و امـروز بـرف مي باريـد...

 

اين نوشته ي زيبا به ايميل من ارسال شده بود و به مناسبت اين روزهاي سرد و برفي ماه محرّم با اندکي ويرايش به تمامي خوانندگان گرامي تقديم ميکنم.

 

سرما بيداد ميکند و من يک دانشجوي ساده با پالتويي رنگ و رو رفته، در پاريس، يکي از بهترين شهرهاي اروپا، دارم تند و تند راه ميروم تا به کلاس برسم. نوک بيني ام سرخ شده و اشکي گرم که محصول سوزِ ماهِ ژانويه است، تمام صورتم را ميـپيمايد و با آب بيني ام مخلوط ميشود. دستمالي در يکي از جيـبها پيدا ميکنم و اشک و مخلفاتش را پاک ميکنم و خود را به آغوش گرماي کلاس ميسپارم.

 

استاد تند و تند حرف ميزند، اما ذهن من جاي ديگري است. برف شروع ميشود، آن را از پنجره کلاس ميـبينم و خاطرات مرا ميبرد به سالهاي دور کودکي... وقتي صبح سر را از لحاف بيرون آورده و اول به پنجره نگاه ميکرديم، چه ذوقي داشت وقتي ميديدي تمام زمين و آسمان سفيدپوش است و اين يعني مدرسه، بي مدرسه... پس خودت را به خواب شيرين صبحگاهي ميهمان ميکردي و مواظب بودي انگشتان پاهايت بيرون از لحاف نماند که يخ بکند...

 

خاطرات مرا به برف بازي با دستکشهاي کاموايي ميـبرد که اول سبک بودند و هر چه ميگذشت خيس تر ميشدند و سنگين تر... ياد لبوهاي داغ و قرمز که مادر ميـپخت و از آن بخار بلند ميشد و حالا دختري تنها و بي پول و بي پناه که در يک سوئيت دوازده متري زندگي ميکند و با کمک هزينه ي 300 يوروئي دانشگاه بايد زندگي کند و درس بخواند...

 

اين ماه اوضاعِ جيبم افتضاح است. البته هميشه افتضاح است اما اين ماه بدتر. راستش يک هزينه ي پيش بيني نشده بيشتر از نصف ماهيانه ام را بلعيد و اين وضع را به وجود آورد. آن هم وقتي که نصف اوليه اش را خرج کرده بودم و اين يعني تا آخرِ ماه هيچ پولي در کار نبود. نميدانم براي شما هم پيش آمده يا نه که پس اندازي نداشته باشيد و فقط به درآمدتان که زياد هم نيست متکي باشيد.


راستش اين خيلي ترسناک است... هر چند باز جاي شکرش باقي است که اين جا هم بيمه درماني داريد و هم سرپناه ولو کوچک... و اين يعني خيال تان از بيماري و بي خانماني راحت است؛ اما خب... براي بقيه ي چيزها بايد خرج کنيد و وقتي مثل اين ماه يک خرج ناخواسته داشته باشيد اوضاعتان کمي به هم ميريزد.

 

ناگهان انگار که گرما مغز منجمد شده ام را به کار اندازد، ياد يک دوست افتادم. البته نه براي پول قرض کردن که از اين کار نفرت دارم... بلکه براي کار. يلدا يک دوست بود که شرايطش تقريباً مثل خودم بود؛ با اين تفاوت که او اجازه ي کار داشت و من نه...

 

مي دانستم قبلاً پرستار بچه بوده. پس سراغش رفتم که به قهوه اي ميهمانم کرد و يک ساعت تمام مرا از کار کردن غيرقانوني ترساند که البته راست هم ميگفت... براي چند ساعت کار در هفته که آن هم شايد گير بيايد يا نه، نمي ارزيد همه چيز را به خطر بياندازم. يک آن در آن بارِ کذايي احساس کردم بدبخت ترين آدم روي زمينم. يلدا سيگارش را خاموش کرد و بلند شد که برود. به شوخي يا جدي گفت: «اين شبها سفارت شام ميدن، ماهِ محرّمه... تو هم يه جوري خودتو بنداز اون جا» و خداحافظي کرد و رفت...

 

سفارت ايران سالها پيش خانه اي بزرگ در يکي از مناطق اعيان نشين پاريس خريد و آن جا را تبديل به حسينيه کرد و مراسم مذهبي را آن جا برگزار ميکرد...

