صفر کرامات آن جا به اوج ميرسد. بيماراني که به نيت شفا به آن جا مي آيند بايد به شفا اعتقاد داشته باشند. اگر خلوص نيت داشته باشند، به حالت روحاني و «شبه خلسه» عجيبي ميرسند و از محل شهيدگاه و از روي پله ها به پائين مي غلتند و با عنايت الهي شفا پيدا ميکنند. پسر جواني که فروشندة يکي از اندک مغازه هاي نزديک امامزاده بود، به نرده هاي جنوبي اشاره کرد و گفت: «چند وقت پيش يکي از اونائي که داشت غلت ميخورد از اون جا پرت شد پائين ولي هيچيش نشد...!» من و منوچهر به نرده ها نگاه کرديم. برايمان خيلي عجيب آمد که کسي از ارتفاعي نزديک به دو متر روي سطح سخت آسفالت يا سنگ سقوط کند و سالم بماند! اما شاهدان زيادي اين صحنه را ديده بودند. آن موقع امامزاده نرده نداشت و ظاهراً پس از اين ماجرا و اتفاقهائي که قبلاً رخ داده بود، نرده ها را نصب کردند.

 

در فلسفه غلت خوردن و شفا يافتن اين گونه نوشته اند که روزي امامزاده محمد حنفيه ابن علي ابن ابيطالب (ع) در اين محل به درون چاهي سقوط ميکنند و نميتوانند از آن خارج شوند. اسبِ آن حضرت يک سرِ طناب را در چاه مي اندازد و طناب را به دور خود ميپيچد و غلت ميخورد و امامزاده را از چاه خارج ميکند!

 

اين امامزاده در خارج از کشور، کمتر از ايران معروف نيست. گردشگران زيادي به آن جا مي آيند و بر خلاف حرم امام رضا (ع)، سختگيري زيادي در اين امامزاده در قبال عکس گرفتن از داخل حرم و احتمالاً وارد شدن غيرمسلمانان نميشود؛ حال آن که به نظر نميرسد کرامات نسبت داده شده به آن کمتر از امام رضا (ع) باشد. بعضي از دعاها و متنهاي معرفي امامزاده حنفيه را هم به دو زبان فارسي و انگليسي نوشته اند.

 

ساختمان اين امامزاده در زمان زلزلة ناگوار منجيل (31 خرداد 1369) به طور کامل ويران شد و ساختمان جديد آن با کمکهاي مردمي ساخته شد. فکر ميکنم با توجه به ارادت واقعي و کم نظيري که مردم منطقه و زائران غير بومي به اين امامزاده دارند، ساختمان بزرگتر و مجلل تري را در نظر داشتند که احتمالاً بنا به دلايلي که بر من و خيليهاي ديگر آشکار نيست، در نهايت اين ساختمان ساده و زيبا ساخته شد. در واقع امامزاده حنفيه براي من شاهد زيباي اين نکته است که «ظاهر را نبين... درون مهمتر است...».

 

خودروهاي مدل بالا و شاسي بلند زيادي به اين امامزاده مي آيند و نشان ميدهد که سادگي بيش از حد اين ساختمان دوست داشتني در کنار شهرت خاص اين امامزاده محبوبيت زيادي بين تمام زيارت کنندگان به وجود آورده است. از منوچهر پرسيدم: «مردم اين جا مردم پاکي هستند يا مثل بعضي از مردم شهرهاي مذهبي فقط اسم مسلماني روي اونهاست؟» منوچهر گفت: «مردم بيورزين مردم خيلي ساده اي اند... دروغ نميگن... تقلب نميکنند. جوّ اين امامزاده واقعاً روي اونها اثر گذاشته...»

 

آن چه براي من جالب بود، ديدن عروس و داماد بسيار جوان و شيک پوشي بود که در عصر جمعه به داخل حرم آمدند؛ زيارت کردند؛ عکس گرفتند و دست در دست يکديگر از پله ها پائين آمدند و از آن جا دور شدند. داماد کت و شلوار سفيد پوشيده بود و کراواتي سفيد بر زمينة پيراهن قهوه اي، زيبائي آن را بيشتر ميکرد. عروس خانم هم چادر سفيد حرير گلداري بر سر کرده بود. اين را نوشتم تا بدانيد اعتقاد اين مردم به اين امامزاده چه قدر عميق است و از ديدگاه من، همة اعتقادهائي که از نهاد انسان برخيزد و آسايش ديگران را در هم نريزد، ستودني و قابل احترام است.

 

عکسهاي زيبائي از اين امامزاده گرفته ام اما آن چه مرا در گذاشتن عکسها در وبلاگ مردد ميکند، احتمال جايگزين شدن عکسها با عکسهاي نامربوط در چند ماه آينده است و دليل آن هم سرورهاي آپلود رايگان عکس هستند که هر چند ماه عکسها را از سرورهاي خود پاک ميکنند. از تمام کساني که اين پُست را خوانده اند، درخواست ميکنم که دستکم براي يک بار هم که شده در سفر تفريحي به شمال، يک ساعتي را براي ديدنِ اين امامزاده و نه صرفاً زيارت آن وقت بگذارند. اين بازديد ارزش زيادي برايتان خواهد داشت. مسافرخانه و سرويسهاي بهداشتي در حد قابل قبول در آن جا هست. از چند روز قبل از 28 صفر هر سال، آن جا غلغله ميشود... جاي پارک خودرو که هيچ... جاي سوزن انداختن هم پيدا نميشود!... اما آن گونه که ميگويند بيشتر کرامات اين امامزاده در همين روز خاص از سال رخ ميدهد.

 

از شما چه پنهان... من در دلم نسبت به اين همه شفا يافتنها بدگمان بودم... اما وقتي اين حرفها را از زبان کساني که بيماران را براي سالها ميشناختند و يا از زبان کساني ميشنيدم که خود به اسلام اعتقاد زيادي نداشتند ولي شاهد مستقيم شفا گرفتنها بودند، تمايل عجيبي پيدا کرده ام تا در آن مراسم مذهبي که نظيرش شايد در هيچ جاي ديگري برگزار نشود، شرکت کنم... خدا را چه ديدم؟ شايد هم...