روزانه های نیمه دوم مرداد ماه 1391 بهنام

 

شانزده؛ خنده رو بودن تا چه حد خوب است؟!

 

همة ما حتماً زياد خوانده يا شنيده ايم که ميگويند «بخنديد تا دنيا به رويتان بخندد»... يا «بخنديد تا استرس را از خود دور کنيد»... و جمله هائي مانند اينها. در اين زمانه، خنديدن يکي از مشکلترين کارهاست؛ دستکم براي من. اما چيزي که باعث ميشود کمتر از بسياري از همکارانم بخندم، ديدنِ همکاراني است که نيششان هميشه به خنده باز است... اما يکي را به حماقت و هرزه گوئي ميشناسند و ديگري را به بيخيالي و اين تنها سخنِ من نيست. در نظرِ من خنده اي که بهنگام، از ته دل و با دوستاني باشد که از ژرفاي دل دوستشان ميداري، به هيچ وجه با خنده هاي تصنعي با همکاراني که يک روز پس از ترک شرکت آنان را فراموش ميکني، قابل مقايسه نيست.

 

جالب اين جاست که اگر اراده کنم، ميتوانم تمام مدت روز را حتي با همکاراني که بنا بر جبر روزگار در کنار آنانم، شاد باشم اما آن قدر بي جنبگي از ديگران ديده ام که با صرف انرژي دروني بسيار، ميل باطني ام به شاد بودن را سرکوب ميکنم.

 

اميدوارم احساسم را به خوبي بيان کرده باشم و اصلاً نميدانم آيا نيازي به اين نوشته بود يا خير؟ اما آگاهي از نظرهاي خوانندگان برايم فرصت خوبي خواهد بود تا شخصيت و روحيه ام را با ديگران مقايسه کنم.

 

● ● ●

 

هفده؛ دو الماس اسپانيائي

 

شبي از شبهاي شهريور سال 1383، پس از ساعت 23 در اتاق دو تخته ام در هتل NH Mindoro شهر ساحلي Castellòn اسپانيا مشغول تماشاي تلويزيون اسپانيا بودم. خُب... آن زمان نه زبان اسپانيائي بلد بودم و نه ايتاليائي و بنابراين تنها ميتوانستم از لحاظ بصري آن برنامه را دنبال کنم. دقيقه اي نگذشته بود که موضوع برنامه برايم بسيار جالب از آب در آمد! عنوان برنامه به زبان اسپانيائي

D.O.S   R.O.M.B.O.S

 

بود که به معناي «دو الماس» يا Two diamonds است. حتماً فکر ميکنيد که براي ديدن و معاملة الماس و جواهر به اسپانيا رفته بودم؟ خير! اين برنامه براي افراد بالاي شانزده سال است و يک مجري زن بسيار زيبا و لوند با دا.من کو.تاه و شخصيتي جذاب و دوست داشتني مجري آن بود. مجري بين تماشاگران قدم ميزد و گاهي براي بيان بخشهاي مهم برنامه بر روي سن استوديو ميرفت و صحبت ميکرد و مسائل ج.ن.س.ي را به نوجوانان و جوانان آموزش ميداد. در قسمتي از اين برنامه، خانم مجري يک اسفنج را به شکل لوله در آورد و گفت:

 

« بر روي لينک ادامة مطلب کليک کنيد »

 

براي ايندکس نشدن اين مطلب بر روي موتورهاي جستجو، اين پست رمزدار شده است. رمز اين پست در زير آورده شده است:

 

spain

 

ادامه نوشته

چگونه می توان کسی را فریب داد و به خواسته دل رسید ؟!

 

يک ماجراي شگفت انگيز

 

 

موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار کوتاه و قوزي بد شکل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد که دختري بسيار زيبا و دوست داشتني به نام فرمتژه داشت. موسي در کمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيکل از شکل افتاده او منزجر بود.

