برداشت بد ممنوع ! فقط با جنبه ها بخوانند.
ماجراهاي دو E r e c t i o n نابجا !
مطالبي که در زير مي نويسم، کمي با مطالب ديگة اين وبلاگ متفاوته. در واقع ميتونم بگم که يه جور بي تربيتي نويسيه که اميدوارم خوانندگان عزيز از اين نوشته ها برداشت منفي نسبت به من پيدا نکنن. با خواندن اين پُست شما مشکل بعضي از آدمهاي جامعه رو درک خواهيد کرد و نيز قدرت بعضي داروها رو!

اين شما و اين پست بي تربيتي! نظر هم يادتون نره!
٭٭٭
واسة يکي از دوستان که بدحال بود، رفته بوديم درمانگاهي که يکي از بستگانمون هم توش کار مي کرد. روي نيمکت در سالن انتظار نشسته بوديم تا حال مريضمون خوب و مرخص بشه. در اون حال و هواي گرفتة درمانگاه، نگاهمون به آدمهائي بود که مي آمدن و ميرفتن. ديديم آقا و خانم جواني که به نظر ميرسيد زن و شوهر باشن، به داخل درمانگاه آمدند. آقاهه يه کت رو روي ساعدش انداخته بود و ساعدش رو هم پائين آورده بود. اول زياد کنجکاوي نشون نداديم و با خودمون گفتيم که اين آقا حتماً عادت داره که اين طوري کتش رو روي دست بگيره. به قيافة هيچ کدومشون نمي آمد که مريض باشن و اين برامون کمي عجيب بود؛ به ويژه اين که حضرت آقا سرش رو با شرم عجيبي پائين انداخته بود و با نگراني به اطرافش نگاه ميکرد.
حدود نيم ساعت بعد، اون زن و شوهر از اتاقِ معاينه بيرون آمدن و رفتن. اين دفعه اون آقا کتش رو پوشيده بود! کنجکاو شده بوديم تا از ته و توي قضيه سر در بياريم. توي همين فکر و خيالها، فاميلمون آمد و گفت: «اون زن و شوهر رو ديدين»؟! سرمون رو به علامت تأئيد تکون داديم. ادامه داد: «بندة خدا! چند سال بود دوا و درمون ميکردن که بچه دار بشن... آقاهه ناتواني جـ ـنـ سي داره. دکتر معالجشون بهش دارو ميده تا قبل از مقاربت استفاده کنه. اون هم از دارو استفاده ميکنه اما اثر دارو برطرف نميشه و نغوظش نميخوابه! نيم ساعت صبر ميکنن و وقتي مي بينن فايده نداره، زنگ ميزنن اورژانس و اونها هم ميگن که بايد هر چه سريعتر خودتون رو به دکتر برسونيد».
پرسيدم: «اگه طول بکشه (!) چه عيبي داره مگه؟!» و جواب داد: «خون در اون اندام جمع ميشه و عضو مربوطه سياه ميشه...!» بله... ما هم تازه فهميده بوديم که چرا اون آقاي محترم کت رو اون طوري روي دستش گرفته بود!
٭٭٭
يکي از همکارانم تعريف ميکرد که در يه شرکتي، يکي از کارگرها در آخر وقت اداري احساس سردرد شديدي ميکنه و موضوع رو به دوستاش ميگه. يکي از اونها هم يه قرص بهش ميده و اون هم به خيال اين که اين قرص، قرصِ استامينوفن يا کدئين يا از اين رده داروهاست، اونو با يه ليوان آب ميخوره. کارگرها با سرويس به خونه هاشون ميرن. اوني که سرش درد ميکرد، فرداي اون روز نيامد. پس فردا که آمد به همکاري که قرص رو بهش داده بود گفت: «آخه آدم حسابي! اين چي قرصي بود که به من دادي»؟ پرسيد: «مگه چي بود؟! قرص سردرد بود ديگه!» ميگه: «نه! قرصِ (فکر کنم:) ويـاگـرا به من داده بودي! وقتي رفتم خونه، ديدم که اي دادِ بيداد (...)... فردا صبحش که نميتونستم با اون سر و وضع بيام شرکت که! صبر کردم تا بخوابه! و الان اومدم!!

نميدونم... اون همکار از روي عمد اين کار رو کرده بود يا واقعاً قرص رو اشتباهي داده بود؟! به هر حال ماجرائي شد که ديگران به قدرت داروسازي اهلِ فرنگ پي ببرن! شما چه طور؟!