در زمانیکه هنوز عاشق بودن برایم زود بود، یا اینکه معنی آن دوستی خالص کودکانه و نوجوانانه بود، تصور غریبی از عشق داشتم؛ با رنگی و حالتی عجیب و میپنداشتم که عطر خاصی دارد...

اینکه دختری و پسری دوست باشند... بالای پشت بام خانه هایشان با هم حرف بزنند... جور دیگری به هم نگاه کنند... از هم بیخبر نمانند... به روشهای عجیبی به هم کمک کنند... کتاب قشنگی را که خوانده اند با هم رد و بدل کنند... کتابهای درسیشان را با هم جلد کنند... اگر دور از هم بستنی میخورند، به یاد هم باشند... اگر کارتون و فیلم قشنگی میبینند، به هم خبر دهند... اسم و فامیلشان را دیگری روی کتاب درسی بنویسد تا همیشه همدیگر را به یاد داشته باشند... لباس نو که میخرند، دیگری از آن تعریف کند... وقتی احتمال میدهد دیگری او را میبیند، بهترین لباسها را بپوشد... در میهمانیها کنار هم بنشینند... برای اینکه دیگری بفهمد که او هم آنجاست، ژست بگیرد و ادا درآورد و خود را سنگین و بالاتر از سن خودش نشان دهد... اگر دیگری او را در جمع دوستانش دید، به سرشان بزند و فحشهای غیر رکیک بدهد تا وانمود کند که رئیس جمع است... گوشه سبدها، زنبیلها و وسایل سنگین گردش را بگیرد و دیگری را صدا کند تا از طرف دیگر آن بگیرد...

تمام اینها از فامیل و آشنا شروع و دایره اش با بالا رفتن سن وسیعتر میشد. خودنمائی، خود فریبی، دروغ، دیگر انگاری، مصلحت اندیشی، راحت طلبی، خود برتر بینی، اجبار، اذیت کردن، اذیت شدن و نیتهای پَست در کار نبود... چون نیازی نبود.

متأسفانه بیشتر کسانی که به هر دلیل بعد از آن دوران معصومانه اولیه نخواستند از آن ذهنیت دلنشین بیرون بیایند... یا از روی سادگی یا از روی تربیت خانوادگی- اجتماعی یا از روی تجربیات شخصی و یا هر چیز دیگر... بزرگترین لطمه های روانی و روحی را نیز متحمل شدند.

همیشه از خودم میپرسم آیا بلوغ فکری وجسمی است که باعث نزدیکی بیشتر انسان به خوی حیوانیش میشود؟... چرا این رویداد تکامل دهنده و حیاتبخش باید فرو گشاینده برخی عقده های فرو خورده و سرخوردگیهای سالهای کودکی و نوجوانی باشد؟... آیا اصلاً میتوان ارتباطی میان آنها برقرار کرد؟ آیا آن چیزی که «توجه به خود» و رشد و ظهور «من» در انسان مینامیم، آنقدر ارزشمند است که «توجه به سرشت پاک و معنوی آدمی» را به زیر پای خود درآورد؟ آیا عقل، منطق و فطرت پاک آدمی میپذیرد که غرور، ایثار، «توجه به غیر خود» و محبتهای بی ریا از سوی دیگری به هیچ انگاشته شود؟

آن چیزی که عشق مینامیمش، تاب و توان این اطوارها و پَستیها را ندارد...