قاصدک

يکي از دانشجويان ايراني نتوانست تحمّـل کند. گفت: «شما کجا بوديد؟ ما الان نيم ساعته که اين جا معطّليم...». انـتظار داشتم که آن کارمند که در يک دانشگاه دولتي اسم و رسم دار کار ميکرد و با تأخيري بيست دقيقه اي بر سرِ کارِ خود حاضر شده بود، پوزش بخواهد... اما نه! ناگهان برآشفت و گفت: «ما داشتيم نهار ميخورديم. کي سرِ وقت مياد سرِ کارش؟! اصلاً اگه ناراحتي برو بگو... برو شکايت کن...!» من به جاي آن دو کارمند بي وجدان داشتم از دانشجويان خارجي خجالت ميکشيدم. آنها که دورة آموزش زبان فارسي را گذرانده بودند، متوجه اين صحبتها شده بودند. نميخواستم وارد بحث شوم چرا که در طول اين چهار سال، تنها همين يک بار با آنها روبرو شده بودم و با اين که ساکت نشستن را درست نميدانستم، سکوت کردم.

 

کارهاي مربوط به تسويه حساب چند روز زمان بُرد. سرانجام وقتي که گواهي موقت عکس دار فارغ التحصيلي با قيد رشتة تحصيلي و معدل کل دوره را گرفتم، انگار که خستگي تمام اين سالهاي (به مفهوم واقعي) دانشجوئي از تنم بيرون رفت. معدلم را که 76/15 شده بود، با ذوق زدگي نگاه کردم؛ هر چند با زحماتي که کشيدم بايد بسيار بيشتر از اين ميشد. چند بار از بالا تا پائين گواهي فارغ التحصيلي را خواندم. اين عادتي بود که داشتم و هر بار که کتاب، نامه يا سند ارزشمندي به دستم ميرسيد، چند بار ميخواندمش.

 

وقتي گواهي موقت ليسانس را گرفتم، ياد قسمتي از سريال زيباي «آخرين ستارة شب» و پسر جواني که نقش کامياب را بازي ميکرد، افتادم. کامياب (با بازي علي فرهبد) در حياط دانشگاه از دوستش که براي نماز آماده ميشد، پرسيد: «چند وقت مونده که سرت به تنت بـيارزه»؟ و منظورش اين بود که تا فارغ التحصيلي ات چه قدر مانده است؟ اين جمله در ذهنم ماند و پس از سه سال از پايان اين سريال خاطره انگيز دوباره به يادم آمد. حالا اين که سرم به تنم مي ارزد يا خير، در آينده معلوم ميشد!

 

٭ ٭ ٭

در کنارِ مخفيانه درس خواندن براي کارشناسي ارشد (!!)، در روزنامه ها دنبال فرصتهاي شغلي ميگشتم. پارتي و آشناي قوي که بشود روي آن حساب کرد، در کارخانه ها و ادارة کار نداشتم و بايد خودم تلاش ميکردم. رشته اي که در آن فارغ التحصيل شده بودم در آن سالها رشته اي نسبتاً ناشناخته بود. هر چند ايرانيان جزو نخستين اقوامي بودند که اين رشته را پايه گذاري کرده بودند، اما انـتقال از حالت هنري و سنتي به حالت صنعتي و مدرن در ايران بسيار به کُندي پيش ميرفت و همان علم صنعتي نيز چندان پيشرفته به حساب نمي آمد و مهندسان شيمي در بيشتر کارخانه ها به جاي فارغ التحصيلان رشته اي که به پايانش برده بودم، کار ميکردند. بسياري از مديران صنعتي از وجود چنين رشته اي بيخبر بودند. تنها سالهاي بعد بود که اين رشته و توانائي فارغ التحصيلان آن به جامعة صنعتي ايران ثابت شد. در بيشتر کارخانه ها براي استخدام شدن، سابقة کار در اولويت بود و يا داشتن رابطه با کسي در داخلِ آن شرکت. به طور ميانگين، هفته اي يکي-دوبار به ادارة کار -که کارت کاريابي از آن گرفته بودم- سر ميزدم و بسته به شرکتهائي که آگهي استخدامشان را پاسخ داده بودم، يکي-دو بار در هفته نيز براي مصاحبة استخدامي به کارخانه هاي استان ميرفتم.

 

 

ریش و پشم

 

 

بسياري از افراد دوست و آشنا به من توصيه ميکردند که در هنگام رفتن به کارخانه ها و ادارة کار کمي ژوليده باشم و با شلوار پارچه اي و موهاي کوتاه شده و بدون چکمة موئي و ريش پروفسوري بيرون بيايم. طوري با من صحبت ميکردند که انگار در يک جامعة کمونيستي اسلامي و تحت شديدترين تدابير امنيتي زندگي ميکنم و حتي شرکتها نيز تا دمِ درب منزل مرا زير نظر دارند تا از من چيزکي پيدا کنند و در مصاحبة استخدامي مردودم کنند! با وجود اين که تا قسمتي از اين حرفها را باور داشتم، اما نميتوانستم خودم نباشم و مانند بسياري که با نرخ روز زندگيِ پَستشان را ميگذرانند و آني نشان ميدهند که نيستند، سر کنم. نگاههاي مستقيم و زيرچشمي افراد شاغل در انـتظامات شرکتها و کارخانه ها مرا آزار ميداد، اما اهميتي نميدادم.

