خدایا... مادرم را از من نگیر...
امروز صبح مادرم ساعت 9:26 صبح پيامک (sms) داد:
«سلام خوبي؟... خودتو براي نداشتن مامان آماده کن. شنبه عملم ميکنند. تا خدا چه بخواهد؟ خيلي نگرانم».

چند لحظه مات و مبهوت به صفحة موبايلم خيره شده بودم و نميدانستم که چه واکنشي نشان دهم. مادرم به خاطر بيماريِ قلبي از دوشنبه در بيمارستان «بقيه الله الأعظم» تهران بستري است. از حدود سال 1375 که متوجه ناراحتيِ قلبي اش شد، تاکنون چند بار در بيمارستانهاي مختلف و سه بار هم در بخش CCU (مراقبتهايِ ويژة قلبي) بستري شده بود و يک بار هم آنژيوگرافي رگها از او به عمل آمد. اين اواخر ديابت هم به آن اضافه شد و هر روز انسولين تزريق ميکند.
چند بار پيامکش را خواندم. اين اولين هشداري بود براي من که « تو بي مادر ميشوي...»... در جوابش فرستادم:
«سلام اين حرفها چيه؟ الکي که عمل نميکنند. بالاخره بايد عمل ميشدي...».

نگراني بزرگ من، سن بالاي مادرم است. اميدوارم خداوند قلبِ ضعيفِ مادرم را برايِ اين عملِ سنگين ياري کند که جز او ياريگري نميشناسم. خدا نکند که پروردگار خواسته باشد تا با گرفتن مادرم تلنگري به من بزند و مرا که احساس ميکنم سالهاست از معنويات فاصله گرفته ام، متوجه خودش سازد...
خدا به من، عباداتم و توجهم نياز ندارد اما گاهي بنده هايش را با اين نيش زدنهاي گاه و بيگاه (ميبخشيد از اين اصطلاح استفاده ميکنم) متوجة مادي نبودنِ مواردي ميکند که در اطرافش ميگذرند و از فرط تکرار، عادي و روزمره شده اند.
شنبه روز بسيار مهمي برايم خواهد بود. نگرانيِ ديگرم اين است که پزشکان تنها پس از سه روز آزمايش و بستري کردن، گفته اند که بايد زودتر عمل شود...
نه مادرم حالِ خوبي دارد و نه من در شرايطِ روحيِ متعادلي به سر مي برم.
خدايا... تنها توئي که ميتواني...
يکي از خوانندگان عزيزم در يک نظر خصوصي نوشتند: نيمة پرِ ليوان را ببين !!! از تمام عزيزاني که با نوشته هايشان مرا دلداري دادند (يا خواهند داد)، سپاسگزارم. به رضاي خدا راضي ام؛ چون کارِ ديگري از دستم بر نمي آيد؛ همچنان که در گذشته هم چنين بوده است. راضي يا ناراضي، روزگار راهِ خودش را مي رود. فردا به ديدارش مي شتابم و اميدوارم که ديدارِ آخرمان نباشد...
تو که در اظهارِ احساس و نظر خاصي، چرا اين رو در موردِ مادرت به کار نمي بندي؟ آيا باور داري که کلمات و لمسها قويتر از دکترها هستند و معجزه ميکنند؟ اونم از بچة آدم...؟
« لئو بوسکاليا» را ميشناسي. کتابهاش را بخوان البته نه زيادي.
اما چون « نيچه» را دوست دارم، نيچه ميگه: «براي اون نيمه هم هميشه آماده باش».
براي اون نيمه نصيحت من: ببينش يا باهاش حرف بزن. حرفِ کلامي يا غير کلامي. هر چي ميخواي بگي که راحت ميشي. يه جوري که مثل من امروز پشيمون نباشي که چرا بغلش نکردم. چرا نگفتم... چرا چراها...