ميهماني که از راه دور آمد  (سرگذشت واقعي يک عشق - ۱٠۴)

      Passenger

هفتة آخر اسفند سال ۱۳۷۶ به خانه تکاني و کمک به مادرم گذشت. منزلِ پدري دو نبش بود و از سمت غرب و جنوب پنجره هاي بزرگ آلومينيومي داشت که رو به کوچه باز ميشد. اتاقِ من هم پنجره اي بزرگ رو به شمال داشت و نسيم خنک عصرهاي تابستاني که از پنجرة نيمه باز به صورتم ميخورد، خيلي روح نواز بود. براي اين که اين شيشه ها را تميز کنم، مجبور بودم که بر روي سنگ لب پنجره بروم. کارِ خطرناکي بود اما دو-سه سالي بود که انجام اين کار برايم عادي شده بود. به همين دليل هم شلوار لي آبي کمرنگي را که دو سال بود خريده بودم و با آن بيرون نميرفتم، پوشيدم تا براي رفت و آمدهاي گاه و بيگاهم به بيرون از خانه نسبتاً رسمي باشم؛ کاري که حتي اکنون هم به آن خيلي اهميت ميدهم. مشغول تميز کردنِ لوستر بودم که شلوار لي نسبتاً تنگم طاقت نياورد و از ناحية ران شکافته شد! خيلي ناراحت شدم. هر چند دو سالي بود که آن شلوار را ميـپوشيدم، اما بسيار با آن خو گرفته بودم. مادرم که ناراحتي ام را ديد، نگاهي به شلوار انداخت و گفت: «ناراحت نباش... اين نشون ميده که پوسيده بوده...». من اما گفتم: «ناراحت نيستم... فقط اين اولين شلواريه که مجبورم بندازمش دور...»! هنوز هم عادت دارم که شلوارهايم را بيرون نيندازم. وقتي کهنه شوند يا در گوشة کمد ميگذارم يا به فرد مستحق ميدهم. براي کارهائي مثل تميز کردن خانه و خودرو و طبيعت گردي اين شلوارها را ميـپوشم تا وسواس خراب نشدن شلوار مرا آزار ندهد.

 

در استراحتهاي گاه و بيگاهِ خانه تکاني، ترانة « نحسي فال » هاتف بود که خستگي را از تنم بيرون ميکرد. مادرم هم به اين آهنگ عادت کرده بود و حرفي در اين باره نميزد. اين آهنگ را در سال ۱۳۷۵ دقيقاً ۱۸٠٠ بار گوش داده بودم... در سال ۱۳۷۶ با تمام خاطره هاي تلخ و شيريني که شنيدن اين آهنگ در دلم زنده ميکرد، ۱۴۲٠ بار آن را شنيدم. در روزهاي پاياني سال با خودم فکر ميکردم که چرا امسال بيشتر از پارسال به اين آهنگ گوش ندادم؟ آيا اين عشق در قلبم در حال خاموش شدن است؟ آيا اين نشانه اي از «عشق نبودنِ» اين عشقِ نخستين است؟ پس اگر اين گونه است، پس چرا هنوز هم با شنيدن اين آهنگ، داغِ دلم تازه ميشود؟

 

٭٭٭

سال ۱۳۷۷ تحويل شد و دو هفته تعطيلي هم به ديد و بازديد گذشت. روزي از ماهِ ارديبهشت با مادرم در اتاقِ پذيرائي نشسته بوديم که زنگِ تلفن منزل به صدا درآمد. مادرم گوشي را برداشت و دقيقه اي را با تعجب با کسي که پشت خط بود، صحبت کرد. چهرة مادرم را تا آن زمان چنين نديده بودم... چه کسي زنگ زده بود؟ چه خبري را به مادرم داده بود؟ آيا «او» بود؟ بعيد ميدانستم.

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

هاتف - آلبوم فصل عشق - ترانه فال

 

سرانجام بهنام توانست ترانة « نحسي فال » هاتف رو پيدا کنه و در وبلاگش بذاره !

خيلي دنبال اين ترانه بودم و فايل صوتي اون رو از سايت 4shared پيدا کردم... اين همون ترانه ای هست که در سال ۱۳۷۵ حدود ۱۸۰۰ مرتبه و در سال ۱۳۷۶ حدود ۱۴۰۰ مرتبه اون رو گوش داده بودم!

