دو خاطره از پائيزِ به ياد ماندني سال ١٣٧٧ (سرگذشت واقعي يک عشق – ١١٣)

پائيز سال ١٣٧٧ يکي از پرخاطره ترين فصلهاي زندگي من بود. فصلي نسبتاً سرد با دو خبر بسيار خوب و روحيه بخش. بازيهاي آسيائي ١٩٩٨ پکن از اواخر آبان آغاز شد و بر خلاف ژاپن و کرة جنوبي، تيم ملي فوتبال ايران با نفرات اصلي براي تصاحب مقام قهرماني مسابقه هاي فوتبال بازيهاي آسيائي به ميدان آمده بود. پس از شروعي نه چندان بد در مرحلة گروهي، به تيم درجة سوم عمان با نتيجة ۴ بر ٣ باختيم. اين شکست ناباورانه گوئي سوزني بود بر حباب غرور بازيکنان ايراني تا کمي به خود بيايند. همين شکست باعث شد تا بازيکنان ايران غرور اولية خود را فراموش کنند و در خدمت تيم قرار بگيرند.
بازي ايران و چين بازي بسيار دشواري بود و دقيقه هاي زيادي از بازي را ايستاده و در تنهائي تماشا کردم. در دقيقه هاي پاياني چينيها خطرناک بودند و با برتري شکننده اي که داشتيم، هر لحظه ممکن بود نتيجه به زيان ما برگردد. در آن ثانيه هائي که ايستاده و با اضطراب واقعي و اعصابي کوفته از زمينگير ديدن فوتباليستهايمان در برابر چينيها (ي آن زمان) دستهايم را بر سرم گذاشته بودم و لب پائيني ام را به دندان گرفته بودم، دربِ ورودي آپارتمان باز شد. مادرم شتابان و با چهره اي خندان وارد شد. سرم را برگرداندم. گفت: «بهنام...!
آن بازي را ايران به زحمت بُرد و درست يک هفته پس از به دنيا آمدن خواهرزادة عزيزم که سروش ناميدندش، در نهايت مقام قهرماني فوتبال بازيهاي آسيائي پکن نصيب ما شد و ياران منصور پورحيدري (سرمربي وقت تيم ملي ايران) با سربلندي به کشور بازگشتند. يادم هست که روزنامه نوشتند: «چينيها مايل بودند نيمي از مدالهاي طلايشان را بدهند تا تنها همين يک طلا را در کارنامه شان داشته باشند»؛ اما چيزي که کسي ننوشت يا شايد هم به ذهنِ کسي نرسيد، آن بود که «چينيها با کمک زنان و دختران ورزشکارشان آن قدر مدال طلا آورده بودند که معاوضة فرضي نيمي از طلاهايشان آنها را از قهرماني در کلّ بازيهاي آسيائي دور نميکرد!!

شبِ شنبه بيست و يکم آذرماه ١٣٧٧ را هرگز فراموش نخواهم کرد... وقتي براي ديدن خواهر و خواهرزاده ام به بيمارستان رفتم، دو دقيقه در راهروي آن جا منـتظر ماندم تا شايد کسي از آشنايان را پيدا کنم. ميخواستم از پرستاران بپرسم که مادرم به طور اتفاقي پائين آمد. به نزدش رفتم. مادرم از ديدنم غافلگير شد و گفت: «الان اومدي؟! من همين طوري اومدم پائين ها! کسي خبرم نکرد... همين جا باش ميرم بالا برميگردم». مادر رفت و دقيقه هائي بعد با قُـنداقي سفيد آمد. سروش کوچولو لختِ مادرزاد در دستانِ مادرم بود. با اين که خيلي دوست داشتم، اما ميترسيدم در بغل بگيرمش. مادر، قنداق را روي سنگ پيشخوانِ کنار راهرو گذاشت. پارچه را کنار زدم و صورت معصوم، خسته و خواب آلود سروش را براي نخستين بار ديدم. به خداوندي خدا سوگند... همان جا و همان لحظه ناگهان احساس کردم که مهري بر دلم نشست که گوئي تا اَبَد و تا لحظه اي که زنده هستم، ادامه خواهد داشت.
دستان کوچک و ظريف سروش را بوسيدم و مدتي نگاهش کردم. پس از صحبتي کوتاه از مادرم خداحافظي کردم و از بيمارستان بيرون آمدم. به سمت پياده روي مقابلِ بيمارستان رفتم و نگاهي به پنجره هاي آن انداختم تا شايد... به طور اتفاقي مادرم را ديدم که مرا ديد. گوئي به خواهرم اشاره کرد که: «بهنام اونجاست... نيگا کن»! خواهرم به زحمت بلند شد و از پشتِ پنجره برايم دست تکان داد. دستي براي خواهرم تکان دادم و بوس پرت کردم. خواهرم نيز بوسه اي برايم فرستاد و همچنان که دست تکان ميدادم، از آنجا دور شدم.