 

زماني که قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده کند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساري پرسيد: «آيا مي دانيد که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟»

 

دختر در حالي که هنوز به کف اتاق نگاه مي کرد گفت: «بله، شما چه عقيده اي داريد؟»

موسی گفت: «من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامي که من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: همسر تو گوژپشت خواهد بود... درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم: «اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا کن».

 

فرمتژه سرش را بلند کرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد. او سالهاي سال همسر فداکار موسي مندلسون بود.

 

نتيجه اخلاقي:

دخترها از گوش خر مي شوند و پسرها از چشم!

 

روزانه های نیمه نخست مرداد ماه 1391 بهنام

 

چهارده؛ موبايل HTC Sensation ماجراساز !

 

برادرِ فرناز از مدتها پيش با دختري از شهري ديگر که در يکي از دانشگاههاي شهر ما درس ميخواند، دوسته. ماندانا خيلي محسن رو دوست داره... اون قدر که من واقعاً به اين دوستي رشک مي برم... و با شناخت کاملي که از محسن دارم، اون رو يک دوستي پاک ميدونم. شايد اين برميگرده به اين که من به عشق نخستينم نرسيدم ولي به هر حال نميتونم نوع دوست داشتـنم رو با کسي ديگه مقايسه کنم و فکر ميکنم که هر دوستي اي براي هر شخص با ديگري متفاوته و در واقع براي بيشتر دوستيها مثل اثر انگشت ميتونيم تفاوتهائي رو (جسمي و روحي) در نظر بگيريم که اون دوستي رو خاصّ و مشخص ميکنه. اون دوستي و (به اشتباه) عشقهائي که هدفي جز ارضاي پست ترين نيازهاي انساني ندارند، در اينجا منظور نظرم نيستند.

 

ماندانا در تمام شبانه روز به محسن زنگ ميزنه يا پيامک ميفرسته. گاهي ده دقيقه به ده دقيقه باهاش تماس ميگيره و ميپرسه: «کجائي؟! چي کار ميکني؟!» مگه آدم در اين شهر نه چندان کوچک و با اين ترافيک نه چندان کم در ده دقيقه چه قدر ميتونه جابه جا بشه؟! مادر فرناز اما وقتي گوشي محسن زنگ ميخوره با يک نگاه مشکوک و نگران نگاهش ميکنه. مادري مهربان که بچه هاي خوبي رو تحويل جامعه داده و حق هم داره که نگران بچه هاي نسل تازه اي بشه که با نسل خودش از زمين تا آسمون فرق دارند... نسل ما، نسل جالبي نبود؛ آن اندازه که با دوست دخترمون رمزي صحبت ميکرديم، شهيد همت و شهيد باکري با قرارگاه حرف نميزدند! به هر حال...

 

HTC Sensation

 

حدود يک ماه پيش وقتي يواشکي و بدون زدنِ زنگ منزل وارد خانه شدم، ديدم که مادر فرناز و محسن هم از نهار در منزل ما ميهمان هستند. چشمم به يک گوشي HTC Sensation بسيار شيک مشکي کنار گوشي نوکياي N80 محسن، روي ميز عسلي افتاد... رفتم توي نخ اين گوشي شيک تا بدونم مال کيه و اين جا چي کار ميکنه؟ البته با سلامتي بگم که دست محسن خان حسابي به جيبش ميرسه و مشکلي براي خريد گوشيهاي گران قيمت نداره... اما براي دقيقه هائي فکرم رفت به سمت اين که شايد خودِ ماندانا خانوم اومده باشه خانة ما و شايد از ترس اين که من ناراحت بشم (چون هنوز مراسم خواستگاري و نامزدي هم نگرفتند)، رفته قايم شده!

