... و سرانجام روز آزمون کارشناسي ارشد فرا رسيد (سرگذشت واقعي يک عشق – ١١۵)
در روزهاي باقيمانده به کنکور کارشناسي ارشد سالِ ١۳٧٧ تمام يادداشتهائي را که از کتابها و جزوه هاي دورة ليسانسم برداشته بودم، مرور کردم. آمادگي عجيبي در خودم احساس ميکردم. با خودم ميگفتم که چه قدر نسبت به سالِ پيش از لحاظ بارِ علمي پيشرفت کرده ام و اگر در بهترين دانشگاههاي ايران در رشتة تحصيلي خودم پذيرفته شوم، نگراني از بابت رقابت با ديگر همرشته ايهايم نخواهم داشت. از طرفِ ديگر، اضطراب و دل نگراني اي هم داشتم و اکنون ميدانم که اين پريشان خيالي به دليل ترس از به نتيجه نرسيدنِ زحماتم بوده است. همانندِ پارسال به مادرم گفتم تا به منزل دختر خاله ام برويم؛ چه آن که مادرم از اين که با خواهرزاده اش باشد احساس آرامش ميکرد و من نيز با پسرخاله ام «مهدي» بسيار مأنوس بودم. تمام جزوه هاي مهم و يادداشتها و مدارکم را در کيف سامسونت مشکي ام گذاشتم و به منزل دخترخاله رفتيم. در سه روزي که ميهمانشان بوديم، در فرصتهائي که فراهم ميشد درس ميخواندم.
«مهدي» از من پرسيد: «ميخواي مثل پارسال دوباره امتحان بدي»؟! و من گفتم: «نه...! يه امتحانه که اون دانشجوهائي که ميخوان بعداً ادامه تحصيل بدن اگه توش شرکت کنن، امتياز براشون به حساب مياد و راحتـتر قبول ميشن...» استدلال من را ميبينيد؟! حتي تا روزهاي آخر و ماهها پس از آن هم نميخواستم کسي از اين راز باخبر شود، به جز دخترخالة مهربانم. او تنها کسي بود که واقعيت را از زبانم شنيد و بسيار هوايم را داشت و مرا به قبولي در اين آزمون اميدوار ميکرد.
کارت ورود به جلسه را از دانشگاه علم و صنعت ايران گرفتم. اين بار رفتن به اين دانشگاه با دفعه هاي پيش متفاوت بود. «او» در اين دانشگاه و در مقطع فوق ليسانس مشغول به تحصيل بود و حتماً در پياده روهائي که راه ميرفتم، گام نهاده بود. کتمان نميکنم که هر از گاهي به اطرافم نگاه ميکردم شايد ردي از «او» بيابم... اما نه! برگة انتخاب رشته را که گرفتم، تصميمهاي تازه و سرنوشت سازي گرفتم. تصميمهائي که در درجة نخست به «او» باز ميگشت و ساية سنگين حضور «او» را در انتخاب راهِ آينده به من نشان داد:
دانشگاه علم و صنعت ايران و دانشگاه صنعتي اميرکبير هر دو در مقطع فوق ليسانس و در گرايش مهندسي پزشکي در رشته اي که در آن ليسانس گرفته بودم، دانشجو ميپذيرفتند. دانشگاه علم و صنعت در نحوة تدريس، آزمايشگاهها و امکانات تحقيقاتي و گرايش تحصيلي استادانش به رشتة ليسانسم بسيار نزديکتر بود. با خود ميگفتم که اگر در دانشگاه علم و صنعت پذيرفته شوم، چون هر دو زمينة مورد علاقه ام را با هم جمع کرده بودم، محققي موفق ميشدم اما... مشکلي وجود داشت و آن، حضور «او» در دانشکده اي بود که قرار بود در آن درس بخوانم. ديگر از ديدن «او»، انديشيدن به «او»، سلام ندادنها و يادآوري خاطره هاي تلخ و شيريني که به يادِ «او» داشتم، خسته شده بودم و نميخواستم دوباره آنها را زنده کنم. از طرفِ ديگر، دانشگاه صنعتي اميرکبير در گرايش مهندسي پزشکي در اين رشته در ايران (و شايد در خاورميانه) تک بود و استادان بسيار خوب و شناخته شده اي هم داشت. نمرة لازم براي قبولي در دانشگاه صنعتي اميرکبير بالاتر از دانشگاه علم و صنعت بود؛ اما مشکلي که وجود داشت و بعدها هم بر من تأثير گذاشت اين بود که سازماندهي درسها و مطالب در اميرکبير بر خلاف علم و صنعت در جهت «پليمر»ها بود و با وجودي که در يادگيري و فهم شيمي بسپار (پليمر) هيچ مشکلي نداشتم، اما علاقه ام چندان زياد نبود که بخواهم تمام وقتم را بر سرِ آن بگذارم.

برگة انتخاب رشته را که گرفتم، ساعتهاي زيادي با خودم فکر کردم. تمام شرايط را سبک و سنگين کردم. علاقة خودم را به گرايشي از مهندسي پزشکي که در دانشگاه علم و صنعت ايران تدريس ميشد با حضورِ پر رنگِ «او» در آن دانشگاه و برتر بودنِ دانشگاه صنعتي اميرکبير در اين رشته و عدم علاقه به آن گرايش در اين دانشگاه را کنار هم گذاشتم و سرانجام تصميم گرفتم که دانشگاه صنعتي اميرکبير را به عنوان شهر/رشتة نخست و همين گرايش را در دانشگاه علم و صنعت ايران به عنوان شهر/رشتة دوم انتخاب کنم. با توجه به آمادگي زيادي که داشتم، مطمئن بودم که کار به شهر/رشتة دوم نميکشد و در همان انتخاب نخست پذيرفته خواهم شد. هنوز هم از اين که پس از دو سال و چهار ماه از آن روز تلخ و سياهِ دوشنبه ۲٨ آبان ١۳٧۵ ساية سنگين «او» را بر خودم احساس ميکردم، سردرگم و متعجب بودم و صد البته از اين اعتماد به نفس در قبولي در نخستين انتخاب به خود ميباليدم.
حوزة امتحاني ام دانشگاه صنعتي شريف بود. اين نخستين باري بود که در بهترين دانشگاهِ صنعتي کشور گام ميگذاشتم. کلاسهاي بزرگ با تخته هاي صورتي-قرمز (به جاي تخته سياه) و نيمکتها و صندليهائي که همانند دانشگاههاي اروپائي-آمريکائي به صورت پلکاني در کلاس قرار داشتند، برايم جالب بودند. آزمون پس از قرائت آيه هائي از قرآن آغاز شد. زير لب دعا ميکردم و بر خدا توکل کردم و از آن وجود يگانه خواستم که زحمتهاي شبانه روزي ام را بي پاسخ نگذارد.