روزانه های نیمه دوم دی ماه 1391 بهنام
سي و يک؛ آزاديِ اين وري يا اون وري ؟!
در سال 1384 دو نفر از تکنسينهاي يک شرکت معروف اسپانيائي در زمينة کاري ام، Didak و Raul به شرکتمان آمدند. رائول را سال پيش از آن (1383) در شرکت خودشان در اسپانيا ديده بودم؛ با هم آشنا بوديم، در آزمايشگاهشان کار کرده بوديم و حتي من و يکي از همکارانم را با خودروي Gulf مشکي زيبايش و دوست دخترِ نه چندان زيبايش (!) از مرکز خريد زنجيره اي ALCAMPO در شهر کاستليون (Castellòn) به هتل NH Mindoro رساند.
رائول با GF اش همخانه (بخوانيد: صيغه!) بودند ولي ديداک آزاد بود! پسرهاي دوست داشتني اي بودند و مثل بيشتر پسرهاي اسپانيائي، جذاب و زود آشنا. قبلاً هم نوشته بودم که از لحاظ فرهنگي اسپانيائيها نسبت به ديگر کشورهاي اروپائي بيشترين شباهت را به فرهنگ شرقي دارند. بحث من با آنها ناخودآگاه به روابط دختر و پسر رسيد. خيلي دوست داشتند تا بدانند جوانان ما چه ميکنند و چه ميخورند که با وجود محدوديتهاي بسيار در زمينه هاي مختلف ميتوانند زنده بمانند! . . .
( جهت ايندکس نشدن اين مطلب در موتورهاي جستجو، اين پُست رمزدار شده است. رمز اين پست spain است. بر روي لينک ادامة مطلب کليک نمائيد )
سي و دو؛ اين همه خوشگل ؟! اونم اين جا؟!
چهارشنبه 13 دي ماه 1391 همراه با محسن، يکي از همکارانم و مسئول مواد اولية شرکتمان با سمند LX سفيد به يکي از روستاهاي نسبتاً دور افتاده رفتيم. هنوز زياد از شرکت دور نشده بوديم که به محسن گفتم: «اون جائي که داريم ميريم، نميدونم چه خبره که يه عالمه خوشگل داره! انگار از روي جلد مجلة TIME بلند شدند!» محسن که بارِ نخستي بود به آن منطقه مي آمد، با تعجب حرفم را شنيد. در دلم به خودم ميگفتم: «آخه آدم حسابي! شايد اون دفعه که تابستون رفتي، استثناء بوده و چند تا خوشگل کنار جاده بودند! دليل نميشه که هميشه همين طور باشه!» ولي... رفتيم.
ميدانستم يه خبرهايي هست. دختر و پسرهاي خوشگل و شيک با لباسهاي مد روز کنار جاده پياده ميرفتند. در يک جا هم حتي خانم جوان، شيک پوش و زيبائي هم دست تکان داد تا برسونيمش! اما چون خودروي شرکت بود، کار درستي نبود. البته اينم بگم تا فکر بد نکنيد... در سفر نخست به اون منطقه، هر سه تامون متأهل بوديم؛ خودم رو نميگم اما همکارم که مسئول تدارک مواد اوليه است بسيار مرد باايماني است و تقريباً نماز اول وقتش ترک نميشه.
پيش از اين که به محل مورد نظر برسيم، باز هم سه تا خوشگل ديديم که خورشيد از نور چهره شون خجالت کشيد و رفت پشت ابرها! محسن هم اينو ديد و من هم خدا رو شکر کردم که مدرکي رو که ميخواستم، به موقع رو کرد! اگه شما رو ببرند بيابان کالاهاري در آفريقا و بگن بريم ماهي قزل آلا بگيريم، تعجب نميکنيد؟! اين جا هم همين طور بود منتها قزل آلاهاشون واقعاً قزل آلا بودند... خوش گوشت و تر و تازه! هنوزم نميدونم اون جا چه خبره! اما وقتي يه ماکسيماي مشکي شيک و تميز رو چند کيلومتر دورتر ديدم، به محسن گفتم شايد اين جا ويلايي قشلاقي چيزي باشه که اينا ميان اين جا... آخه روستائيان اين جا درآمدشون که چه عرض کنم، شايد از ما هم بالاتر باشه ولي ريخت و قيافه و تيپ شون به قزل آلاهائي که ديديم نميخوره!
◄ پس نوشت: نام منطقه رو مينويسم تا اگه کسي اطلاعي داره ما رو هم باخبر کنه! رازقان، منجقان، دوزج، ورامه، عليشار
سي و سه؛ استشمام عطر بهشت ؟!
