روزانه های نیمه دوم آذر ماه 1391 بهنام

 

بيست و هشت؛ وقتي بهنام کوچک بود

 

توجه: بنا به دلايلي که بعداً خواهيد خواند (!) خواندنِ اين متن به افراد زير 16 سال توصيه نمي شود. از من گفتن... خود دانيد!

 

وقتي بهنام کوچک بود، برنامة کودک و نوجوان انيميشن زيبائي نشون ميداد به نام «وقتي بابا کوچک بود». با وجود سادگي زياد، اين انيميشن يکي از خاطره آفرين ترين انيميشنهاي دوران کودکي منه. لازم نميدونم در مورد اون توضيح بدم و اونهائي که ديدند، به احتمال زياد با من موافقند. به هر حال، وقتي بهنام کوچک بود... بنا به دلايلي از شير مادر محروم شده بود. بهنام هم که خيلي داغ و آتيشي...! پس چي کار کرد؟ بعله... دنبال بافتهاي نرم ميگشت! چي جوري؟! با پستانک...! تا اون جائي که يادم هست، تا سه سالگي پستانک داشتم و خيلي خيلي توي نخش بودم. حتي موقع «خاک بازي» که يکي از دوست داشتني ترين بازيهاي من بود هم پستانک يا از گردنم آويزان بود يا اين که اون بافت نرم و دوست داشتني رو در دهانم ميمکيدم! البته نميدانم چند تا پستانک رو جر دادم (يا پاره کردم!) اما فقط يکي نبود. به خاطرِ موهاي بور و پوست سفيد، هميشه بغل دخترها بودم! آرزوئي که الان هم دارم ولي نميدونم چرا ديگه کسي بغلم نميکنه؟! مگه بهنام خيلي بزرگ شده؟ آخه 180 سانتيمتر قد و 76 کيلوگرم وزن زياده؟! فقط رنگ موهاش دو رنگي (قهوه اي و بور) شده و شلوارک هم نميپوشه تا اسباب و اثاثيه بر باد نره!

 

  

بهنام پنج ساله در سبزه میدان

 

 

وقتي استادهاي بهنام در دورة کارشناسي ارشد مهندسي پزشکي بافتها رو به دو دستة بافتهاي نرم و سخت تقسيم کردند، بهنام يهو (!) ياد اون پستونک و نخش افتاد که هميشه دور گردنش بود. آدمها همه شون يه جورائي از بافتهاي نرم خاطرات خوش تري داره... درسته؟! فکر منحرفتون رو درز بگيرين لطفاً... مگه عزيزانتون رو نبوسيدين؟ روزهاي سيزده بدر با ب.اس.نِ گندة دوست تون تنبک نزديد؟!

 

پس نوشت:

يکي از دوستان، محسن، ديروز دهم دي ماه 1391 نظر جالبي نوشت:

 

بهنام جان سلام

راستي وقتي خوب به عكس دوران كودكيتان نگاه كردم احساس كردم حريص بودن را در شورت ورقلمبيده تان ميتوان كاملاً احساس كرد البته بدور از حالا. (شوخي كردم)

 

يه اعتراف: خدا خدا مي کردم کسي به اين نکته اي که محسن عزيز پي برده (و اصلاً هم ذهنش منحرف نيست!)، پي نبره که نشد! پوزشم رو به خاطر اين که در پنج سالگي ام عقلم نرسيد اسباب و اثاثيه ام رو مرتب کنم، پذيرا باشيد.

 

دمت گرم محسن خان!

 

 

بيست و نه؛ وقتي کمي دير فکر کنند و بچه دار شوند

 

شنبه، اول مهر ماه امسال وقتي فرناز پس از سه ماه تعطيلي به دبيرستان رفت، با صحنه اي اعجاب انگيز مواجه شد... پنج شکم ورقلمبيده...! ماجرا از اين قراره که پنج نفر از همکاران فرناز «برنامه ريزي» کرده بودند که بچه شون اواخر شهريور به دنيا بياد تا 9 ماه مرخصي زايمان بگيرند و سه ماه تابستان رو هم خانه باشند تا بچه شون کمي از آب و گِل در بياد و با خيال راحت از اول مهرِ سالِ 1392 به مدرسه بيان. اما مثل اين که خيلي دير موفق شدند (!) يا اين که بارشون دير به مقصد رسيد! بيچاره تا الان همه شون فارغ شدند و سرِ تعظيم به فرمايشات برخي مقامها فرود آوردند که از افزايش جمعيت استقبال ميکردند! اما مجبور شدند دست کم دو ماه رو به مدرسه بيان. ولي خدائيش اين برنامه ريزي زپرتي از خيلي از برنامه ريزيهاي دولتمردامون بهتر بود... فقط دو ماه تأخير!

 

سي؛ رنگ يا ... ؟!

