قهرمان سالهای نوجوانی من - بخش نخست
به يادِ قهرمان سالهاي کودکي و نوجواني ام،
عباس عزيز
و به بهانة پايان مجموعة تلويزيوني «شوق پرواز»
بخش نخست

سرانجام سريال «شوق پرواز»، داستان زندگي تيمسار شهيد «عباس بابائي» به پايان رسيد. جمعه شب 28 بهمن ماه 1390، شبکة يک سيما قسمت بيست و چهارم اين مجموعه را پخش کرد... براي من تماشاي هفتگي اين سريال، نگاهي به زندگي قهرمان کودکي ام بود. مردي که در کنار اعتقادهاي مذهبي ناب خود، سرشار از صفتهائي بود که در انسانهاي امروز به سختي جمع ميشوند. وظيفه شناسي، عشق به وطن، ساده زيستي، تواضع، تخصص در سطح پيشرفته و نميدانم... چيزهاي ديگري که بايد پرسيد، خواند و جستجو کرد تا از عمق قلب درک شود. براي من که از وقتي کودک بودم، نام نيک و پرآوازة تيمسار بابائي را از زبان مردم کوچه و بازاري و پدر و مادرم ميشنيدم و تاکنون 17 سال در خياباني که نام شريفش را بر خود دارد، زيسته ام؛ پايان غمگينانة اين مجموعه گوئي مرا از دوستي صميمي دور کرد که تنها شنوندة حرفهايش بودم و ناظر کارهايش. جمعه ها مي آيند... اما ديگر «سيد شهاب الدين حسيني» عزيز را در لباس شهيد بابائي نمي بينم و بايد چند هفته اي بگذرد تا به آن عادت کنم. در نزد من، شهاب حسيني از مدتها پيش به يکي از محبوبترين بازيگران سينماي ايران تبديل شد و گفته ها، نگاهها و رفتار او به جاي تيمسار بابائي را هرگز نميتوانم از ياد ببرم.

هر جمعه شب با خوشيهاي بابائي خوش بودم، با گريه هايش آرام و در درون خودم ميگريستم؛ از تواضع و مردمداري او در شگفت ميشدم و از قوت قلب و اعتماد به نفس مثال زدني او درس ميگرفتم. بيشترِ آن چه را که در اين مجموعه گفته شد، با بررسيهاي چند ساله ام ميدانستم اما بازخواني آنها با تماشاي يک سريال خوش ساخت، بسيار شيرين بود. بابائي از معدود افرادي است که چهرة خسته و چشمان تنگ کرده اش با آن لباس خلباني سبز و کلاه تيره اش از سالها پيش... دستکم از سال 1381 در ذهنم ماندگار شده است. در اين مدت کسي از بابائي بد نگفت و بد ننوشت... دوست و دشمن از او نيک روايت کرده اند. دوستان از ايمان و وطن پرستي و مديريت مثال زدني اش و دشمنان از مهارت و تخصص و شجاعتش.

شبي در پايگاه آموزشي خلبانان ايراني در آمريکا، فرماندة پايگاه در نيمة شب مردي را مي بيند که با لباس ورزشي در حال دويدن است... او را صدا ميزند. دوندة مرموز جلو مي آيد و

چه قدر دردناک بود ديدنِ صحنة شهادت عباس... قهرماني که با پروازهاي بيش از 6 ساعت در روز با شکاري F-14 تامکت براي پوشش دادن نقطه هاي کور راداري ايران معروف بود. کسي که با شجاعت مثال زدني اش، مأموريتهاي ناممکن را ممکن ميساخت. معاون عملياتي فرماندة نيروي هوائي به جاي آن که پشت ميز عريض و طويل خود بنشيند و دستور دهد، به مناطق جنگي ميرفت و مشکل را از نزديک بررسي ميکرد و طرح حمله را در ذهن خود ميريخت.
چه سرنوشتي داشت عباس... وقتي همسر و همکارانش به حج رفتند و به آنان گفت «برويد... من خودم را به شما ميرسانم...» و درست در روز عيد قربان (15 مرداد 1366) و پس از بازگشت از يک عمليات پيروزمندانه در داخل خاک عراق، به اشتباه هدف تيربار ضد هوائي نيروهاي خودي (ايراني) قرار ميگيرد و به شهادت ميرسد. همسرش (خانم مليحه حکمت) پس از بازگشت زودهنگام از حج از شهادت همسرش باخبر ميشود و در راه بازگشت به منزل (قزوين) به اصرار از همکار عباس ميخواهد تا با پيکر شوهرش برگردد... هليکوپتر نظامي که از همدان پرواز کرده بود، در علفزاري در کنار جاده فرود مي آيد... مليحه که پاهايش بر زمين کشيده ميشدند، دوان دوان خود را به هليکوپتر ميرساند و سوار ميشود. در دلش هست که عباس هنوز زنده است... اما وقتي در آسمانها پرچم سه رنگِ ايران را از تابوت عباس کنار ميزند، باورش ميشود که چهرة عباس عزيز براي هميشه در آرامش فرو رفته است... ديگر از گريه هايش براي مردم جنگ زده... براي کارهائي که بايد در جنگ انجام دهد و نمي تواند و چيزهاي ديگري که در دلِ خودِ عباس بود، خبري نيست.

در دلم آمد که خانوادة محترم بابائي چگونه اين قسمت پاياني را تحمل کردند؟ در طول 23 هفته خوشحال بودند که پدرشان را مي بينند و در آخر... يادآوري شهادت نامنتظره اش... يک سال پيش از پايان جنگ، تمام غصه هايشان را تازه کرد. آخرين نگاه سلماء به پدرش... وقتي که براي مأموريت بي بازگشت ميرفت، به خوبي تصويرسازي شده بود. نگاه عباس که لحظه اي درب اتاق را باز نگه داشت و به فرزندانش نگاه کرد و درب را آرام بست، مرا منقلب کرد. براي لحظه اي نگاه سلماء و عباس با هم تلاقي کرد... اما عباس پا بر مهر پدري اش گذاشت و رفت.
در شگفت بودم که چرا شهرداري قزوين ماکت جنگندة F-5 را در ميدان معروف شهيد بابائي نصب کرده است... اما از اين پس با ديدي ديگر به آن جنگنده اي که عباس را در آخرين پروازش همراهي کرد، نگاه ميکنم. تخصص عباس، شکاري F-14 تامکت بود و با جنگندة F-5 از اين جهان برفت...
ديروز شنبه 29 بهمن 1390 ميخواستم به مزار شهدا بروم و آرامگاه عباس را اين بار از ديدي ديگر و با بينشي وسيعتر ببينم. بدي هوا و بارش تند باران اين افتخار را از من سلب کرد... اما خوشحال شدم که خودم را به تکرارِ قسمت آخر اين سريال در ساعت 20 رساندم و آن را دوباره ديدم و ضبط کردم. آن صحنه ها را در گوشي ام دارم و هر روز بارها و بارها مي بينم.
امروز به مزار عباس خواهم رفت تا قهرمان کودکي ام را پس از سالها از نزديک ببينم. يکي از بيشمار کساني که آرامش و رفاه اکنونم را مديونشان هستم و اداي احترام به خاک پاک آنان کوچکترين کاري است که ميتوانم انجام دهم.
يادش گرامي