ممکنه از آهنگ و متن ترانه کمی تعجب کنيد ولي بايد بدونيد که اگه اشتباه نکنم، اين ترانه در اواسط دهة ۱۳۶۰ هجری خورشيدی خوانده شده و بايد با ترانه های امروزی تفاوت داشته باشه.

 

در زير، متنِ اين ترانه را ميتوانيد بخوانيد و در انتهای همين پست دانلود کنيد (با حجم MB ۵۳/۶).

 

٭٭٭

هر شب که مي موندم سر راهت تا بيايي... يک گوشة چشمي ز منِ عاشق بيايي

هر شب که دلاي خوب ميخونن... احساسِ منو همه ميدونن

من مردة اون نازِ چشاتم...

دلواپسه اشک، رويِ گونه ام... آی سياتم آي سياتم

من از تو جز خودت... چيزي نميخوام... تويي هر چي که از زندگي ميخوام

من از تو جز خودت هيچي نميخوام... تويي هر چي که از زندگي ميخوام

 

٭٭٭

من از تو جز خودت چيزي نميخوام... وقتي مي بينمت ميلرزه پاهام

غمِ نجابتِ چشماي مريم توي چشماي تو... من تو رو ميخوام

اگر پيرو هر مذهب و ديني به چشم من هميني که هميني

اينو از ته دل... ميگم بدوني يه وقت نري اميد آخريني

اگه عشق منو باور نداري... خيلي راحت ميخوام تنهام بذاري

تو هر لحظة دلـتـنگيِ اينجا، به جز آزار من کاري نداري

 

 

Hatef

 

 براي دانلود اين ترانه بر اين نشانه کليک کنيد.

یادگارهای دردناک یک عشق حقیقی

يادگار عشقِ مادر

 

اين نوشتة زيبا از من نيست. اين را در يکي از ايميلهاي دريافتي ام خواندم و حيفم آمد که تنها خودم خواننده اش باشم.

٭٭٭

در يک روز گرم تابستان، پسر کوچکي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش مي کرد و از شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي پسرش شنا مي کرد. مادر وحشتزده به سمت درياچه دويد و با فريادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود.

 Corocodile attack

تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت مي کشيد ولي عشق مادر آنقدر زياد بود که نمي گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فرياد مادر را شنيد. به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراري داد.

 

پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي پيدا کند. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود.

 

 Corocodile attack

خبرنگاري که با کودک مصاحبه مي کرد از او خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخمها را نشان داد؛ سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت:

« اين زخمها را دوست دارم... اينها خراشهاي عشق مادرم هستند... »

وقتي که ديدنِ «او» با نديدنش فرق زيادي نداشت... (سرگذشت واقعي يک عشق - ۱٠۳)

 

بين راه سوارِ ميني بوس آزادي-تهرانپارس شدم. در آن اول صبحي، عدة زيادي از مردم را ميشد ديد که به محل کارِ خود ميرفتند. زندگي از همان سپيدة صبح آغاز ميشد. پس از دقيقه هائي سرپا ماندن در ميني بوس، در رديف انتهائي جائي برايم پيدا شد. کمرم در همان چند دقيقه سر پا ماندن، به خاطر ارتفاع کوتاهِ ميني بوس حسابي درد گرفته بود. همان طور ميرفتيم که در چند ايستگاه بالاتر دو خانم ميانسال تقريباً ۴٠ تا ۴۵ ساله سوار شدند. راهروي ميني بوس کمي خلوت شده بود. بعد از اين که يکي از مسافران مردِ کنار دستم پياده شد، يکي از آن خانمها به طرف رديف آخر آمد و خيلي راحت کنارم نشست. زنان ايراني اکثراً درشت جثه اند و بنابراين فکر کردم که شايد آن خانم از فشار خستگي مجبور شده کنارم بنشيند و شايد در دل راضي به اين نبوده که يکي از پاها و قسمتي از (با عرض پوزش از تمام خوانندگان گرامي) بـ ـاسـنش با من تماس پيدا کند. نتوانستم خودم را راضي کنم که آن خانمِ محترم را که به من اعتماد کرده بود و کنارم نشسته بود، در آن حال ببينم. در مدتي که سرپا بود، به آساني ميشد از چهره و پوششِ متيني که داشت، دريافت که جزو «زنانِ خاص» نيست. بنابراين به احترامش از جايم برخاستم. اصرارهاي او که ميگفت: «آقا من راحتم شما ناراحت نشين... بفرمائين بنشينيد» را محترمانه رد کردم و گذاشتم راحت و بدون عذابِ وجدان سفرمان را به پايان برسانيم.

 

Hearts

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

یک مطلب خواندنی درباره مدیریت نیروی انسانی

 

آدم خوارها

 

مطلبي که در زير خواهيد خواند، ايميلي است که از طرفِ يه دوست برام ارسال شده. اون رو جالب ديدم و چون يه نکتة مديريتي ظريفي در خودش داره، براتون درج ميکنم. اميدوارم لذت ببريد.

٭٭٭

پنج آدمخوار به عنوان برنامه نويس در يک شرکت خدمات کامپيوتري استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شرکت گفت: «شما همه جزو تيم ما هستيد. شما اينجا حقوق خوبي ميگيريد و ميتونيد به غذاخوري شرکت بريد و هر مقدار غذا که دوست داشتيد بخوريد. بنابراين فکر کارکنان ديگه رو از سر خودتون بيرون کنيد».

 

آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاري نداشته باشند... چهار هفته بعد رئيس شرکت به آنها سر زد و گفت: «ميدونم که شما خيلي سخت کار ميکنيد. من از همة شما راضي هستم. اما يکي از نظافتچي هاي ما ناپديد شده؛ کسي از شما ميدونه که چه اتفاقي براش افتاده»؟ آدمخوارها اظهار بي اطلاعي کردند.

 

بعد از اين که رئيس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقيه پرسيد: «کدوم يکي از شما نادونها اون نظافت چي رو خورده»؟

 

يکي از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: «اي احمق! طي اين چهار هفته ما مديران، مسئولان و مديران پروژه ها رو خورديم و هيچ کس چيزي نفهميد و حالا تو اون نظافت چي رو خوردي و رئيس متوجه شده»!!!

 

از اين به بعد، لطفاً افرادي را که کار ميکنند، نخوريد!

 

آيا «او» را در روزِ آزمون کارشناسي ارشد خواهم ديد؟ (سرگذشت واقعي يک عشق - ۱٠۲)

 

براي شروع پروژه ام شروع به گردآوري و ترجمة منابع علمي از ژورنالهاي معتبر اروپائي و آمريکائي کردم. به قالبِ خاصي هم نياز داشتم که ابتدا با يک جاخودکاري اعلاء بخش پوزيتيوِ قالب را درآوردم و سپس با کمکِ آن قالب اصلي را از گچ ساختم! در کنار انجام پروژه، با ديگر همرشته ايها رقابتي سازنده در کنکور کارشناسي ارشد داشتيم. دفترچه ها را در هفتة نخست آذرماه ۱۳۷۶ از ادرة پست تهيه کرديم و پس از تکميلِ آن، فرستاديم. همه، روي من و يکي دو نفر از همرشته ايها خيلي حساب ميکردند. دفترچة کنکور سالهاي قبل را از دانشگاه علم و صنعت ايران تهيه و کپي کرده بوديم. از آنجا که در آن سالها کنکور فوق ليسانس به تازگي حالت سراسري پيدا کرده بود، کتابها و کلاسهاي رنگارنگ کنکور هنوز پديدار نشده بودند! تا چند سال قبل از آن (فکر کنم تا پيش از سال ۱۳۷۴) هر دانشگاهي براي رشته هاي فوق ليسانس خودش کنکور برگزار ميکرد و دانشجو ميگرفت. دور از ذهن هم نبود که دانشکده ها بيشتر مايل بودند تا از نخبه هاي دانشگاه خودشان دانشجو بگيرند تا از دانشجويان درسخوانِ دانشگاههاي ديگر. با سراسري شدن آزمون کارشناسي ارشد تا حدي حقوق دانش آموختگان (فارغ التحصيلان) دانشگاههاي مختلف به خوبي رعايت ميشد. درس خواندنِ مهدي، يکي از دانشجويان گنبدکاووسي برايم جالب و رمزگونه بود. مهدي اطلاعات ميگرفت اما نم پس نميداد! انگار واهمة خاصي از پاسخ گفتن به پرسش رقيبانش داشت و اين را ميشد به آساني در روزهاي امتحانات پايان ترم و کارشناسي ارشد مشاهده کرد! کار به جائي رسيده بود که مسعود در درس «انتقال حرارت» از مهدي خواسته بود تا . . .

 

Heart on Hand

 

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

این گل چه طور از دست رفت ؟

 

بدترين فرصت از دست رفتة گل

 

در فوتبال!

 

منبع:  Yahoo!

 

ترجمه: بهنام

 

اشتباه از هر کس و در هر زماني ممکن است سر بزند اما آخرين فوتباليستي که به دليل نزدنِ گل، دچار «خجالت بين المللي» شده است، «کي کامارا» (Kei Kamara) بازيکن تيم Kansas City Wizards (جادوگران شهر کانزاس) است!

 

در بازي روز شنبة MLS در برابر تيم لوس آنجلس گالاکسي (Los Angeles Galaxy) کامارا خودش را با توپ در برابر دروازة خالي تيم حريف ديد. ظاهراً وي علاقه داشت تا از فرصت به دست آمده استفاده کند و نامش را به عنوان گلزن به ثبت برساند. براي همين هم به گونه اي بدنش را کشيد تا با لگدي آرام و بدون مزاحمتِ بازيکنان تيم گالاکسي توپ را گل کند. در سانتيمترهاي پاياني که توپ آرام آرام به درون دروازه ميرفت، کامارا به طرزي باورنکردني به زمين افتاد و توپ پس از برخورد با دست راستش از خط دروازه گذشت. کمک داور به دليل خطاي هند (hand) گل را قبول نکرد و بازي با نتيجة 0-0 ادامه يافت!

 

 

3

 

 

 

پس از بازي، «گِرِگ برالتر» (Gregg Berhalter) مدافع گالاکسي هنوز نميتوانست اين صحنه را باور کند:

 

«اين يکي از باورنکردني ترين چيزهائي بود که من تاکنون در فوتبال ديده ام. اين براي کامارا يک بدشانسي بود اما براي کمک داوري که اين صحنه را ديد، اعتبار به همراه آورد».

 

براي ديدن اين گل از دست رفتة باورنکردني بر اين نشانه کليک کنيد.

 

فيلم اين صحنة بسيار جالب را هم از اين نشانه ببينيد.

 

عکسهای اين اتفاق جالب را در ادامه مطلب ببينيد.

  

ادامه نوشته

یک خودروی اسبی شگفت انگیز !

 

اسب-موبيل ابداعي يک مهندس ايراني!

 

با جايزة صد ميليون توماني

 

منبع: سايت « نارنجي »

 

 

1

 

 

مهندس ايراني، هادي ميرحجازي طراحِ خوش فکرِ يکي از طبيعت دوست ترين خودروهايي است که تا به حال ساخته شده. اين خودرو نيروي مورد نياز براي حرکتش را از يک اسبِ سوار بر تردميل تأمين ميکند. اين ابداع براي همه چنان جالب بوده که حتي گاردين (Guardian) هم در مطلبي به صحبت درباره آن پرداخته است.

 

البته اين خودروي اسبي (اسب- موبيل) فقط براي حرکت در جاده هاي مسطح و آسفالت طراحي شده و ميانگين سرعت آن ۲۰ کيلومتر بر ساعت است؛ هرچند که در صورت لزوم سرعتش به ۸۰ کيلومتر بر ساعت هم خواهد رسيد. هنگامي که اسب محترم خسته ميشود و ديگر حاضر به حرکت نيست چه بايد کرد؟ تردميلِ اين ماشين علاوه بر تأمين نيروي حرکت آن، باتريها را هم براي چنين مواقعي شارژ ميکند.

 

2

 

 

شيوة کار اين خودرو به اين صورت است که با روشن کردن تردميل، اسب مجبور به حرکت بر روي آن ميشود و در ادامه، نيروي حرکتي اسب، باتريهاي تردميل را شارژ خواهد کرد. البته اين ماشين حتي داراي سيستم خنک کننده ويژه اي هم براي موتور خود است! ژاکتي از لوله هاي پلاستيکي که آب سرد در آنها جريان دارد و باعث خنک شدن بدن حيوان ميشود!

 

در ادامه مطلب ميتوانيد عکسهاي بيشتري از اين خودروي عجيب را ببينيد.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک نمائيد )

 

ادامه نوشته