فـرنـاز (سرگذشت واقعي يک عشق – 138)
با نوشتن اين پست، به قسمتهاي پاياني سرگذشت واقعي يک عشق در «اين وبلاگ» خيلي نزديک شده ام. اميدوارم اگر بنا به درخواست دوستان، اين نوشتارها در «اين وبلاگ» ادامه يابد، نوشته هايم در اين جا تنها به ماجراهايم با «او» اختصاص داشته باشد. خيلي از دوستاني که از من دربارة نحوة آشنائي ام با فرناز ميـپرسيدند، در اين پُست به پاسخ پرسش شان خواهند رسيد.
چهارشنبه اي از اواخر مرداد 1379 احساس کردم که کشش براي درس خواندن ندارم. گردآوري درس سمينار هم به پايان خود نزديک ميشد. به منزل پدري آمدم. عصر همان روز مادرم گفت: «من و بابا داريم ميريم خونة هوشنگ دائي عيادت... تازه از بيمارستان مرخص شده... مياي؟» پرسيدم: «دائي مگه چِش شده بود؟» مادر گفت:«زخم معده داشت... اندوسکوپي کرده... الان چند روزه که اومده خونه شون...»
حال نداشتم در منزل بمانم؛ گفتم: «باشه... منم ميام...» هم براي من و هم براي مادرم آمدنم عجيب بود. من تا آمادگيِ قبلي براي رفتن به جائي نداشتم، به آن جا نميرفتم. اما اين بار، صحبت از دائي اي بود که با شنيدن خبر قبولي ام در آزمون کارشناسي ارشد با جعبه اي شيريني تر به منزلمان آمده بود و حسابي به من افتخار ميکرد. اکنون درست نبود او را در اين شرايط تنها بگذارم. آن روز نميدانستم که با رفتـنم، سرنوشت زندگي ام را رقم خواهم زد...
دائي و زن دائي از وقتي که دختر و پسرشان ازدواج کردند، تنها شده بودند؛ البته خانوادة پسر دائي در طبقة پائين منزل هوشنگ دائي مينشستند و چندان هم بي ارتباط با آنها نبودند. دائي يک سالي ميشد که منزل زيبايش در فاز چهار مهرشهر را فروخته بود و به شهر ما آمده بود تا نزديکِ فرزندانش باشد. هيچ گاه يادم نميرود، پنجشنبه و جمعه اي از پائيز 1378 که دانشجوي ترم اول بودم، با مادر و خانوادة دختر خاله ام به منزل دائي رفتيم. کمتر فرصتي پيش مي آمد تا با دائي ام صحبت کنم؛ اما در آن يک روز و نيمي که منزلشان بوديم، پس از سالها مفصل با هم صحبت کرديم. براي خريد نان با دائي بيرون رفتيم و در بازارچة کوچک محله شان گشت و گذاري کوتاه داشتيم. آن چه هوشنگ دائي را از ديگر بزرگان فاميل متمايز ميکرد، دوست داشتنِ من و اهميت دادنش به تحصيلات عالي بود و ديگران يا از روي حسادت و يا از روي کم آگاهي، اهميتي به درس و ادامة تحصيل نميدادند.
هوشنگ دائي خيلي ضعيف شده بود. چيز زيادي نميتوانست بخورد. چون من، بابا و مادرم همگي به آن جا آمده بوديم، زن دائي اصرار کرد که شام را هم ميهمان آنها باشيم. مادرم پذيرفت و زن دائي پيشنهاد کرد تا ما به منزل پسر دائي مهرداد که طبقة پائين بود، برويم تا او با خيال راحت شام را آماده کند. وارد منزل پسر دائي مهرداد شديم و پس از احوالپرسيهاي اوليه روي مبل نشستيم. مدتي از آمدنمان گذشته بود و فرانَک، زنِ پسر دائي با سيني چائي وارد اتاق شد و به همه تعارف کرد. من اطرافم را نگاه ميکردم که ناگهان نگاهم به اتاق خواب افتاد. دختري هم سن و سالِ خودم کنار چرخ خياطيِ فرانک نشسته بود و خياطي ميکرد. او را قبلاً هم در ميهمانيها ديده بودم و او کسي نبود جز فرناز! فرناز خواهرِ فرانک بود... در واقع خواهرِ زنِ پسردائي من. در سالهاي دبيرستان بيشتر همديگر را ميديديم و شبي در يک ميهماني خانوادگي صحبت بسيار کوتاهي در مورد درس هندسه (رشتة رياضي-فيزيک) داشتيم. فرناز سه سالي ميشد که ليسانس رياضي اش را از دانشگاه سراسري گرفته بود و در آموزشگاهها تدريس ميکرد. نسبت به ديگر دخترانِ فاميلِ ما فعاليت اجتماعي بيشتري داشت. فرناز 175 سانتيمتر قد داشت و دختر درشت اندامي به شمار مي آمد و باريک و قلمي نبود. چهره اي بسيار معمولي داشت و کسي نبود که به خاطر زيبائي خيره کننده اش در نگاه نخست عاشقش شوم. از نظر وضع مالي نيز متوسط بودند. در اين ميان با شناختي که نسبت به فرانک (خواهر فرناز) داشتيم و در آن زمان ده سال بود که با پسر دائي ام ازدواج کرده بود، شناختي نسبي در مورد خانواده و خودِ فرناز پيدا کرده بوديم. فرناز، پدرش را که وابستگي عاطفي زيادي نيز با او داشت، در سن پانزده سالگي بر اثر سکتة قلبي ناشي از تصادف از دست داده بود.