٭ ٭ ٭
در پائيز پرخاطرة سال ١٣٧٧ در چند جلسة غيررسمي هيئت تحريرية نشريه اي که در آن کار ميکردم و استاد درسِ «تاريخ اسلام»ام سردبير آن بود، شرکت کردم. اهداف اين نشريه براي همة اعضاء تشريح شده بود و سرانجام نوبت به جلسة رسمي رسيد. دبيران بخشهاي مختلف (خبر، سياسي، فرهنگي، رايانه، علمي، سرگرمي، ورزشي، سينمائي و ادبي) برنامه هاي خودشان را بيان کردند و چند نوشته و مقاله را به يکديگر دادند. در همان جلسه دريافتم که کار کردن با افرادي که به واسطة سن و ريش و تعلق به گروهي خاص و شبه نظامي اگر ناممکن نباشد بسيار دشوار خواهد بود (در اين جا به دليلِ احترامي که براي برخي از اعضاي اين گروه قائلم و اين اعضاء در دسته بنديهاي سياسي و جناحي وارد نميشوند، ذکري از آنها به ميان نمي آورم). همان جلسه و چند جلسة غيررسمي ديگر مرا مجاب کرد که کم کم راهم را از اين گروه که طرز فکر بيشترِ نويسندگانش با من تفاوت داشت، جدا کنم. تنها به بحثي که با مسئول بخش فرهنگي و سينمائي نشريه داشتم، اشاره ميکنم.
پس از آشنائي اوليه با اين شخص (که سه-چهار سالي از من کوچکتر و عضو همان گروه پيش گفته بود) صحبت به «تهاجم فرهنگي» رسيد. از من پرسيد: «شما تهاجم فرهنگي رو قبول داريد و اين که دشمنان انقلاب ميخوان جوونها رو مورد تهاجم قرار بدن»؟! من را ميديديد، نميدانستم چه بگويم. از يک سو نميتوانستم منکر شوم که بعضي از کشورها براي معرفي فرهنگِ خودشان و نه صرفاً تهاجم فرهنگي برنامه دارند و از سوي ديگر نميتوانستم جواب مثبت بدهم. تنها گفتم: «من فکر ميکنم بايد اول از خانواده ها شروع کرد... اگه والدينم منو خوب تربيت کنن، من دنبال برنامه هاي مبتذل و نوارهاي موسيقي و ويدئوئي مستهجن نميرم. من فکر ميکنم بايد يه آزادي نسبي براي همه وجود داشته باشه. اگه ديگران رو به کارهائي مجبور کنيم (منظورم حجاب، روابط آزاد جنـ ـسي، ممنوعيت مشروبات الکلي و... بود) انجام ندادنِ اين کارها توسط افراد نميتونه دليلِ پاکيشون باشه. شايد اونا دوست داشته باشن، ولي نتونن پيدا کنن. اون موقع است که نميشه خوب و بد رو از هم تشخيص داد...» آن پسر گفت: «اين همه نوار و عکس و فيلم دليلش چي ميتونه باشه؟ غير از اينه که ميخوان جوونها رو فاسد کنن؟ اونها برنامه دارن... ببينيد... من جوونم و نياز به ازدواج دارم...» گفتم: «خب...» ادامه داد: «اما وقتي زنها و دخترها رو با اين وضع توي خيابونا ميـبينم، به گناه ميافتم... اينها بايد جمع بشه... بايد با تهاجم فرهنگي دشمنامون مبارزه کنيم...» کمي در مورد اين که خودمان با برنامه هاي کسل کنندة تلويزيوني مردم را به اين سمت سوق ميدهيم صحبت کردم، اما ادامة بحث را به سود خودم نديدم. آن زمان همين مقدار گفتگو ميتوانست به ضرر من باشد اما من کاملاً مستقيم حرفها و نظرهايم را بيان نکردم. در نهايت اين جلسه آخرين جلسه اي بود که به دفتر نشريه رفتم. در واقع قصد داشتم که در جلسة هفتة آينده هم حضور پيدا کنم اما خستگي و نداشتن حوصله، آن را به هفتة بعد انداخت و همين طور ادامه پيدا کرد! چند ماه بعد، در بهار سال ١٣٧٨ دوست خوبم در آن نشريه که سِمَت مدير اجرائي را داشت، در سبزه ميدان ملاقات کردم. به من گفت که پس از انتشار همان سه شماره اي که من هم در نشريه بودم، متوقف شد!