توصيه: اکيداً به خوانندگان گرامي توصيه ميشود که پيش از مطالعة قسمت پنجاه و سوم از خواندن اين قسمت خودداري فرمايند.

                       

سرش را بالا آورد و پرسيد: « شما شنبه آمديد؟...». سرم را به علامت تأئيد تکان دادم. «او» ادامه داد: «خيلي ببخشيد که نتونستم شنبه بيام... سرما خورده بودم و حالم اصلاً خوب نبود...». نگاهم به دستش گره خورد که دستمال کاغذي اي در ميان انگشتانش ديده ميشد. از حالت چشمان بي حالش و بيني ظريف ملتهبش به آساني ميشد فهميد که دروغ نميگويد.

حدود يک سال بعد از اين روز در «دفترِ عشق» صد برگيِ جلد قرمزم نوشته بودم:

 « ... نگاهم به دستان نازنين ات افتاد... آن دستمال کاغذي اي که جلوي بيني ات گرفته بودي، خبر از سرماخوردگي شديدي ميداد... پوزش خواستي از اين که نيامدي و من اصلاً در انديشة پوزش خواهي ات نبودم. دلم ميخواست صد بار شديدتر از تو سرما ميخوردم و تو عطسه اي از سرِ بيماري نميکردي...»

به من گفت: « الان مي تونيد کاري رو که داشتيد، به من بگيد...».

گفتم: « اينجا...؟!».

گفت: « آره... همين جا...!».

گفتم: « اينجا نميتونم بهتون بگم... مي بخشيد... باشه براي يه وقت ديگه...».

گفت: « مي شه بگيد با من چي کار داريد؟».

     

گفتم: « متأسفم... بايد به طور مفصل باهاتون صحبت کنم. توي اين فرصت کوتاه اصلاً نميشه...».

گفت: « حالا بگيد چي کار داريد...».

گفتم: « معذرت مي خوام... اما اگه مايل باشيد، ميتونيد دفعة ديگه با هم صحبت کنيم... چه وقت باشه؟».

گفت: « هفتة بعد...».

گفتم: « همين دوشنبة هفتة بعد که مياد؟».

گفت: « آره... ساعت يک بعد از ظهر...».

      

در تمام اين مدت کوتاهي که مسلسل وار سئوال و جواب ميکرديم، چشمان نازنينش با حالتي عجيب و پرسشگر به چشمان سياهم خيره شده بودند. گوئي ميخواستند راز و رمزِ قراري را که از «او» درخواست کرده بودم، دريابند... اما... چشمانم چيزي را بروز ندادند. در آن روز و آن وقت، ميخواستم تا زودتر از زيرِ بار گفتگو با «او» رها شوم. چون اصلاً براي در ميان گذاشتن آن چه در نظر داشتم، آمادگي نداشتم. به همين دليل نيز چشمانم در هنگام سخن گفتن با «او» فاقد عشق و احساس شده بودند. در دل يقين داشتم که «او» حدس زده است که موضوع چيست؛ اما اهميتِ آن و شرايطي که من و «او» در آن بوديم، نميگذاشتند که به آساني پي به هدفي که از اين صحبتها داشتم ببرد. به خصوص در آن سن و سال و در آن شرايطِ تحصيلي، کمتر کسي حاضر بود مانندِ من قدم پيش بگذارد.

اين نخستين باري بود که از من چيزي درخواست کرد و من به آن پاسخ مثبت ندادم و فکر ميکنم که بسيار نيز شگفت زده شده بود. احتمال زياد ميدادم که در طولِ اين چند روز با خود فکر کرده و با مادرش نيز صحبت کرده است. آن گونه که بعدها به وضوح دريافتم، مادر و پدرش در زندگي «او» نقشي مهم داشتند و مادرش محرمِ رازش بود... حتي به جرأت ميتوانم بگويم که پيش از کمک به من در امر تحصيل، با مادرش مشورت کرده بود و او نيز به اين کار تشويقش کرده بود.

                

از «او» خداحافظي کردم. «او» همچنان با چهره اي سرشار از پرسش و جوابي نگرفته به من مينگريست و با وجودي که کلمة «خداحافظ» اش را شنيدم، اما لحظاتي در همان جائي که بود، ماند و دور شدنم را نظاره کرد. از کارِ خودم در شگفت بودم. آيا «او» فکر ميکند که من سرِ کارش گذاشته ام؟ آيا «او» واقعاً فهميده است که من چه ميخواهم؟ آيا با وجودي که مطمئن شده ام که «او» سرما خورده بود، اما آيا با وجود اين ميتوانست بيايد ولي چون حدس زده بود که موضوع چيست، مايل نبود که بر سرِ قرار حاضر شود؟... پرسشهائي که بعضي از آنها اکنون در نظرم مسخره مي آيند، در ذهنم پديدار ميشدند. من اما کمي خوشحال بودم که «او» را در ماجرائي وارد کرده ام که خود نيز نميداند به کجا ختم ميشود. اين که تو بداني موضوع چيست و اين موضوع براي ديگري نيز اهميت داشته باشد و «او» را «ناخواسته» بازي دهي، لذتي دارد که بسته به شخصيت، تربيت و مَنشِ فرد از «عقده اي بودن» تا «داشتنِ بالاترين درجة اعتماد به نفس» متغير است.

اکنون ديگر من بودم و دوشنبه اي که مي آمد و به يقين، سرنوشتِ «ما» يا «يکي از ما» در آن روز رقم ميخورد...