درسی آموزنده از ارزش گذاری میان افراد

 

شيريني فروش و مرد فقير

 

در شهرِ «اوزاکا»ي ژاپن شيريني‌ سراي بسيار مشهوري بود. شهرت او به خاطر شيرينيهاي خوشمزه‌اي بود که مي‌پخت. مشتري‌هاي بسيار ثروتمندي به اين مغازه مي‌آمدند، چون قيمت شيريني‌ها بسيار گران بود. صاحب فروشگاه هميشه در همان عقب مغازه بود و هيچ وقت براي خوش‌آمد مشتري‌ها به اين طرف نمي‌آمد. مهم نبود که مشتري چه قدر ثروتمند است.


يک روز مرد فقيري با لباس‌هاي مندرس و موهاي ژوليده وارد فروشگاه شد و عمداً نزديک پيش‌خوان آمد. قبل از آن‌که مرد فقير به پيشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بيرون پريد و فروشندگان را به کناري کشيد و با تواضع فراوان به آن مرد فقير خوش‌آمد گفت و با صبوري تمام منتظر شد تا آن مرد جيب‌هايش را بگردد تا پولي براي يک تکه شيريني بيابد!

صاحب فروشگاه خيلي مؤدبانه شيريني را در دست‌هاي مرد فقير قرار داد و هنگامي که او فروشگاه را ترک مي‌کرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظيم مي‌کرد.

 

( لطفاً بر لينک ادامة مطلب کليک کنيد )

 

ادامه نوشته

اگر کوسه ها آدم بودند...

 

داستاني زيبا و پرمفهوم از

 

برتولت بـِرِشت

 

Bertolt Brecht

 

Bertolt Brecht

 

 

دختر كوچولوي صاحبخانه از آقاي «كي» پرسيد: اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهيهاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟

آقاي كي گفت: «البته! اگر كوسه ها آدم بودند، توي دريا براي ماهيها جعبه هاي محكمي ميساختند، همه جور خوراكي توي آن ميگذاشتند، مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد. هواي بهداشت ماهيهاي كوچولو را هم داشتند. براي آن كه هيچ وقت دلِ ماهي كوچولو نگيرد، گاه گاه مهمانيهاي بزرگ بر پا ميكردند؛ چون كه گوشتِ ماهيِ شاد از ماهيِ دلگير لذيذتر است! براي ماهيها مدرسه ميساختند و به آنها ياد ميدادند كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند... درس اصلي ماهيها اخلاق بود. به آنها ميقبولاندند كه زيباترين و باشكوهترين كار براي يك ماهي اين است كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند. به ماهي كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند و چه جوري خود را براي يك آيندة زيبا مهيا كنند؛ آينده اي كه فقط از راه اطاعت به دست مي آيد. اگر كوسه ها آدم بودند، در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:

از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي ميكشيدند، تهِ دريا نمايشنامه به روي صحنه مي آوردند كه در آن ماهي كوچولوهاي قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند! همراه نمايش، آهنگهاي محسور كننده اي هم مينواختند كه بي اختيار ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند. در آنجا بي ترديد مذهبي هم وجود ميداشت كه به ماهيها مي آموخت:

 

« زندگيِ واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود... »

 

 

براي آشنائي با « برتولت برشت » بر لينک زير کليک نمائيد.

 

http://fa.wikipedia.org/wiki

بدترين سالروز تولدم – بخش ششم

 

وقتي پدر به تنهائي به ميهماني رفت و برگشت، بحث کرد که چرا نيامديد...

 

( لطفاً براي خواندنِ اين پستِ خصوصي

 

بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

تناسب اندام در چند ثانیه !

داستان آسانسور

 

 

روزي يک پدر روستايي با پسر پانزده ساله اش وارد يک مرکز تجاري ميشوند. پسر متوّجه دو ديوار براق نقره‌اي رنگ ميشود که به شکل کشويي از هم جدا شدند و دوباره به هم چسبيدند. پسر از پدر ميپرسد: «اين چيست؟» پدر که تا به حال در عمرش آسانسور نديده است، ميگويد: «پسرم، من تاکنون چنين چيزي نديده ام».

 

در همين موقع آنها زني بسيار چاق را ميبينند که با صندلي چرخدارش به آن ديوار نقره‌اي نزديک شد و با انگشتش چيزي را روي ديوار فشار داد و ديوار براق از ميان جدا شد و آن زن خود را به زحمت وارد اتاقکي کرد. ديوار بسته شد و پدر و پسر هر دو چشمشان به شماره هائي بر بالاي آسانسور افتاد که از يک شروع و به تدريج تا سي‌ رفت. هر دو خيلي‌ متعجب تماشا ميکردند که ناگهان ديدند شماره‌ها به طور معکوس و به سرعت کم شدند تا رسيد به يک. در اين وقت ديوار نقره‌اي باز شد و آنها حيرت زده ديدند دختر خانمي مو طلايي  و بسيار زيبا و ظريف، با طنازي از آن اتاقک خارج شد!