 

يکي - دو ماه پيش يکي از همکاران مهندسِ خانم مون که در واحد ديگري از زيرمجموعه هاي شرکتمون کار ميکنه به آزمايشگاه رنگ رفتند اما دربِ اون جا بسته بود؛ بنابراين پائين آمدند تا کليد آزمايشگاه رو از من بگيرند. خب... من هم بهش دادم. تا اين جاي کار چيز خاصي نبود. اما موضوع وقتي جالب شد که روي راه پله هاي محوطة توليد تا آزمايشگاه لکه هاي قرمز رنگي رو ديدم که هر چند قدم روي زمين يا پله ريخته شده بود! نگران شدم. فکر کردم براي يکي از همکارانم حادثه اي اتفاق افتاده که خونريزي کرده. زود به واحد کنترل کيفيت شرکت رفتم که لکه هاي قرمز تا نزديکيهاي آن جا ريخته بودند. پرسيدم «انگشت کسي بريده شده که اين همه خون زمين ريخته؟!» سرپرست کنترل کيفيت گفت: «نه... واقعاً خونه؟!» گفتم: «اين طور به نظر مياد...»

 

 ( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک نمائيد )

 

 

ادامه نوشته

برای یک خواننده عزیز

 

محکم تر از پیش به خدا تکیه خواهم کرد

 

یکی از خوانندگان گرامی این وبلاگ در چند کمنتی که برام در پستهای پیشین این وبلاگ گذاشتند، به مشکلی که براشون پیش آمده بود اشاره کردند. متأسفانه به دلیل نداشتن آدرس وبلاگ یا ایمیلی از ایشان نتوانستم به پرسشهایشان پاسخ دهم؛ به ویژه این که پرسشها به شکلِ نظر خصوصی بود و نمیشد به نمایش عمومی در آورد. با این حال چون از روز چهارشنبه 29 آذر ماه تا شنبه دوم دی ماه برای یک مأموریت کاری-آموزشی به شهر زیبای یزد خواهم رفت، برای این که شرمندة کسی نباشم پست رمزدار زیر را برای ایشان نوشته ام که رمز آن حرف نخست نام و نام خانوادگی ایشان (چسبیده به هم و به زبان پارسی) است. امیدوارم ایمیل من (بهنام) که در وبلاگ هم درج کرده ام و برای مواقعی مثل این ساخته شده است، به کارِ برخی خوانندگان بیاید. پاک کردن نظرهای ارزشمند شما برای من بسیار سخت و دشوار است و کلی نظر تأئید نشده در میز کار وبلاگم دارم که دلم نمی آید آنها را پاک کنم!

 

هتل باغ مشیرالممالک - یزد

 

شب یلدای امسال را دور از خانواده هستم... در کنار زرتشتیان عزیز که خیلی دوست دارم آنها را ببینم و رسمها و عبادات مذهبی آنها را شاهد باشم. امیدوارم اقامت خاطره انگیزی در شهر تاریخی یزد و هتل مشیرالممالک داشته باشم... هر چند با همکارانی که با منند، انتظاری چنین چیزی نمیرود.

 


 

پس نوشت:

 

در مدت اقامتم در يزد به اينترنت دسترسي خواهم داشت و پاسخ نظرهاي ارزشمند شما را تا حد امکان خواهم داد.

 

٭ ٭ ٭

ادامه نوشته

گل های ریشه دار زندگی ما کدام ها هستند ؟

 

گل رز و شمعداني

 

 گل شمعدانی Pelargonium

 

توي مبل فرو رفته بودم و به يکي از مجلات مُدي که زنم هميشه مي خرد، نگاه ميکردم و دختران و زنان آن مجله چه زيبا، شکيل و تمنا برانگيز بودند.

 

زنم داشت به گلدان شمعداني که هميشه گوشة اتاق است ور مي رفت. شاخه هاي اضافي را ميگرفت و برگهاي خشک شده را جدا ميکرد. از ديدن اندام گرد و قلنبه اش لبخندي گوشه لبم پيدا شد. از مقايسه او با دخترهاي توي مجله خنده ام گرفته بود.

 

زنم آن چنان سريع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جور کنم. گلدان شمعداني را برداشت و روبروي من ايستاد و گفت: «نگاه کن! اين گلها هيچ شکل رزهاي تازه اي نيستند که ديروز خريده ام. من عاشق عطر و بوي رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت. گلهاي شمعداني هرگز به زيبائي و شادابي آنها نيستند، اما ميداني تفاوتشان چيست؟»

 

سپس بدون اين که منتظر پاسخم باشد اشاره اي به خاک گلدان کرد و گفت: «اين جا! تفاوت اينجاست... در ريشه هائي که توي خاک اند. رزها دو روزي به اتاق صفا ميدهند و بعد پژمرده ميشوند؛ ولي اين شمعداني ها، ريشه در خاک دارند و به اين زوديها از بين نميروند. سعي ميکنند هميشه صفابخش اتاقمان باشند».