 

فرناز، فرداي آن روز از شقايق (خواهرزادة فرناز) موضوع گوشي تلفن همراه را پرسيد... بله... گوشي را ماندانا براي عشقش، محسن گرفته بود! به فرناز گفتم: «اين طور که ماندانا محسن رو ميخواد و محسن هم هيچ عکسي از ماندانا به تو يا شقايق نشون نداده، حتماً ماندانا دختر زشت و پولداريه...» فرناز هم همين حرف منو به شقايق گفت... شقايق جواب داد: «به آقا بهنام بگو آدم هر چيزي رو واسة کسي که دوستش داره، ميخره...» و من طوري که فقط فرناز بشنوه، گفتم: «البته... به شرطي که آدم از طرف، مطمئن بشه...».

 

خانوادة پدري ماندانا بسيار ثروتمند هستند. خانة بزرگ ويلائي، خودرو براي تک تک اعضاي خانواده و پول توجيـبي زياد براي بچه ها و ويلا در شمال، قسمتي از ثروت اونهاست. چندي پيش ماندانا يه خواستگار پولدار داشت که در آنتالياي ترکيه ويلا داشتند!... ولي جالبه بدونيد که ماندانا تنها به خاطر محسن به اون پسر، نه گفت... وقتي ماجراي خواستگاري رو براي محسن تعريف کرد، محسن خيلي راحت و منطقي گفت: «تو نبايد به پاي من بسوزي... من نميتونم همچين ثروت و زندگي اي رو براي تو فراهم کنم... اگه خانواده ات اون پسر رو قبول ميکنند، من به خاطر خوشبختي تو از خواستة خودم ميگذرم...» ماندانا خيلي ناراحت شد... دو روز بيمار بود... از محسن گله ميکرد که چرا به من اينها رو ميگي... من به خاطر تو حاضرم به اون پسر نه بگم و تو تازه به من ميگي منو ول کن؟!

 

در همان هفته، محسن با دوستش که در کارهاي فني خيلي مهارت داره، به منزل ما آمده بودند و بالاي پشت بام رفتند تا کارشون رو انجام بدند. براي محسن مرتب پيامک مي آمد... فرناز از کنجکاوي به گوشي HTC برادرش نگاه ميکرد و خلاصة چند خط نخستِ پيامک را که بالاي صفحه مي آمد، ميخواند. ماندانا مينوشت: «عزيزم خيلي دوستت دارم... قربونت برم... کجائي؟» چند دقيقه ميگذشت و چون محسن در اتاق نبود، متن پيامکها نشان ميداد که ماندانا نگران محسن شده... «عزيز دلم... کجائي؟ چرا جواب نميدي؟»...

 

خدايا اين نخستين باره که در يه دنياي غير مجازي مي بينم يه دختر اين اندازه عاشق يه پسر شده... خدا به خير کنه دختران اين نسل رو... نسل ما، نسل سوخته بود و به بيشترِ آرزوهاي بزرگ و اصيلش نرسيد... اما اميدوارم که شما... شيرين کام باشيد.

 

 

پانزده؛ کي کرده؟ کي نکرده؟!

 

يکي از همکاران من که اهل ديار معروف و تاريخي الموت قزوين است، برام تعريف کرد که در يکي از آباديهاي آن جا حمام عمومي در صبح روز جمعه خراب ميشه و هر کاري ميکنند، نميتوانند براي غسل روز جمعه تعمير کنند. حتماً ميدانيد که حمامهاي قديم و بعضي از حمامهاي عمومي امروزي از صبح خيلي زود کارشون رو شروع ميکنند. به هر حال، مسئول حمام وقتي مي بينه که نمي تونه حمام را تا قبل از طلوع آفتاب تعمير کنه، ميکروفون حمام را برميداره و با صداي جدي، بلند و لهجة محلي (که همکارم برام گفت اما هر کاري کردم برام بنويسه تا در وبلاگ بگذارم، ننوشت!) اعلام کرد:

 

« هر کي کرده... که هيچ... ولي اونائي که نکردن، نکنند که آب نيست...! »