لحظه اي نگاههايمان به هم گره خورد. زود نگاهمان را از هم دزديديم! آن طور که غير مستقيم از صحبتهاي فرناز فهميدم، تا من فرناز را نديده بودم، او ميتوانست به جمع ما نيايد... و نميخواست هم که بيايد؛ اما با اين وضع و به رسم ادب، اجباري در خودش احساس ميکرد تا براي سلام کردن به مادرم که او را ميشناخت، وارد اتاق پذيرائي شود. دقايقي بعد، فرناز با مانتو مشکي و شلوار جين سورمه اي وارد اتاق شد و در لبة ديگر ميز در صندلي کنار من نشست. من حواسم به فرناز بود و رفتارش را زير نظر داشتم. فرناز هم صحبتي نميکرد. ميخواستم چايم را بخورم ولي قندان نزديک من نبود. ليوان چائي را در دستم گرفتم و کمي صبر کردم. فرناز زود قندان را که نزديکش بود برداشت و به سمت من گرفت. قندي برداشتم و از فرناز تشکر کردم. نيم ساعتي در منزل پسر دائي بوديم؛ خداحافظي کرديم و دوباره به منزل هوشنگ دائي رفتيم.
فکر من پيش فرناز بود... او را سبک و سنگين ميکردم. چهره اش... رفتارش... جثه اش و خانواده اش که آنها را دورادور ميشناختم. فکري در نظرم آمد و زمان بايد ميگذشت تا اجراء شود. آن شب وقتي به منزل برگشتيم، در راه و در هنگام خواب خيلي با خودم کلنجار رفتم: آيا فرناز ميتواند جاي خالي «او» را در قلبم پر کند؟ آيا قلبم که هنوز درد جانکاه نرسيدن به «او» را تحمل ميکرد، ميتوانست محبت ديگري را در خودش جاي دهد؟ آيا دوست داشتنِ فرناز در حالي که اثري عميق از عشقِ به «او» هنوز در دلم هست، خيانت و کوته فکري نيست؟ آيا در اين چهار سالي که از رفتنِ «او» ميگذشت و فراموشش نکرده بودم، با آمدنِ فرناز ميتوانم «او» را فراموش کنم؟
به ياد يادداشتها و نامه هايم به يکي از دوستان قديمي ام که در دانشگاه تبريز «فيزيک» ميخواند، افتادم. براي او که همسن بوديم و در همان دوران دانشجوئي در مقطع ليسانس با يکي از همکلاسيهايش ازدواج کرده بود و به من هم پيشنهاد ميکرد که در همين سن ازدواج کنم، نوشته بودم:
من نميتوانم تا وقتي که ديوارهاي قلب سياهم رنگي از محبت ديگري را در خود دارد با کسي پيمان ازدواج ببندم و رنگ او را روي رنگ قبلي بنشانم. من مسيري در زندگي ام انتخاب کرده ام و براي طي اين مسير، مزاحم نميخواهم و تا کسي را نيافته ام که مانند او باشد، کس ديگري را وارد زندگي ام نخواهم کرد...
به درس سمينار فکر کردم. نميتوانستم ذهنم را همزمان به درس سمينار و فرناز مشغول کنم. تنها راهي که ميماند، به پايان رساندن تدوين اين درس بود که زمان زيادي به اتمام آن نمانده بود. تصميمم را گرفتم... هنوز دودل بودم ولي آن چه دلداري ام ميداد، مادرم بود که با تجربة بالايش ميتوانست در مورد رابطة من و فرناز نظر دهد. آن شب با فکرهاي زيادي که از سرم ميگذشتند، آرام آرام به خواب رفتم.