 

راستش آن شب نرفتم اما شب دوم يخچالِ خالي و شکم گرسنه و داشتن کارتِ مترو وسوسه ام کرد براي رفتن... که رفتم. رفتم در حالي که از اين کارم دلخور بودم، نه به خاطر مسايل سياسي و نه حتي به خاطر مسايل مذهبي که از خودم بدم مي آمد که فقط براي شام خوردن جايي بروم... اما زندگي خيلي وقتها آدم را به کارهايي وا ميدارد که دوست ندارد، اما ناچار به انجام آن است... و من ناچار بودم.

 

دو تا مترو عوض کردم و يک ربع پياده رفتم تا بالاخره رسيدم. در تمام طول راه صد بار خواستم برگردم که برنگشتم. وقتي رسيدم چراغها را خاموش کرده بودند و يکي داشت روضه ميخواند. کورمال يک جايي نزديک ورودي پيدا کردم و نشستم. نميدانم چرا، اما گريه امانم نداد. دليل زيادي براي گريه کردن داشتم اما سابقه نداشت تا حالا که در جايي جز تنهايي خودم گريه کرده باشم. اما آن شب همه چيز فرق داشت... چراغها که روشن شد ديدم سر و شکل من ميان آن تيپ از آدمها خيلي انگشت نما بود. داشتم از خجالت ميمردم. حس ميکردم همه ميدانند من براي چي آنجا هستم.

 

سفره انداختند و همه مشغول خوردن بودند اما نميدانم چرا هرکاري کردم، نميتوانستم با خودم کنار بيايم که آن غذا را بخورم. حس ميکردم اين غذا سهم من نيست. دوباره گريه ام گرفته بود. پس بدون اين که توجه کسي را جلب کنم آرام پا شدم و بيرون رفتم. هر چند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگيني از روي دوشم برداشته شده بود.

 

سرم را رو به آسمان گرفتم و به او لبخندي زدم و راه مترو را در پيش گرفتم. ديگر سردم نبود، گونه هايم را به برف سپردم و سعي کردم خود را در خاطرات کودکي غرق کنم... نزديکيهاي ايستگاه مترو يک ماشين در خيابان ايستاد و بوق زد و اشاره کرد. متعجب و ترسان در پياده رو ايستادم که دوباره بوق زد. يک خانم پياده شد و به سمتم آمد و گفت: «شما غذاتون رو جا گذاشتيد...» گفتم: «نه مرسي... اين غذا مال من نبود...» گفت: «چرا اين غذاي شماست... فقط مال شما! من ميدونم» و پلاستيکي را به دستم داد و گفت: «ميخواي برسونمت؟» گفتم: «نه ممنون با مترو ميرم...» و با دست به سمت ايستگاه اشاره کردم. اون خانم گفت: «پس حتماً برو خونه و غذات رو بخور. اين غذا فقط مال توست...» و سوار ماشين شد و رفت.

 

نگاهي به درون پلاستيک کردم و ديدم يک ظرف يک بار مصرف و يک پاکت درونش بود. درون پاکت يک اسکناس پانصد يورويي بنفش و يک کاغذ بود که معلوم بود خيلي تند نوشته شده:

 

سالها پيش وقتي من هم نتوانستم غذايي را که فکر ميکردم حق من نيست بخورم، يک مرد ظرفي غذا و سه هزار فرانک پول به من بخشيد. پولي که زندگي يک دخترِ تنها را در ديار غربت نجات ميداد. آن مرد از من خواست هر زمان که توانستم اين پول را به يکي مثل آن روز خودم ببخشم و اين گونه قرضش را ادا کنم. پس تو به هيچ وجه به من مقروض نيستي...

پي نوشت - گفته ي راوي اين ماجرا:

 

اين داستان براي من در سال 2003 اتفاق افتاده بود. نميخواهم اسم معجزه را روي اين اتفاق بگذارم اما اين عجيب ترين و در عين حال زيباترين اتفاق زندگي من تا امروز بوده است و امروز من اون قرض را به يکي مثل آن روزهاي خودم ادا کردم. چون امروز هم برف ميـباريد و خاطرات اون روز عجيب برفي رو براي من تداعي ميکرد...