یک تماس بسیار نا منـتظره (سرگذشت واقعی یک عشق- 16)
بعد از آن رفتار « او»، من سعی کردم که تغیـیری در برخورد خودم به وجود بیاورم تا حتی او هم نتواند با من این گونه رفتار کند. هر چند بسیار برایم سخت بود، اما می خواستم او را فراموش کنم و این رفتار او را به حساب عوض شدن دائمی او گذاشته بودم و احساس می کردم که رفتار و شخصیت او از بعد از فروردین بسیار تغییر کرده است. حالا برایم مهم نبود که این رفتار او ناشی از نامه ای بود که برایش فرستاده بودم یا این که علت دیگری داشت. اما من نمی توانستم کسی را که نه از ظاهر و ویژگیهای اولیه، بلکه از شخصیت خاص او شناخته بودم و برایم جذابیت داشت، به این راحتی فراموش کنم. حتی ایجاد این احساس (به اصطلاح) تـنفر (که هیچ گاه در من ایجاد نشد) و سعی در بهانه کردن آن برای فراموشی او برایم بسیار بسیار دشوار بود.
پنجشنبه هم گذشت... جمعه فرا رسید. من هنوز در حال تجزیه و تحلیل برخورد و رفتاری بودم که از او اصلا انتظار نداشتم. برخورد او به هیچ وجه توهین آمیز نبود اما از کسی مثل او که امیدم را بر او قرار داده بودم، این چنین توقعی نداشتم.

ظهر جمعه، حدود ساعت دوازده، تلفن منزل به صدا در آمد. توجهی نکردم. خواهرم گوشی را برداشت. من به اتاقم رفتم و مثل این چند روز روی تختم دراز کشیدم و غرق در فکر، به سقف اتاق و گچکاری های زیبای طلائی و سفید آن خیره شدم.
خواهرم در آستانه در ظاهر شد... چشمانش حالتی داشتند که قبلا ندیده بودم... مرا صدا زد و گفت: « خانم «......» هستن! با تو کار دارن»...
باورم نمی شد. او چرا و چطور بعد از آن ماجرا به من زنگ زده؟! یعنی چه کاری با من دارد؟ نکند می خواهد برای آخرین ضربه و آخرین کلام، همه چیز را تمام کند؟... هر چند از او بعید می دانستم که این گونه رفتار کند، اما از دختری چون او اصلا انتظار نداشتم که بخواهد با همکلاسی پسر خودش بدون این که اتفاق مهمی روی داده باشد، تماس بگیرد... یعنی اتفاقی افتاده...؟ می دانستم و مطمئن بودم که او بسیار سنگین تر از این حرفهاست.

دل در دلم نبود... چشمانم که به چشمان خواهرم خیره شده بود، حالتی ملتمسانه داشت. شاید او از چیزی خبر دارد و به من نمی گوید. فقط روی تخت نیم خیز شدم... یارای این که بلند شوم و به سمت تلفن بروم، نداشتم. گفتم: « خودت باهاش حرف بزن... چی کار داره؟». همچنان که خواهرم را می دیدم که به سمت چهارچوب درب می رود تا گوشی تلفن را بردارد، با نگاهم دنبالش کردم. امیدم به او بود که هر اطلاعاتی را که لازم است، از «او» بگیرد. مادرم اما، به سمتم آمد و قبل از این که خواهرم گوشی را بردارد، به من گفت: « برو باهاش حرف بزن...». خواهرم که نیامدنم را دید، گوشی را برداشت و با او حرف زد.
خواهرم تقریبا فقط شنونده بود تا این که حرف بزند. مدت زیادی نگذشت که خواهرم گوشی را در دستانش نگه داشت و با حالتی پرسشگر به من نگریست. به خواهرم نگاه کردم. چشمانم کوچکترین حرکات چهره خواهرم را زیر نظر داشتند...