خورشید غروب از میان شاخه ها

 

سريال داشت به دقيقه هاي واپسين اش نزديک مي شد. خواهرم و دامادمان بلند شدند و خداحافظي کردند. آخرين نگاهِ خواهرم پر مفهوم بود. آدمي بايد خيلي گيـج باشد که نگاهِ خيره ام را به صفحة جادوئي تلويزيون ببيند و به احساسم پي نبرد.

 

مادرم براي بدرقة آنها روانة پله ها شد. پدرم به اتاقِ خودش رفت. آپارتمانمان در طبقة دوم بود و تا مادرم بازگردد، يکي-دو دقيقه اي و شايد هم بيشتر زمان مي برد. دربِ آپارتمان نيمه باز بود. آخرين ديالوگها و صحنه هاي سريال را دوباره ديدم. بازگشت مادرم کمي به طول انجاميد و سريال به اتمام رسيد. به پشتي تکيه داده بودم و کلمه کلمة آن را با گوشِ جان مي شنيدم. حالِ عجيـبي داشتم...

 

 

تا هفتة پيش، «او» را دست کم در رؤياهايم داشتم و اکنون... تنها به فاصلة يک هفته گوئي همه چيز دربارة عشق نخستينم به پايان رسيده بود. «محمد» و «مريم» پس از رخ دادنِ ماجراهاي زيادي به هم رسيدند و ماجراي من تازه به انتها رسيده بود. احساسِ بسيار بدي داشتم. آن شب، بسيار احساساتي شده بودم. دوباره از خدا و از بي تفاوتي اش بدم آمد. وقتي ساعت 22 شب وضو گرفتم و به نماز ايستادم، مصداق اين شعر معروف شده بودم که:

 

« در نمازم خمِ ابروي تو در ياد آمد... »

 

هنگامِ خواب، واکمنِ قرمزم را کنارم گذاشتم و ترانة « نحسي فال » هاتف را بارها و بارها با دلي سرشار از احساس... همانندِ احساسي که در روزِ آخرِ ديدار با «او» داشتم، باز شنيدم.

 

***

 

فرداي آن روز زودتر از هميشه از دانشگاه بازگشتم تا تکرارِ قسمت آخر سريالِ «در پناهِ تو» را ببينم! هنوز هم نمي دانم در آن روزهـاي پر آشوبِ عشقِ نخستينم، چه چيز مرا به اين سمت مي کشيد که از ديدنِ سه بارة واپسين قسمت اين مجموعه سير نمي شدم.

 

غروب عاشقانه

 

***

 

به ما اعلام شد که از پنجشنبة همان هفته بايد به مؤسسة پژوهشي معروفي در حومة تهران مي رفتيم تا دورة چهار هفته اي آزمايشگاه شيمي تجزية دستگاهي را بگذرانيم. نمرة اين درس يک واحدي به صورتِ «ناتمام» در کارنامة دانشجويان قيد شده بود. ساعت 6:30 دقيقة بامداد بايد در سه راهِ خيام مي بوديم و از آنجا راهي مي شديم. دانشکده، ميني بوسي را با راننده اي نسبتاً پير با موها و ريشي کاملاً سفيد تدارک ديده بود؛ آن آقا از رانندگانِ دانشگاه به شمار مي رفت و همديگر را به قيافه مي شناختيم. چون ميني بوس از خوابگاهِ مرکزيِ دانشجويان شروع به حرکت مي کرد، با بررسي مسير آن دريافتم که مي شود پياده به يکي از توقفـگاهها بـيايم و از آنجا به سه راهِ خيام و خوابگاهِ پسران برويم.

 

براي همين به «مژگان» سپردم که من در ايستگاه موزائيک سازي مي ايستم و بي زحمت به راننده بگويد که در آنجا نگه دارد. چشمانِ مژگان از تعجب گرد شده بود! گفت: «ايستگاهِ موزائيک سازي...؟!» وقتي تعجبش را ديدم، گفتم: «نمي دونم اسمِ ايستگاه چيه ولي روبروي بيمارستانِ پاستوره. در خيابونِ مقابلِ بيمارستان يه موزائيک سازي هست که آقاي راننده حتماً جاش رو مي دونه کجاست...». مژگان، «باشه» اي گفت و از او خداحافظي کردم.

 

***

 

پنجشنبه ساعت 6:10 دقيقه کنار ايستگاه منتـظر ماندم. ميني بوسهاي زيادي مي گذشتند که مربوط به سرويسهاي کارخانه ها بودند. خيالم راحت بود که به مژگان گفته بودم کجا مي ايستم. معلوم نبود که دانشگاه کدام ميني بوس را براي رفتن به آن مرکز تحقيقاتي در نظر مي گيرد و بنابراين، نگراني ام از اين بابت به جا بود.

 

 غروب تماشائی

 

دقيقه ها مي گذشتند و بر نگراني ام افزوده مي شد. نکند جا بمانم؟ من که محل دقيقِ آن پژوهشکده را بلد نبودم و حتماً بايد بار نخست با همرشته ايها مي رفتم. در اين افکار بودم که ميني بوسي در سمت مقابلِ من توقف کرد! راننده با تکان دادنِ دست سلامي کرد و اشاره کرد که سوار شوم. متـعجب شـدم. من که نمي خـواستم به خوابـگاه بـروم! بايد ميني بوس از خوابگاه مي آمد و مرا را به مي برد!

 

به سمت ديگرِ خيابان رفتم. دربِ ميني بوس را باز کردم. سلام کردم و از راننده پرسيدم: «امروز به ... مي رويد؟!»...