 

فلش فوروارد به ٨ ماه بعد: روزي از روزهاي گرم خرداد ١٣٧٨ به ادارة کار رفته بودم. دو کارمند ريشوي به ظاهر مؤمن پشت ميز نشسته بودند و براي دوستان و آشنايان و «سفارشيها» کارت معرفي به کارخانه ها و شرکتها مينوشتند! وارد دفتر شدم و سلام کردم. سرشان را بالا گرفتند و ظاهراً با «ارباب رجوعاني» که وقتِ گرانبهايشان را گرفته بودند، صحبت ميکردند. کارتم را به يکي از آن دو کارمند که کارش کمتر به نظر ميرسيد، دادم. وقتي کارت را ميگرفت، نگاهي به سر تا پايم انداخت و پرسيد: «شما توي چه کشوري زندگي ميکني»؟ گمان کردم سؤال را اشتباه متوجه شدم. بنابراين پرسيدم: «ببخشيد سؤالتون رو درست متوجه نشدم...» آن کارمند با لبخندي مرموز پرسشش را تکرار کرد. دودل بودم. گفتم: «خُب! معلومه ديگه... ايران!» گفت: «نه آقا...» در يک لحظه عصباني شدم و گفتم: «يعني چي آقا؟! پس من و شما کجا زندگي ميکنيم؟» جواب داد: «جمهوري اسلامي ايران...!» انگار آب جوشي روي تنم ريخته باشند... ديگر نتوانستم خودم را کنـترل کنم. با عصبانيت و کمي هم با صداي بلند گفتم: «آقاي محترم! من اومدم اين جا که اگه کاري سراغ دارين، معرفي ام کنيد نه اين که ازم بپرسيد کجا زندگي ميکنم...!» در دلم داشتم به جمهوري اسلامي ايران فکر ميکردم... «اگه اين جمهوريه، پس چرا به مردم اهميت داده نميشه و اگه اسلاميه، پس اين همه فقر و فحشا و دزدي و فساد اداري و دولتي از کجا اومده...» که البته اينها را بر زبان نياوردم. کارمند ديگر به خاطرِ سر و صدائي که کمي آن طرفتر از ميزش بلند شده بود، کنجکاو شده بود. از من پرسيد: «چي شده آقا جان؟» گفتم: «من اومدم اين جا تا اگه کاري هست معرفي بشم اما ايشون از من ميـپرسن توي چي کشوري زندگي ميکنم!... آقا شما خودتون کجا زندگي ميکنين؟!» کارمندِ دوم پاسخ داد: «ايران...!» گفتم: «منم همين رو بهش گفتم، اما به من ميگن نه! جمهوري اسلامي ايران...! اين کارها چي معني داره! اين جا هم سياسي شده؟!» کارمند دوم خنده اي کرد... خنده اي نه از روي تمسخر يا بازي گرفتنِ ديگري. من هم به او حق ميدادم. اين پرسش و پاسخ به اندازة کافي خنده آور و مسخره بود تا کارمندي در يک ادارة دولتي به پرسش همکارش و پاسخ خودش و من بخندد! همان کارمند دوم گفت: «ناراحت نباشيد... ما خوبي شما رو ميخوايم... اينا رو ميگيم که اگه جائي ازتون پرسيدن، اين طوري جواب بدين... حالا شناسنامه همراهتون هست تا شما رو الان معرفي کنيم»؟ گفتم: «نه! اما من ميتونم برم و زود برگردم» گفت: «الان ساعت دوازده اس... ما تا دو اينجائيم...» خداحافظي کردم و سريع به خيابان رفتم. در آن وقت ظهر ماشين به سختي گير مي آمد. وقتي به منزل بازگشتم، ساعت نزديک يک بود و اگر با سرعت ميرفتم، شايد در دقيقه هاي آخرِ وقت اداري به آن جا ميرسيدم. بنابراين گذاشتم تا فردا به اداره بروم.

 

صبح فرداي آن روز اولِ وقت در ادارة کار بودم. با شناسنامه و کارت ادارة کار نزد همان کارمند رفتم. گفت: «شما بايد ديروز مي آمديد... وقتي رفتيد، يه نفر ديگه رو معرفي کرديم...» نماندم. بدون هيچ حرفي بازگشتم. خواهرم در منزل بود. ماجراي صحبتهاي ديروز و اولِ صبح را برايش گفتم. گفت: «ناراحت نباش... اونها فقط ميخواستند اذيتت کنند. حتي اگه ديروز هم به ادارة کار ميرفتي، بهت هميني رو ميگفتن که الان گفتن... ميخواستن خودشون رو نشون بدن... ناراحت نباش...».

 

٭ ٭ ٭

علي فرهبد را که در آن سالها دانشجوي مديريت بازرگاني در يکي از دانشگاههاي اسپانيا بود، پس از سريال آخرين ستارة شب در فيلم يا سريالي نديدم و گمان ميکنم که در اسپانيا يا يکي از کشورهاي اروپائي ماندگار شده باشد.