 

پدر در حالي که نميتوانست چشم از آن دختر بر دارد، رو به پسرش کرد و گفت: «پسرم، زود برو مادرت را بياور اينجا...!»

مهران (سرگذشت واقعي يک عشق – 130)

 

پيش نوشت : اصلاً قصد نداشتم در مورد «مهران» پُستي طولاني بنويسم، اما گوئي از کسي که خاطره هاي چندان خوشي از او ندارم، بيشتر از ديگران نوشتم... و شايد اين، به دليل خاص بودنِ مهران نسبت به آناني باشد که در خوابگاه با آنها زندگي کردم...

 

مهران فوق ليسانس برق-قدرت ميخواند؛ ليسانسش را هم از دانشگاه اميرکبير گرفته بود. پايان نامة ليسانسش را در همان ترم نخست فوق ليسانسش دفاع کرد. بچة بندر انزلي بود با اخلاقي بسيار خاص. تشک بسيار کلفتي داشت که چهار سال را با آن سر کرده بود و از خوابگاه دورة ليسانسش به خوابگاه شهيد شرفي آورده بود. نسبت به ديگران بدبيني ژرفي داشت. در عين اين که ميتوانست به خاطر شخصيتِ مغرور و خودخواهش و مطالعات زيادش در جمع خودي نشان دهد، اما گوشه گير بود و به راحتي وارد صحبت نميشد. بعضي روزها شوخ و خوش اخلاق و روزهاي ديگر اخمو و به شدت افسرده بود. همين دوگانگي زياد در اخلاقش باعث ميشد که دوستانش بيشتر محدود به «هم دانشکده اي»هايش باشند. با من اما رابطة قابل قبولي داشت. خيلي از حرفهايش را که اصلاً فکر نميکردم با ديگران در ميان بگذارد، به من ميگفت. برادرش هم مهندس برق بود اما سالهاي زيادي ميگذشت که در رشتة خودش کار نميکرد. آن طور که ميگفت،...

Electrical engineering - Power

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

بدترين سالروز تولدم – بخش پنجم

 

نامزدي هم با شور و شوقِ فراوان برگزار شد...

 

( لطفاً براي خواندنِ اين پستِ خصوصي

بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

داستانی زیـبا از منطق بودا

 

بودا و زنِ بدنام

 

 

بودا به دهي سفر كرد. زني كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وي باشد. بودا پذيرفت و آمادة رفتن به خانة زن شد. كدخداي دهكده هراسان خود را به بودا رسانيد و گفت: «اين زن هرزه است؛ به خانة او نرويد».

 

بودا به كدخدا گفت: «يكي از دستانت را به من بده». كدخدا تعجب كرد و يكي از دستانش را در دستان بودا گذاشت. آن گاه بودا گفت: «حالا كف بزن»... كدخدا بيشتر تعجب كرد و گفت: «هيچ كس نميتواند با يك دست كف بزند».

 

بودا لبخندي زد و پاسخ داد: «هيچ زني نيز نميتواند به تنهايي بد و هرزه باشد، مگر اين كه مردان دهكده نيز هرزه باشند. بنابراين مردان و پولهايشان است كه از اين زن، زني هرزه ساخته‌اند...»

 

بدترين سالروز تولدم – بخش چهارم

 

نميدانستم چه کار بايد بکنم. از يک طرف خواهرم در کنارم بود و من نميخواستم دوباره ماجرائي که دو سال پيش اتفاق افتاد، اين بار با شدت بيشتري تکرار شود. گذشتِ زمان هم بي تأثير نبود. آن زمان هنوز رابطة عاطفي من و «او» به آن حد نرسيده بود که بيشتر اوقات به «او» فکر کنم. مانند بيشترِ جوانهاي معمولي که در اطرافم ميديدم، ترانه ها را بي هيچ پيش زمينه اي گوش ميدادم بدون آن که يادِ کسي را برايم زنده کند. در واقع، من و «او» تازه به عنوانِ يک همکلاس و همرشته آشنا شده بوديم و تا آن زمان، فرصتي براي آشنائي بيشتر فراهم نشده بود.

 

( لطفاً براي خواندنِ اين پستِ خصوصي

 

بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

بدترين سالروز تولدم – بخش سوم

 

با لحني آميخته با پوزخند گفتم:

 

( لطفاً براي خواندنِ اين پستِ خصوصي

 

بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

بدترین سالروز تولدم - بخش دوم

 

کسي با گوشيِ مادرم اين پيامک را به من داده بود:

 

( لطفاً براي خواندنِ اين پستِ خصوصي

بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته