شب به یاد ماندنی در میدان نقش جهان (سرگذشت واقعی یک عشق - 122)
به بابک گفتم: «اگه ميخواي به خاطرِ من بموني، ممنونم... شما برو. خانواده تون نگران ميشن...» گفت: «نه... بهشون زنگ ميزنم ميگم با دوستم ميخوام اصفهان رو بگرديم!» تشکر کردم. پيش از اين که براي ديدن ميدان نقش جهان از ترمينال کاوه بيرون برويم، با هم دوباره به سمت باجه هاي تلفن رفتيم تا بابک با منزلشان تماس بگيرد. در اين فرصت من از پشتِ ويترين مغازه هاي ترمينال به سوغات شهر اصفهان نگاه ميکردم. ويترين مغازه ها پر از صنايع دستي زيباي اصفهان بود اما پول خوبي هم براي خريد آنها بايد پرداخت!
يادم نمي آيد قسمتي از راه را ماشين سوار شديم يا نه؛ ولي مسيري طولاني را با هم پياده رفتيم. ساعت 21 شب در خيابان منتهي به ميدان نقش جهان بوديم و صحبتهاي ما در مورد کنکور، مصاحبه و درس بود. در آن روز گرم تابستاني، خنکاي باغها ما را سر حال آورد. هر چه بيشتر به ميدان نزديک ميشديم، فضا تاريکتر و خنکتر ميشد. از دربِ ورودي که گذشتيم، خود را ناگهان در برابرِ ميدان بزرگ نقش جهان يافتيم. چه قدر اين احساس را دوست داشتم؛ اين که پشتِ يک درب، دنيائي متفاوت از دنياي اطرافت ببيني و اين ميدان به راستي همين احساس را در من ايجاد کرده بود.

از آخرين باري که به اصفهان آمده بودم، سالهاي بسياري ميگذشت. من و بابک در حالي که قدم ميزديم، به تماشاي چهارسوي ميدان مشغول شديم. در آن هنگام از سال و در آن وقت از شب و با اين که ديرهنگام نبود، جمعيت اندکي را ديديم. گردشگرانِ خارجي، ايرانياني از شهرهاي ديگر و... پسران لات اصفهاني! با تأسف شاهد آن بوديم که عقدة دروني خود را با زل زدن در چشمانِ مسافران و گرداندنِ تسبيحهاي دانه درشت و چرخاندن زنجيرهاي فلزي دورِ انگشتانشان بيرون ميريختند! حيفم آمد از شهري به آن زيبائي که افرادي پَست چون اينان چهرة زيبايش را بخراشند. روي نيمکت پشت به عالي قاپو نشستيم. در مورد اين همه لات آن هم در اين ميدان با هم صحبت کرديم. با شخصيتي که من و بابک داشتيم، اصلاً ممکن نبود با اين گونه افراد بتوانيم در حد سلام و احوالپرسي نيز رابطه داشته باشيم. يکي از اين افراد با پيراهن و شلوار پارچه اي مشکي و زنجيري در دست از دور در امتدادِ همان راهي که نشسته بوديم، مي آمد. من وقتي سياهي هيکلش را ديدم، سرم را برگرداندم. نگاه کردن به اين افراد شايد باعث شود که اينان تصور کنند به حالشان غبطه ميخوريم... نه! اين اخلاق را تا کنون هم و شايد با شدت بالاتري در خودم حفظ کرده ام. بابک آن چنان تنفري از آن پسر پيدا کرده بود که تا به ما برسد، در چشمانش زل زد! من به بابک نگاه کردم تا بدانم به چه چيزي نگاه ميکند؟ به او نمي آمد که دختري را ديد بزند! مسيرِ نگاهش را دنبال کردم و فهميدم که نگاه پر از تنفرش از چيست. انگار آن پسر درشت جثه، طرز نگاه بابک را برخورنده ديده بود که او هم چشم در چشم بابک دوخته بود. حتي سرش را هم کج کرد تا ما را هنگام گذشتن از کنارمان نگاه کند... وقتي آن پسر دور شد، به هم نگاه کرديم. در نگاهمان يک چيز را ميشد خواند: «پسرة بدبخت...»


