یادبود سیزدهمین سال پایان یک عشق نخستین

امروز درست سيزده سال از سياهترين دوشنبة زندگي من – 28 آبان 1375- گذشت...

دوشنبه اي که سرنوشت عشق نخستينم را رقم زد.

 

پلی به سوی پـیروزی

 

وقتي به راهي که در اين مدت نسبتاً طولاني آمده ام مي نگرم، از کارِ خدا و کارِ خودم در شگفت مي مانم.

 

اکنون هر چند آن پسرک معصوم و پاک دل نيستم، اما شکستهاي ظاهراً تلخ و پيروزيهاي شيريني که در اين سالها داشتم، اين دورة سيزده ساله را به باارزش ترين و حساس ترين دورة زندگي ام تا حال تبديل کردند.

 

اين که مي توان از شکست، راهي به پيروزي هاي بزرگ تر جُست، برايم نه يک پند پـيرپسندانه که واقعيتي شيرين و اثبات شده است.

 

ايزد بي همتا را به خاطرِ تمام داده ها و نداده هايش در اين سالها سپاسگزارم.

بهنام

ملاک حمایت از رژیم صهیونیستی چیست ؟

 

ملاکهاي حمايت از رژيم صهيونيستي

 

از ديد خبرگزاري ايرنا

 

خبرگزاري ايرنا با درج عکسهائي از حاميانِ سبزپوش مهندس «مير حسين موسوي» در زير عکسها آورده:

حامياني رژيم صهيونيستي در ايران !

 

با پوشش، شعارها و پايبندي برخي از طرفداران جناب مهندس موسوي به واجبات اسلامي يا قوانين حکومتي (که در جاي خود مهم هستند) کاري ندارم. حرفِ من اين است که آيا صرفاً از روي بدحجابي افراد و يا طرفداري آنان از يک جريان خاص مي توان به آنان برچسب حمايت کنندة رژيم صهيونيستي زد؟

 

با وجود سياستهاي فرهنگي نادرستي که از سالهاي اخير در مورد مسألة فلسطين در پيش گرفته شده و با وجودي که مطمئنم براي بسياري از «ايرانيان» آن حساسيتهاي اوليه که در مورد مسألة فلسطين وجود داشت، وجود ندارد (و يا کمرنگ تر شده است)؛ هر ايراني آزاده اي ستم و ديگرکُشي را نفي مي کند.

 

1

 ملاک يک: روسري و شال سبز، داشتن انگشتر در شست دست و لاک ناخن.

2

 ملاک دو: پائين بودن آستين مانـتو.

3

 ملاک سه: اختلاط زنان و مردان در راهپيمائي.

4

 ملاک چهار: داشتن عينک دودي و پلاکارد ( اگر سبز باشد، بدتر! )

5

و در پايان:

تصوير دهانِ اين دختر از ميانِ شيشة مأمور نيروي انـتظامي چه چيز را به ياد شما مي آورد؟

منبع: خبرگزاري ايرنا ( بر اين نشانه کليک کنيد )

روزي که « غم نجابتِ چشمانِ مريم » را به افسانه ها سپردم... (سرگذشت واقعی یک عشق - 84)

 

پس از ورود به کريدور اصلي پژوهشکده، چشمانم را به اطراف چرخاندم. پيش از آن از طرفِ دانشگاه براي بازديد از دستگاههاي پيشرفتة آناليز مواد و آشنائي با روشهاي نمونه سازي به آنجا آمده بوديم. چشمانم، «او» و مژگان را ديد. باور نمي کردم که «او»، آن «او»ئي باشد که صدها بار ترانة «نحسي فال» را به ياد چشمانِ معصومش شنيده بودم. چشماني که مرا به يادِ «غمِ نجابتِ چشمانِ مريم» مي انداختـند... اما افسوس.

          

هميشه دنبالِ معصوميتي بودم که در چشمانِ زني يا دختري هويدا باشد و وقتي آن نشانه ها را در چشمانِ «او» يافتم و شخصيتش را با نگاههاي آرامش در نظر گرفتم، کم کم به «او» دل بستم. اما آن چشماني که هيـچ گاه خيره در آنها نگاه نکرده بودم و نمي توانستم هم اين کار را انجام دهم، اکنون فرسنگها با تصوراتي که در ذهنم پرورانده بودم، تـفاوت داشتند. آن روز پس از بازگشت به منزلِ پدري در دفتر خاطرات و يادداشتهاي جلد قرمزم (که اکنون در جاي امني است ولي نمي دانم کجاست) نوشته بودم:

 

چشمانی به رنگ بنفش شیطان

.  خدايا... به من بگو که چشمانم... چشمانِ سياهم... چشمانِ سياهـتر از قلب پليد و ناپاکم امروز اشتباه ديدند. خدايا به من بگو که چشمانم امروز به بـيراهه رفتند و «او» هماني نيست که با صفات بزرگي چون نجابت، پاکي و متانت مي شناختم. خدايا... تنها تو مي تواني اين نامعادلة پـيچيدة ذهنِ مرا حل کني.