جمعه 29 دي ماه 1391 پس از صرف خوراک نيمروز (نهار) ترجيح دادم به جاي آن که از مسير سرپوشيدة سوله ها به آزمايشگاه بروم، کمي در محوطة خيابان مانندِ شرکت قدم بزنم. هوا، آفتابي و دلپذير بود... باد خنکي ميوزيد اما با کاپشن کلفت کِرِم رنگي که سال 1383 در مأموريت ايتاليا خريده بودم، اصلاً سردم نبود. يک دقيقه بيشتر راه نرفته بودم که بوي عطر بهشتي عجيبي را حس کردم... لباسم را بوئيدم، عطر Fusion After shave را که صبح زود بر صورت و گردنم زده بودم، چک کردم... اما نه...! کسي هم در اطرافم نبود. ترسيدم... ياد دختر عمويم افتادم که جمعه ششم خرداد 1372 و در سن ده سالگي وقتي سوار موتورسيکلت برادرش (پسر عمويم) بود، تصادف کرد و مُرد. پسر عمويم ميگفت: «الهه دقيقه اي قبل از تصادف گفته بود داداشي! چه بوي خوبي داره مياد...» من هم بر همين اساس هر چهار طرفم را نگاه کردم؛ بالا را هم چک کردم تا آوار احتمالي بر سرم نريزد! هر چند سرِ يک پيچ با توده اي از پالتهاي چوبي تازه ساخته شده مواجه شدم که ميتوانست منشاء آن بوي عجيب باشد، اما تا چند دقيقه اي که پياده ميرفتم و وارد سوله شدم، هنوز هم ميتوانستم آن بو را استشمام کنم. خاطرة «بوي خوش بهشتي و مرگ» را که از 19 سال پيش در ذهنم حک شده بود، براي چندمين بار تجربه کردم. درسته که مرگ و زندگي دست خداست... اما اين دليل نميشه که به وسواس آن روز من بخنديد!
سي و چهار؛ خواهش ميکنم مهندسي عمران، صنايع، معماري، کامپيوتر را در دانشگاه آزاد پشت کوه قاف بخوانيد!
از دو سال پيش پيامکهاي تبليغاتي زيادي دريافت ميکنم که خبر از ثبت نام بدون کنکور در دانشگاههاي آزاد آوج، هيدج، هريس و شهرکهاي کوچکي ميدهند که نميدانستم وجود خارجي دارند... آن هم رشته هايي مثل مهندسي عمران، صنايع، معماري, کامپيوتر، صنايع غذايي و... که اقبال عمومي زيادي دارند. يادم نميرود که سال اخذ ديپلم با رتبة 53 در دانشگاه آزاد و در رشتة مهندسي برق-الکترونيک کرج پذيرفته شدم. رياضي را 60 درصد زده بودم که براي رشتة برق ضريب 4 داشت و درصدهاي ديگرم نيز همه بالا بودند. آن زمان، زحمت کشيدن و درس خواندن ارزش داشت... بيشترِ دانشجويان (نه همة آنان) ميتوانستند پژوهش خوبي ارائه دهند... اما حالا؟! دانشگاه بدون کنکور، مغازه هايي که کافيست موضوع پژوهش را به آنها بدهي تا برايت جور کنند، اگر به خاطر مشروط شدنهاي زياد در شرف اخراج قرار بگيري، با پول ميتواني حتي کارداني گُه شناسي را هم شش ساله تمام کني (نمونة عيني آن را ديده ام).
آخر از ما چه خواهد ماند؟ نسلي که با فساد، دروغگويي، لاپوشاني، اختلاس و رانت خوري بالاييها، پارتي بازي در اداره ها، سازمانها و شرکتها براي استخدام، پيشرفتهاي کيلومتري بيسوادها و مدرک خريده ها در سمتهاي شغلي و مسايلي از اين دست روبروست، به کجا خواهد رسيد؟ واقعاً احساس ميکنم که از بازمانده هاي آخرين نسل علمي هستم که ميتوانستيم براي پيشرفت کشور به توانائيهايشان اتکا کنيم... ولي اين نسل؟! متأسفم... هنوز هم نقطة اتکاي صنعت و علم (فني، پزشکي، علوم پايه، علوم انساني) ما به همان تعداد معدودي است که براي قبول شدنشان از خواب شبشان گذشته اند، براي تحصيل و نمره گرفتنهايشان زحمت کشيده اند و هنوز هم روح تحقيق و پژوهش را در کنار مشکلات بيشمار سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي در خود زنده نگه داشته اند.
◄ پس نوشت: تنها دو ترم در دانشگاه آزاد (به اصطلاح اسلامي!) کرج در رشتة مهندسي برق-الکترونيک درس خواندم. وقتي نتيجة اعتراضم به پذيرفته نشدنم در کنکور سراسري در اسفند ماه همان سال آمد، در شهر خودم و رشته اي که به اندازة برق برايم جذابيت نداشت (اما سراسري بود)، ثبت نام کردم.




