پائیز را خیلی دوست دارم (سرگذشت واقعی یک عشق-1)
پائیز را خیلی دوست دارم...
هوای بارانی اش را...
برگهای زرد و قرمزش را...
بوی نم خیابانهایش را...

گاهی نمیدانم چه به من دست میدهد، که در هوای بارانی و زیر نم باران... بی هدف و متفکر... به سوی مقصدی نامعلوم گام بر میدارم...
گاهی که درختان خیابانی بر بالای سرم طاق زده باشند... هوش از سرم میرود... دستهایم را در جیبهایم میکنم و زیر لب ترانه ای را زمزمه میکنم. ترانه های قدیمی... ترانه هائی که فکر نمیکنم الان جز نامی از آنان باقی مانده باشد... و جوانی یا نوجوانی آنرا شنیده باشد... هر چند برخی از آنها آنقدر معروف هستند که در خاطر شنونده هایشان فراموش شدنی نیستند.

پائیز را خیلی دوست دارم... شاید به خاطر اینکه به باطن من خیلی شبیه است... ظاهرا آرام، اما در درون متلاطم... غمگین، اما در درون شاد... آزارنده، اما باعث راحتی خیال... میراننده، اما مقدمه رویش دوباره...
***
نوشتم مقدمه ای برای رویش دوباره... وقتی یاد آن دوران خوش می افتم، نمیدانم چه چیز در درونم صدا میکرد که تو در پائیز به بن بست دوست داشتن، آنهم از نوع «عشق نخستین» میرسی... خیلی تلخ بود... اما در درونم کم کم داشتم به این باور میرسیدم که: شاید این پائیز دیگه مجبور بشی تمومش کنی...

تنها خدا میدونه که این باور چقدر جانکاهه... فقط خدا میتونه درک کنه که من چی میگم. اینکه بعد از سه ماه ندیدنش... با او رو در رو بشی، ولی چیزی نداشته باشی بهش بگی... هر چند تموم وجودت پر از حرفهای نگفته باشه... فقط میخوای از اون بغضی که گلویتو فشار میده با گریه خلاص بشی...
دیدن، اما سیر ندیدن... گفتن، اما از دل نگفتن.
![]()
بهش چی میخوای بگی؟ بگی که ترانه «از این حال خراب ما چه میخواهی؟...» رو که عادت داشتی روزی دستکم بیست بار گوش بدی... فقط به خاطر اینکه با خودت عهد کرده بودی که تا اونو نبینی، نمیذاری که تعداد دفعات شنیدنش از هزار بار... اونم توی کمتر از سه ماه... بیشتر بشه؟ اینکه بهش بگی همراه فرزین زمزمه میکردی و گاهی از عمق وجودت، حتی خیلی بیشتر از فرزین فریاد میزدی:
من از تو جز خودت... چیزی نمیخوام... توئی هر چی که از زندگی میخوام...
؟ آره؟... اینها رو میخوای بهش بگی؟... میتونی بگی؟... من که نتونستم... و هر بار تا مرز خفگی پیش میرفتم.

بعد از دیدنش آنهم پس از سه ماه... خیلی زود به خانه آمدم... آرام به اتاقم رفتم و در تنهائی خودم... با آرامشی همراه با قطره های اشک... برای هزار و یکمین بار... هزار و دومین بار... هزار و سومین بار... هزار و... شنیدم و به آرامش رسیدم.
مادرم به بالینم آمد... از من پرسید: «بهنام چی شده؟»... من گفتم: «هیچی... خسته ام»...
و بسیار هم خسته بودم... از نگفتن... از ندیدن...
مادرم اما رهایم نکرد... دوباره پرسید: «ولی چشمات... مثل این میمونه که گریه کردی...» من اما به سوئی برگشتم و بلند شدم. فایده ای در گفتن دردم نمیدیدم... و تا آخر هم نگفتم...
***
* از ترانه دلنشین و عاشقانه هاتف با عنوان «از این حال خراب ما.... چه میخواهی؟... چه میخواهی؟... چه میخواهی؟... مگر نقشه فال ما رو نمیبینی؟... نمیبینی؟...» در پستهای بعدی بیشتر خواهم گفت. چرا که هر وقت به این دوران فکر میکنم، اولین چیزی که به یادم میآید... همین است...