 

آيا چشمانم امروز درست ديدند؟ آيا اين يک واقعيت عيني است و نه يک کابوس و رؤياي آشفته؟ خدايا نه! باورش برايم بسيار دشوار است.

 

.  من هيچ گاه دوست نداشتم... و نمي توانستم هم تصور کنم که چشمانِ سياهِ «او» را غرق در رنگ سياه و بنفشِ شيطان ببـينم. هيچ گاه تصور نمي کردم آن چشماني که مرا به خدا نزديک مي کردند... آن چشماني که مرا به يادِ «غمِ نجابتِ چشماي مريم» مي انداختند، اکنون رنگ سياه و بنفشِ شيطان را به خود گرفته باشند.

 

.  خدايا... من «او» را به همان صورتي که بود مي خواهم. «او» را به همان صورتِ دخترِ پاک و معصومي که نجابتش بر زيبائي اش برتري داشت، مي خواهم نه با اين رنگهائي که معصوميتِ چشمانش را در زيرِ زيبائي ظاهري شان دفن مي کند....

 

چشمان زیبا و پروانه

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

« دومين » واقعيت زندگي ام که نمي خواستم باورش کنم... (سرگذشت واقعی یک عشق - 83)

      غروب غم انگیز

 

راننده که معلوم بود تازه از خواب بيدار شده، جواب داد: «بله» و منـتظر ماند تا دربِ ميني بوس را ببندم. پشتِ سر راننده نشستم. ميني بوس به سوي خوابگاهِ مرکزي به راه افتاد. از درب اصلي انتـظامات رد شد و در محوطة خوابگاه ايستاد و منـتظر دانشجويان ماند. همرشته ايهاي پسر يکي يکي درب ميني بوس را باز مي کردند و روي صندلي مي نشستند. براي آمدن چند نفر از آنها دقيقه هائي بيشتر صبر کرديم. خانمها نبودند و قرار بود از منزل خودشان به پژوهشکده بيايند.

 

در اين فکر بودم که اگر رانـنده مـرا نمي ديد، مژگان هم که نبود، پس چه کسي مي دانست و مي توانست تصور کند که من در ايستگاهِ موزائيک سازي هستم؟ يکي از همرشته ايها پرسيد: «اول صبح اين جا چه کار مي کني؟» تعجب او دليل داشت. من خوابگاهي نبودم. جواب دادم: «منـتظر سرويس بودم که آقاي راننده من رو ديد و نگه داشت... با راننده اومدم اينجا...!». او گفت: «مژگان سپرده بود که يکي از بچه ها در ايستگاه موزائيک سازي منـتظر مي مونه و قرار شده بود که به راننده بگيم همون جا نگه داره...».

 

تازه متوجه شدم که مژگان ابتدا به هم دوره ايهايش سپرده بود و به شهر خودشان رفته بود.

 

پسرها در داخل ميني بوس شيطنت مي کردند. بعضي ها را نمي شد کنـترل کرد! من با بيشتر بچه ها آشـنائي زيـادي نداشـتم و بنـابـراين، بيشتر مدت را از پنجره به حاشية کنارِ اتوبان نگاه مي کردم.

 

ميني بوس نرسيده به اَبَر شهري که در انتهاي اتوبان بود، به سمت راست پيچيد و پس از طي چند خيابان در شهرکِ حومة آن اَبَر شهر به پژوهشکده رسيد.

 

***

 

«او» و مژگان زودتر از ما در کريدور ورودي پژوهشکده ايستاده بودند. يکي يکي وارد شديم. چون با اين همرشته اي هايم هم دوره نبودم، بنابراين زياد تمايل نداشتم که در بحثهاي گروهي با آنها وارد صحبت شوم و بيشتر نقش شنونده داشتم. عادت نداشتم که به دختران، آن هم دختران همرشته اي ام مدت زيادي نگاه کنم. اما حضور «او» در هر جا کافي بود تا فکر مرا براي مدت زيـادي درگيـر کـند و زير چشمي «او» را زير نظر بـگيرم؛ اما... آن چـه را که مي ديـدم، باور نمي کردم.

 

نگاه عاشقانه

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

ايستگاهِ موزائيک سازي !  (سرگذشت واقعی یک عشق - 82)

 

 خورشید غروب از میان شاخه ها

 

سريال داشت به دقيقه هاي واپسين اش نزديک مي شد. خواهرم و دامادمان بلند شدند و خداحافظي کردند. آخرين نگاهِ خواهرم پر مفهوم بود. آدمي بايد خيلي گيـج باشد که نگاهِ خيره ام را به صفحة جادوئي تلويزيون ببيند و به احساسم پي نبرد.

