يادگار عشقِ مادر

 

اين نوشتة زيبا از من نيست. اين را در يکي از ايميلهاي دريافتي ام خواندم و حيفم آمد که تنها خودم خواننده اش باشم.

٭٭٭

در يک روز گرم تابستان، پسر کوچکي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش مي کرد و از شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي پسرش شنا مي کرد. مادر وحشتزده به سمت درياچه دويد و با فريادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود.

 Corocodile attack

تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت مي کشيد ولي عشق مادر آنقدر زياد بود که نمي گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فرياد مادر را شنيد. به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراري داد.

 

پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي پيدا کند. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود.

 

 Corocodile attack

خبرنگاري که با کودک مصاحبه مي کرد از او خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخمها را نشان داد؛ سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت:

« اين زخمها را دوست دارم... اينها خراشهاي عشق مادرم هستند... »