بلبل بر شاخسار نشست و آواز سر داد...

 

کيوان و چند نفر از همرشته ايهاي پسر، سنگيني فضاي آزمايشگاه را نـتوانستند تحمل کنند و کم کم خواب بر آنها چيره شد. درست يادم نيست که آيا خانم استاد با شوخي حرف را به خواب آلودگي «بعضي»ها کشاند و آنها به حياط رفتند تا سر و صورتي به آب بزنند يا خير؟ اما کيوان و چند پسرِ ديگر پس از اجازه گرفتن بلند شدند و به حياط رفتند تا هوائي تازه کنند.

 

پس از پايانِ ساعتِ اول درس تئوري شيمي تجزيه بلند شديم و به حياط رفتيم تا از خنکاي فضاي سبز پژوهشکده استـفاده کنيم. وقتي در کريدور به سمتِ دربِ خروجي مي رفتيم، چند نفر از پسرها به «او» و مژگان که جلوي همرشته ايها راه مي رفتند، نگاه مي کردند... نه نگاهِ آلوده؛ امـا براي کسي مثلِ من که «او» را ميهمان قلبم کرده بودم و (حتي تا کنون) جذبه هاي جسماني در عشق برايم جائي نداشتند، تحملِ اين نگاهها دشوار بود.

 

جلسة نخست با تمامِ خاطره هاي جالب و ناجالب اش به پايان رسيد. «او»، مژگان و چند نفر ديگر با اتوبوسِ سرويسِ خودِ پژوهشکده به منزلشان رفتـند و ما هم با ميني بوسِ دانشگاه. در راهِ برگشت همة ما دست کم دقيقه هائي را خوابـيديم. من اما تقريباً تمام طولِ مسير را به کنارِ اتوبان نگاه مي کردم و افکار گوناگون به ذهنم هجوم مي آوردند.

 

به منزلِ پدري که آمدم، خسته تر از آني بودم که با ديگري در مورد آزمايشگاههاي پيشرفته اي که ديدم، صحبت کنم. ليواني چاي خوردم. تلويزيون را روشن کردم اما نگاه نمي کردم. چشمانم به صفحة رنگي تلويزيون بود اما گوئي کور شده بودم. پس از مدتي بلند شدم و دفترِ صد برگ جلد قرمزِ عشقم را از کُمُدم بيرون آوردم. هميـشه صفـحه ها را آرام ورق مي زدم. انگار هر بار نوشتة تـازه اي در آن مي ديـدم که از تـماشايش سير نمي شدم. ميلي دروني مرا به نوشتن وا مي داشت. من که نـمي توانـستـم گـفته هاي دلم را به مادرم بگويم، نوشتنِ جمله هاي از دل برآمده ام مرا در رها شدن و رسيدن به آرامش (Relaxation) ياري مي کرد. جمله هاي برخاسته از دلِ پر دردم را از آن چه که امروز ديده بودم، به نگارش درآوردم. در قسمتي از آن دفتر پر خاطره نوشتم:

 

.   اگه «او» اين کار رو انجام داده تا من ازش متـنفر بشم و فکرِ «او» رو از سرم بـيرون کنم، بدونه که at all ... ابداً...

 

من تا ابد «او» رو همون دخترِ پاک و دوست داشتـني که شناختم، خواهم دونست و مي دونم که «او» واقعاً اين گونه که امروز بود، نيست. خدايا... به دلِ پاکِ «او» بينداز که با اين کارها نظرم نسبت به «او» عوض نميشه... حتي باعث ميشه که من بيشتر از گذشته به دوست داشتن هام و به خوبـيهائي که از «او» ديدم، فکر کنم.

 

.   خدايا...! به «او» بگو که من طاقتِ ديدنِ «او» و چشمانِ سياهش در اين رنگهائي که منو يادِ ديگراني مي اندازه که محاله در دلم جائي داشته باشند، ندارم...

