شبی که فرشته نجات لقب گرفتم... (سرگذشت واقعی یک عشق - 86)
در پس از نيمه شب به تمامِ حرکت ها و صداهائي که در پيرامونم مي بينم و مي شنوم، حساس مي شوم. در حدودِ ساعتِ سه بامداد و در آن آرامشِ ژرفِ خيابانها در سالِ 1375 اين لرزشِ زمين برايم مثلِ زنگِ خطري بود... شايد هم نشانة آمدنِ دزدي به منزل!
در حالي که ايستاده بودم، جزوه ها را از دستم رها کردم. خودکار را روي ورقهاي کاغذ پرت کردم و به سمتِ درِ اتاق به راه افتادم. مشتهايم را آماده نگه داشته بودم. هر آن منـتظر بودم کسي را در اتاقِ تاريکِ پذيرائي ببينم و آن شخص که مخفي وارد شده بود، که مي توانست باشد؟
هنوز اولين قدم را به داخلِ پذيرائي نگذاشته بودم که فرياد کوتاهي کشيدم. صدايم چندان بلند نبود. به سمت اتاق خوابِ پدر و مادر رفتم. آري... پدرم به صورت معصومانه اي، در اتاق پذيرائي به پشت روي زمين افتاده بود. گمان کردم سکته کرده است. بسيار نگران بودم؛ آن قدر که پيش از کمک به پدر، به سوي مادرم رفتم تا بيدارش کنم. هيجان زده بودم و نمي توانستم درست صحبت کنم؛ آن چنان که مادرم «مامان مامان...» گفتن هايم را «مامان.. مامان... مار» شنيد! مادر با نگراني بيدار شد. دستش را گرفتم و بر بالين پدر بردم. از ترسِ زياد نمي توانستم به پدر دست بزنم. مادرم اما سرِ پدر را روي زانوهايش گذاشت. در نخستين ثانيه ها، پدر اصلاً حرکتي نداشت. پس از مدتي چشمانش را به سختي باز کرد. گونه هايش به طرز وحشتـناکي فرو افتاده بودند. مادرم چيزي احساس کرد. سرِ پدر را کمي بالا گرفت. پدر روي دستِ مادرم و روي لباسِ پشمي اش بالا آورد.
آن طور که مادرم بعدها برايم تعريف کرد، بيدار بودنم تا آن وقتِ بامداد به نجاتِ پدرم منجر شد؛ چه آن که اگر محتويات معدة پدر در آن حالِ افتاده بر زمين به درون ريه هايش مي رفت، باعثِ خفگي اش مي شد و افزايشِ بيش از اندازة فشار خونِ پدر در آن هنگامة بامداد بايد با مراقبت شخصِ ديگر همراه مي بود.
تشخيصِ پزشک، بالا رفتنِ زيادِ فشارِ خون بود. پدر تا چند روز در منزل ماند و حتي براي کار نيز بيرون نرفت. آن روز به طور جدي آشکار شد که پدر دچارِ بيماري پُر فشاري خون است. از فرداي آن روز، داروهاي فشار خون و اصطلاحاً رقيق کنندة خون وارد زندگي پدر شد. هر چند پدر تا شش سال پس از آن چندان اهميتي به بيماري اش نداد، اما تا سالِ 1381 که سکتة ناقصِ مغزي کرد، سرماخوردگي برايش يک بيماري بسيار آزارنده بود.
جلسة دوم را نتوانستم به پژوهشکده بروم؛ چه آن که با حادثة شبِ پيش از آن اصلاً نمي توانستم خودم را به رفتن راضي کنم.

***
در جلسه هاي سوم و چهارم حضور در پژوهشکده، «او» همان متانتي را داشت که از او انـتظار داشتم. هنوز هم اين پرسش برايم مطرح است که «او» چرا اين رفتار را از خود نشان داده بود؟ آيا حرفِ من آن قدر برايش اهميت داشت که بخواهد تأکيد من بر پاک بودنش را که در آن روز آخر به عنوان يکي از دلايل دوست داشتنش بيان کرده بودم، به رخ من بکشد و به من بفهماند که «من... آن طوري که تو فکر مي کني، پاک نيستم»؟ اصلاً آيا وقتي تصميم مي گرفت که براي نخستين روزِ حضور در پژوهشکده لباس بپوشد، به من و به دلِ من فکر مي کرد؟
![]()
در پژوهشکده و در بخش آناليز اسپکتروسکوپي مادون قرمز (IR) آزمون خاطره انگيزي را انجام داديم که دلم نمي آيد آن را در اين جا به نگارش در نياورم. همة ما به گروههاي سه نفره تقسيم شديم. خانم استاد به کمک استادان ديگر پژوهشکده محلولهائي با غلظتهاي مختلف از مادة پرمنگنات پتاسيم تهيه کردند. اين غلظتها براي ما نامعلوم ولي براي استادان معلوم بود. محلولها را در سلولهاي کد گذاري شده تحويل گرفتيم. آزمون طيف سنجي را با دستگاه انجام داديم و با کمکِ محلولهاي شاهد (رفرانس Reference) غلظتِ محلولِ خودمان را تعيين کرديم که دُرُست بود. ابتدا با کمکِ تمامي همرشته ايها، محلولهاي شاهد را تهيه کرديم و شدت پرتو مادون قرمز خروجي را نيز براي هر محلول شاهد اندازه گرفتيم. حال، هر گروه مي توانست نمودار شدتِ نورِ مادون قرمز خروجي محلول خود را همراه با محلولهاي شاهد رسم کند و با برازش (fitting) نمودار، غلظتِ آن را تعيين کند. براي اين آزمون، من و حميد که چند سالي از من بزرگتر بود در يک گروه دو نفره قرار گرفتيم... البته به انتخابِ حميد. حميد نامزد داشت و از خانواده اي نسبتاً مرفه بود. با وجودي که قدرت رهبري خوبي داشت، اما بيشترِ مواقع ترجيح مي داد که تنها باشد. حميد هنگام رسم نمودار از دقت و وسواسِ من خيلي خوشش آمده بود و يک نمودار تميز و دقيق را که غلظت محلول ما در آن با يک نقطه مشخص شده بود، تحويل استاد داديم.
***

حدود يک ماه از آخرين جلسة آزمايشگاه شيمي تجزيه گذشت. اعلام شد که خودمان را براي امتحان پايان ترم آماده کنيم. باز هم مشکلِ من و نداشتنِ جزوة کامل... تنشِ فکري و روحي زيادي به من وارد شده بود. حالا بايد از چه کسي مي گرفتم؟