 

مادرم براي بدرقة آنها روانة پله ها شد. پدرم به اتاقِ خودش رفت. آپارتمانمان در طبقة دوم بود و تا مادرم بازگردد، يکي-دو دقيقه اي و شايد هم بيشتر زمان مي برد. دربِ آپارتمان نيمه باز بود. آخرين ديالوگها و صحنه هاي سريال را دوباره ديدم. بازگشت مادرم کمي به طول انجاميد و سريال به اتمام رسيد. به پشتي تکيه داده بودم و کلمه کلمة آن را با گوشِ جان مي شنيدم. حالِ عجيـبي داشتم...

 

 

تا هفتة پيش، «او» را دست کم در رؤياهايم داشتم و اکنون... تنها به فاصلة يک هفته گوئي همه چيز دربارة عشق نخستينم به پايان رسيده بود. «محمد» و «مريم» پس از رخ دادنِ ماجراهاي زيادي به هم رسيدند و ماجراي من تازه به انتها رسيده بود. احساسِ بسيار بدي داشتم. آن شب، بسيار احساساتي شده بودم. دوباره از خدا و از بي تفاوتي اش بدم آمد. وقتي ساعت 22 شب وضو گرفتم و به نماز ايستادم، مصداق اين شعر معروف شده بودم که:

 

« در نمازم خمِ ابروي تو در ياد آمد... »

 

هنگامِ خواب، واکمنِ قرمزم را کنارم گذاشتم و ترانة « نحسي فال » هاتف را بارها و بارها با دلي سرشار از احساس... همانندِ احساسي که در روزِ آخرِ ديدار با «او» داشتم، باز شنيدم.

 

***

 

فرداي آن روز زودتر از هميشه از دانشگاه بازگشتم تا تکرارِ قسمت آخر سريالِ «در پناهِ تو» را ببينم! هنوز هم نمي دانم در آن روزهـاي پر آشوبِ عشقِ نخستينم، چه چيز مرا به اين سمت مي کشيد که از ديدنِ سه بارة واپسين قسمت اين مجموعه سير نمي شدم.

 

غروب عاشقانه

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

شیرین کاری های من! (خاطرات زندگی بهنام)

 

خاطرة سوم – جوجه و جاروبرقي

 

منزل کودکي ام که در آن بزرگ شدم، حياط نسبتاً بزرگي داشت با درختهاي گلابي، گردو، انگور، توت صابوني، بـه و گيلاس. با گذشت سالها، درختانِ گيلاس، بـه و سيب به تدريج خشک شدند. به جاي آنها درختان توت و انگور پر و بال گرفتند و جاي هم نوعانِ خود را پر کردند. از آن حياط که در اسفند 1373 آن جا را ترک کرديم و به خانه اي آپارتماني آمديم، خاطره هاي زيادي دارم که سعي خواهم کرد به مرور آنها را به نگارش درآورم.

 

در تابستاني که بايد در مهر ماه همان سال به کلاس اول دبيرستان مي رفتم، دو جوجة زرد خريدم. يکي از آنها از بيماري، شور چشمي ديگران، بد غذائي، بدشانسي يا هر چيزي که فکرش را بکنيد، مرد! همان طور که معلوم است، آن يکي هم نبايد چندان خوش شانس تر از اولي مي بود.

  

روزي هوس کردم تا مثل «تام» در کارتون «تام و جري» با جارو برقي بيفتم به جان جوجه! بيشتر مي خواستم ببينم که آيا جاروبرقي مي تواند جوجه را تکان بدهد و به طرف خودش بکشد، يا خير؟!

 

جاروبرقي را روشن کردم... بقيه در «ادامة مطلب»

 

خاطرة چهارم – روزي که باعث غش کردن دختري شدم!

 

در سالهائي که در دورة راهنمائي درس مي خواندم، يکي از دخترانِ فاميلِ نزديکمان بيشتر روزها به منزلمان مي آمد. من، خواهرم و «پانته آ» خيلي با هم صميمي بوديم. شنيده بودم که پانته آ وحشت عجيبي از گربه دارد. شايد در دوران کودکي رويدادي براي او اتفاق افتاده بود که باعث ترس بيمارگونه در او شده بود.

 

هميشه به دنبال اين بودم که گربه اي را به جان پانته آ بيندازم تا ببينم آيا آن طور که مي گويند، از گربه وحشت دارد يا خير؟... بقيه در «ادامة مطلب»

 

گربه خاکستری - سیاه

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

تشخیص سریع انحراف جـنـسـی

 

تست تشخيص انحراف جـنسـي با پاسخ سريع

 

اين تست بسيار ساده و نياز به زمان زيادي ندارد.

 

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته