روزانه های نیمه دوم آبان ماه 1391 بهنام
بيست و پنج؛ مهم نيست در چه موقعيتي هستيم؛ مهم آن است که جنبه داشته باشيم
چه قدر لذت مي برم ورزشکاران، بازيگران، سياستمداران يا انسانهاي مشهور و ثروتمندي يافت ميشوند که اصل و ارزش وجودي خود را با شهرت و ثروت فراموش نکرده اند. آنجلينا جولي و کارهاي خيريه و صلح طلبانة ايشان را همه ديده و شنيده اند. ايکر کاسياس (Iker Casillas) دروازه بان مشهور تيم ملي اسپانيا و باشگاه رئال مادريد يکي از بهترين دروازه بانان فوتبال جهان و دروازه بان تيم ملي اسپانيا که در رئال مادريد صاحب رکوردهاي عجيب و غريبي شده، چندي پيش کاري کرد که قلب همه انسانهاي عاطفي را لرزاند. ظاهراً «ايکر» همراه خانواده اش براي خوردن غذا به يک رستوران رفته بود که در آنجا با يک نوجوان ۱۳ ساله که دچار نقص عضو بوده روبرو ميشود. پسرکِ بيمار به محض ديدن دروازه بان افسانه اي اسپانيا به سراغ او مي رود و ميگويد: «آقاي کاسياس... در روز بازي با پرتغال، تو به اين خاطر موفق شدي پنالتيها را بگيري که من و بقية دوستانم در مدرسة بچه هاي استثنائي، برايت دعا کرديم!»

ايکر کاسياس در حالي که به سختي جلوي اشکهايش را ميگيرد از پسرک تشکر ميکند و نام و آدرس مدرسه را از او ميگيرد. فرداي آن روز، هنگام نيمروز، ناگهان «کاسياس بزرگ» وارد مدرسة مذکور ميشود و در ميان بهت وحيرت مسئولان مدرسه و شادي زايد الوصف شاگردان آن مدرسه به بچه ها ميگويد: «من آمده ام اين جا تا براي دعاهايي که در حقّم کرديد که پنالتي را بگيرم، شخصاً از شما تشکر کنم!» بچه هاي مدرسه که از خوشحالي سر از پا نميشناختند، اطراف «ايکر» حلقه ميزنند و با او عکس مي اندازند و امضاء ميگيرند. ناگهان يکي از بچه ها به او ميگويد: «آقاي کاسياس! تو ميتوني پنالتي مرا هم بگيري؟» ايکر نيز بلافاصله از داخل ماشينش لباسهاي تمرين را درآورده و بر تن ميکند و همراه بچه ها به زمين چمن مدرسه ميروند و با هماهنگي مسئولان مدرسه به بچه ها اين فرصت را ميدهد که هر کدام به او يک پنالتي بزنند. ايکر کاسياس دو ساعت و نيم در آن مدرسه ميماند تا تک تک بچه هاي بيمار آن مدرسه به او پنالتي بزنند...
دوستداران علي کريمي لينک زير را هم ببينند:
● ● ●
بيست و شش؛ آوا
«حشمت» خانم دختر دائيِ مادرم نوة دختري اي دارد «آوا» نام. روزي با نوه هفت ساله اش بيرون رفته بود و چون حشمت خانم سن زيادي دارد، با صداي بلند نام آوا را بر زبان مي آورد و نميگذاشت که زياد از او دور شود. خُب... يکي دو بار نام کسي را حتي با صداي بلند در يک پياده روي نسبتاً شلوغ بر زبان بياوري، مشکلي ايجاد نميکند اما جالب اين بود که هر وقت مادربزرگ نوه اش را صدا ميزد، مردي که جلوتر از آنها راه ميرفت سرش را بر ميگرداند و ميگفت: «چيه مادر جان؟! با من کار داشتيد؟!» و حشمت خانم ميگفت: «نه آقا با شما نبودم.. آوا؟!... دور نشو... همون جا بمون...».
مرد اما ول کن نبود! حشمت خانم هم ديگر خسته شده بود و سرانجام به آن مرد – که نيت بدي هم نداشت- گفت: «آقاي محترم! من ميگم آوا... نه آقا...! با نوه ام کار دارم نه با شما!»
● ● ●
بيست و هفت؛ آب رودهاي جاري چه وقت پاک مي شود؟!
در سفري که با دوست خوبم منوچهر به شمالِ ايران داشتيم، فرصتي پيش آمد و به ديدار قلعه رودخان در فومن رفتيم. پس از حدود نيم ساعت بالاروی از پله ها و در يکي از مسيرها، زوج جواني که برميگشتند به ما گفتند که «اگه براي ديدن خودِ قلعه رودخان آمديد، الان موقع خوبي نيست... درب رو ساعت پنج عصر مي بندند و تا اون موقع نميرسيد بالا». در آن گرماي وحشتناک اواخر تير ماه 1391 و بدون کفش و لباس مخصوص و چوبدستي، ادامة مسير را به صلاح نديديم و به هنگام ديگري موکول کرديم. آن چه جالب بود و بهانه اي براي نوشتن اين خاطره شد، اينه:
پيش از برگشتن تصميم گرفتيم زيرِ ساية درختان تنومند و کنار رودخانه اي زيبا و کم عمق استراحت کنيم و چاي بنوشيم. منوچهر، روناک، امير رضا و دانيال زودتر از من و فرناز روفرشي و چراغ پيک نيک را به کنار نهر بردند. با فرناز دنبال يافتن آب آشاميدني خنک بوديم، ضمن آن که ميخواستم در چادر امداد هلال احمر نماز ظهر و عصرم را هم بخوانم. وقتي به نزد دوستان بازميگشتم، هنگام پائين آمدن از سطح جاده، مرد ميانسال 60-55 ساله اي را ديدم که آرام آرام بالا مي آمد. سرانجام روي روفرشي و کنارِ دوستان نشستم. خواستم دستي به آب بزنم و خنک شوم که ناگهان همگي با صداي بلند نيم خيز شدند و با حالتي شبيه به فرياد گفتند: «نــــــــــــــــــــــــــه»!!
( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک نمائيد )