 

ایمان ، عشق ، امید

 

 

***

  

«او» در پنجشنبة هفتة بعد با پوششي سنگين تر آمده بود. خدا را به خاطرِ اجابتِ زودهنگام خواسته ام شکر گفتم. همان طور که مطمئن بودم، «او» تنها نوعي «رها شدگي» از محدوديتهاي اولية خوابگاه را مي خواست تجربه کند، نه اين که خو و شخصيت دروني اش را آشکار سازد.

احساسِ رضايتي را که در آن جلسه داشتم، نمي توانم به نگارش درآورم.

 

***

 بزرگراه عشق

 

آغازِ ترمِ ششم براي بيشترِ دانشجويان با احساسِ خاصي همراه است؛ اين که سالِ بعد در همين روزها آخرين ترمِ تحصيلي را سپري مي کني و لايقِ عنوانِ مهندس مي شوي، احساسِ شورانگيزي به تو دست مي دهد. اما براي من گوئي زنگِ هشدار دهنده اي بود براي جبرانِ کم خواندنها و ندانستن هاي احتمالي... و نيز تلاشِ بيشتر براي فراموش کردنِ «او».

 

واحدهائي که برداشته بودم، چندان ساده تر از ترمِ پنجمِ پر خاطره ام نبودند. نگاهي به نامِ درسها مي تـوانست به آساني به من بـفهماند که بايد بـيشتر از تـرم پيش تلاش کنم. اينجا اما ديگر نمي توانستم به خودم اجازه دهم که از «او» جزوه هاي درسهائي را که در سالِ پيش گذرانده بود، براي مطالعة بيشتر بخواهم... و «او» نيز از شرمِ رو در رو شدن با من و يادآوري ماجراهائي که گذشت، نمي توانست حتي از طريقِ مژگان پا پيش بگذارد.

 

در ترمِ ششم ثبت نام کردم. وقتي به منزل بازگشتم، از اين فکر که اين آخرين ترمِ حضورِ «او» در دانشکده خواهد بود، بسيار دلگير شدم. به مفهوم حقيقي درک کردم که ريشة اين عشقِ نخستين بسيار عميقـتر از آن است که بتوانم با فکر نکردن به «او» و دور بودن از «او» آن را فراموش کنم ولي مگر کاري از دستم بر مي آمد؟ در هنگام نوشتنِ نام درسها نگاهي به آخرين واحدهائي که به آنها ارائه شده بود، انداختم. جالب بود که در آخرين ترم هم در دو درس با «او» همکلاس بودم: «اصول علم و تکنولوژي پليمرها» و «انـتقال مطالب علمي و فني»! باز هم ديدنِ «او»... باز هم يادآوري خاطراتِ تلخ و شيرين گذشته و باز هم خوشحالي دروني از حس کردنِ حضورِ «او» در آخرين ماههائي که مي توانستم ببـينمش.

 

***

مدل مولکولی

 

عادت داشتم که تا نزديکِ سحر مطالعه کنم و درس بخوانم. نيمه شب چهارشنبه اي که فردايش براي جلسة دومِ آزمايشگاه شيمي تجزيه به پژوهشکده مي رفتيم، در اتاقم مشغول درس خواندن بودم. ساعت از حدود سه بامداد گذشته بود که حس کردم زمين چند لحظه اي زيرِ پايم لرزيد. سرم را با نگراني از جزوه ها برداشتم و به در نگاه کردم. کسي در چهارچوب در نبود. پذيرائي در سکوت و تاريکي فرو رفته بود. دلم گواهِ بدي مي داد. نتوانستم بر اين شورشِ دروني ام غلبه کنم و زود برخاستم...

 

اين که آن شب چه اتفاقي افتاد و بهنام چه ديد...؟ در پستِ بعدي خواهيد خواند. شکيبا باشيد.

 

 

عنوان دروس ترم ششم بهنام

 

خواصِ حرارتي مواد مهندسي  2 واحد

تئوري دي الکتريکها و پيزوالکتريکها  3

اصول علم و تکنولوژي پليمرها  2

مواد مهندسي  3

تئوري شيشه  3

آزمايشگاه شيشه  1

تکنولوژي مواد دما بالا (ديرگداز)  3

آزمايشگاه ديرگداز  1

انـتقالِ مطالب علمي و فني  1