 

چرخي زد و روي يک صندلي راحتي نشست و کتاب مورد علاقه اش را به دست گرفت. کنارش رفتم و گونه اش را بوسيدم. اين لذت بخش ترين بوسه اي بود که بر گونة يک گلِ شمعداني زدم!

 

خيرالنساء  (سرگذشت واقعي يک عشق – 149)

 

به دليل فاصله افتادن چند ماهه بين آخرين پستِ «سرگذشت واقعي يک عشق» و ادامة آن، در صورت تمايل ميتوانيد در بخش آرشيو موضوعي وبلاگ بر روي لينک «سرگذشت واقعي يک عشق» کليک کنيد يا پستِ  22 دي ماه 1390 (قسمت 148 اين سرگذشت) را مطالعه فرمائيد.

 

 منجوق

 

صبح زود شنبه پنجم مهر ماه 1379، ساعت چهار و نيم بامداد در خيابان بودم. خودروهاي عبوري با فاصلة زماني زيادي ميگذشتند و اين ماجراي هر شنبة دانشجوئي من بود! سرانجام پس از ده دقيقه سوار خودروي شخصي شدم و به سمت پايانة (ترمينال) مسافربري حرکت کردم. دقايقي گذشتند تا اتوبوس بنز پر از مسافر شود. خواب صبحگاهي بر روي صندلي پر از تکان و جنبش اتوبوس چندان دلچسب نبود، اما چاره اي هم نداشتم.

 

کلاس درس «روشهاي نوين آناليز و شناسائي مواد» هر شنبه صبح مرا به تهران ميکشانيد. گوئي به اجبار از خانواده و اين بار از نامزدم جدا ميشدم. شب هنگام که پس از کلاسهاي نوبت صبح و عصر به خوابگاه بازگشتم، به تغيير بزرگي که در زندگي ام در حال روي دادن بود مي انديشيدم. خوشي و شادي داشتنِ يک شريک و همسفرِ زندگي آن چنان وجودم را پر کرده بود که مشکلات در نظرم کمرنگ شده بودند. با اين که خانوادة فرناز اصرار داشتند مراسم نامزدي زودتر برگزار شود و من در بهتِ اين تغيير بزرگ در زندگي ام بودم، حتي اين نيز نمي توانست روحية حساس و نسبتاً محافظه کار مرا چندان نگران سازد.

 

وقتي به کلاس درس «روشهاي پيشرفتة شناسائي مواد» رسيدم، مدتي از تشکيل کلاس ميگذشت. استاد دکتر «علي اصغر بهنام قادر» (دانش آموختة دکتراي مهندسي پزشکي از فرانسه و نفر چهارم کشور در آزمون اعزام دانشجو به خارج از کشور) با صداي مردانه و شمرده و محکم مشغول صحبت بود. به آرامي در زدم و روي يکي از صندليها نشستم.

 

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

 

ادامه نوشته

نگاهی به وبلاگهای بچه های ایران زمین

 

ديشب در يک گشت و گذار اينترنتي به وبلاگ «پسري به نام دانيال» برخوردم. پسر نـُه ساله اي داره وبلاگ مي نويسه! و در آخرين پُستش از خواننده ها خواسته تا بيشتر به وبلاگِ قشنگي که پدر و مادرش براش ايجاد کردند، سر بزنند و نظر بدهند!

 

خيلي برام جالب بود... شما هم در صورت تمايل ميتوانيد به لينک زير سر بزنيد. من شخصاً از روحية اين پسر و نوشته هائي که «پدرجون» و «مادرجون» در مورد پسرشان نوشتند، خوشم آمد... و در ضمن... نظر يادتون نره.

 

پسری به نام دانیال

 

www.danial-boy.blogfa.com

 

 

دانیال و پدرجون در کنار پل خواجو - اصفهان

 

 

 

وبلاگهای «ساغر یک خورشید ما» و «سامیار یک ماه ما» که خانم فریـبا (از خوانندگان محترم این وبلاگ) برای بچه هاشون مینویسند، از وبلاگهای زیبائی هستند که مدتهاست با آنها آشنائی دارم. به آنها هم سر بزنید... و نظر یادتون نره!

 

ساغر یک خورشید ما

 

www.saghar1khorshidma.blogfa.com

 

سامیار ماه ما

 

www.samyarmahema.blogfa.com

 

وبلاگ «مامان یک کودک سرطانی» مرا بسیار متأثر کرد. دختری دو ساله به نام ستایش مبتلا به تومور ویلمز (سرطان کلیه) است و مادرش از مراحل درمان و زندگی فرزندانش (سپهر و ستایش) می نویسد. به این وبلاگ هم سر بزنید:

 

« مامان یک کودک سرطانی »

 

www.kidcanser.blogfa.com