وقتی بهنام کوچک بود - قسمت دوم
وقتي بهنام کوچک بود
( قسمت دوم )
قسمت نخست اين مجموعه يادداشتها را از اين نشانه بخوانيد.

(الف) پروانه... نخستين عشق کودکانة بهنام
وقتي شش سالم بود در کوچه اي کمي پائين تر از منزل پدري، خانواده اي بودند با پدري قدبلند و سفيد پوست و موهاي کمي فرفري. ريش نسبتاً بلندي ميگذاشت. موهاي سر و ريشش قهوه اي کمرنگ بود و اگر کسي آنها را نميشناخت، شايد باور نميکرد ايراني باشد. چهرة همسرش را اصلاً به ياد ندارم اما دو بچه داشتند... جليل که (تقريباً) دو سال از من بزرگتر بود و پروانه که شايد يک سالي کوچکتر از من بود. پدرشان مهندس بود و در آن سالها مهندس بودن ارزش زيادي داشت. پروانه سفيد و بسيار زيبا بود. موهاي قهوه اي کمرنگش را گاهي اوقات از دو طرف سر ميـبست. بلوز و دامن يک تکه اي هم ميپوشيد. زيبائي خيره کننده اش نسبت به دختراني که تا آن سن و سال در محله ديده بوديم و رفتار باکلاسش باعث شده بود که پسرها سعي داشته باشند همبازي اش شوند.
در آن سن و سال تفاوت بين خط فارسي و غير فارسي (اروپائي) را ميدانستيم؛ هر چند که نميتوانستيم بخوانيم. روزي جليل بُريده اي از يک مجله را که در کوچه افتاده بود، برداشت و گفت: «بابام ميتونه اينا رو بخونه...!» به سمتش آمديم. ديديم خطي غيرفارسي است (احتمالاً انگليسي). از آن زمان ما جور ديگري به پدرِ جليل و پروانه نگاه ميکرديم و پروانه برايم عزيزتر شد!
بازي قطار يکي از بازيهاي مورد علاقة ما بود و به نوبت لوکوموتيوران ميشديم و بقية بچه ها از پشت لباس همديگر را ميگرفتند و راه ميرفتند! وقتي من لوکوموتيوران ميشدم، کاري ميکردم که پروانه بلوزم را از پشت بگيرد! هر زمان هم که پروانه لوکوموتيوران ميشد، من از پشت لباس کودکانة پروانه را ميگرفتم و نگاهم به حرکت موج وار موهاي قهوه اي روشن پروانه بود!
روزي از روزها عليرضا پسرعموي بزرگم که برادر مهدي و حسين بود (قسمت ب همين پست را بخوانيد) در کوچه ايستاد تا بازي ما بچه ها را تماشا کند. عليرضا شش سالي بزرگتر از من و مهدي بود. از روي سادگيِ کودکانه نزد عليرضا رفتم و گفتم: «من پروانه رو خيلي خيلي دوست دارم...!» عليرضا چهره اش به خنده باز شد و پرسيد: «چرا...؟!» و گفتم: «آخه خوشگله!» عليرضا يکريز شروع به خنديدن کرد و از آن جا دور شد و به خانه شان رفت. با ترس دور شدنِ عليرضا را نگاه ميکردم و با خودم ميگفتم: «اگه عليرضا بره به عموجان و زن عمو بگه و اونا هم به مامان و آقا بگن، اون وقت چي کار کنم؟!... ديگه نميذارن باهاشون بازي کنم...». در آن سالهاي پاک و معصوم کودکي از گفتن رازِ دلم به ديگري پشيمان شدم و همين هم سبب شد تا بعدها هر کسي را رازدار ناگفته هايم ندانم.
چند ماهي پس از ماجراي آن روز، خانوادة جليل و پروانه از آن محله رفتند... تا چند روز پکر بودم. با خودم ميگفتم: «چرا پروانه به من نگفت که ميخوان برن؟... چرا زياد با من دوست نشد...؟» پروانه، نخستين عشقِ پاک کودکي من پرواز کرد و رفت؛ اما خاطرة کمرنگي از آن لباس و موها و چهرة زيبا براي هميشه در گوشه اي از ذهن بهنام ثبت شد...

(ب) روزي که آبروي تيم ملي فوتبال برزيل را برديم!
وقتي کوچک بودم، با پسرعموهايم مهدي (که شش ماه از من کوچکتر بود) و حسين (که پنج سال و نيم از من کوچکتر بود) همبازي بودم. بازيِ فوتبالِ من در محلّه اي که ساکن بوديم از همه بهتر بود و همين باعث شد که وقتي با مهدي پسرخاله ام (که آن زمان ساکن کرج و شش سال کوچکتر از من بود) فوتبال پاسور بازي ميکرديم، از همان نوجواني طرفدارِ سرسخت برزيل شويم. تعداد حضور در جامهاي جهاني، تعداد گلهاي زده، تعداد بُردها، تعداد امتيازها و همة مشخصه ها براي تيم ملي برزيل در حد بالائي قرار داشت و هر کس کارتِ برزيل به دستش ميرسيد، برنده بود (البته به جز در مورد تعداد گلهاي خورده که آن هم به دليل حضورِ هميشگي برزيل در جامهاي جهاني بود).
روزي از روزها هوس کرديم با پسرهاي يکي از محله هاي اطراف که تعدادي از آنها سوسول تشريف داشتند و بازيشان را از دور ديده بوديم، مسابقه بدهيم. محله هاي ديگر را به راحتي آب خوردن برده بوديم و هر چند ميدانستيم که اينها به خاطر وجود دو-سه پسر بزرگتر از سن و سالِ ما قويتر از آن محله هائي هستند که در مقابل ما شکست خورده بودند، اما اعتماد به نفس بالائي داشتيم!
من به عنوان کاپيتان (!) به کاپيتان آنها گفتم: «ما برزيل هستيم و اين هم آمارِ ماست...» در اين موقع به مهدي پسرخاله ام اشاره کردم که آمار را بگويد. اون بندة خدا هم همة اعداد و ارقام کارت پاسور را که از حفظ بود، برايشان خواند. آنها ديگر باورشان شده بود که ما برزيليم!
گل اول را که زديم، فکر کرديم همين طور ادامه خواهد داشت... اما در پايان ده بر دو باختيم! قيافة آن سوسولها حسابي تماشائي بود. به ما ميگفتند: «برزيليها رو نيگا... ۲۴۶ گل زده، ٩۴ امتياز ...» و ما هم سعي داشتيم خيلي زود از آن جا دور شويم! تا چند سال بعد با ديدنِ يکي از آن سوسولها، خاطرة آن شکست مفتضحانه و متلکهائي که آنها بارِ ما کرده بودند، پيش چشممان زنده ميشد!