روزانه های نیمه دوم شهریور ماه 1391 بهنام

 

هيجده؛ من اگر يک بار... فقط يک بار

 

چندي پيش ترانة « فقط يکبار» مارتيک از آلبوم « نيلوفر» را زير لب زمزمه ميکردم؛ گفتم چرخي در اينترنت بزنم تا ببينم ترانه اي که حدود بيست سال پيش خوانده شده، چه قدر در فضاي مجازي شناخته شده است؟ متن اين ترانه بسيار زيباست اما مثل بيشتر ترانه هائي که جناب مارتيک خوانده اند، از لحاظ سُلفِـژ (علم سرايش) و آهنگي که روي ترانه گذاشته شده، خوب از آب در نيامده. چيزي که باعث شد بخش 18 اين پُست رو بهش اختصاص بدم، نوشتة يکي از هموطنان عزيزمون در سايت اجتماعي Fisbuk بود!! با عرض پوزش از اين که از واژه هاي عامي و بي ادبانه در اين نوشتار استفاده کردم، شما رو به خواندن متن ترانه و کمنت يکي از خوانندگان دعوت ميکنم:

 

 مارتیک

 

من اگر يک بار... فقط يک بار... ببينم روي تو

نفسم  يک بار... فقط يک بار ... بگيره بوي تو

آتشي ميگيرم از عشق مثل خورشيد ديدني

داغ تر از واژة لاله تو غزلها موندني

من اگر يک بار... فقط يک بار... ببينم روي تو

اي عزيزِ نازنين، عشق من زيباترين... بردار از روي خود، پرده هاي خشم و کين

تو به زيبائي مهتاب، تو به آرامش خواب... چشمِ من تشنة پرسش، روي تو تنها جواب

آخ اگر يکبار... فقط يکبار ببينم روي تو

من اگر يکبار... فقط يکبار ببينم روي تو

 

اين هموطن گرامي (!) که احتمالاً کسري احمدي نام داشتند، تقرير فرموده بودند:

 

ببخشيد مارتيک...

من اگر يک بار... فقط يک بار... ببينم روي تو...

تو همون يک بار... فقط يک بار... ميرينم روي تو...!

 

واقعاً وقتي مي بينم ما ايرانيها هنوز هم در عادتهاي ناپسند، مسخره بازيهاي زشت، جستجوي واژه هاي مستهجن در موتورهاي جستجو، فرهنگ رانندگي در حد بوميان ماداگاسکار و چند صد خرده عادت و فرهنگ ديگر زبانزد جهانيان هستيم، به جاي خنده از آيندة ايرانم نااميد ميشم.

 

نوزده؛ اولين دو.ج.ن.سه اي که زيارت کردم!

 

شنبه، يازدهم شهريور ماه 1391 با يکي از همکارانِ خانم شرکتي که در آن کار ميکنم، به مأموريتي در خيابان وليعصر تهران براي بازديد از آزمايشگاههاي سنجش خواص ترموفيزيکي مواد يکي از شرکتهاي خصوصي اعزام شديم. پس از اتمام ملاقات با مديرعامل آن شرکت، براي بازگشت به منزل مدتي را در تقاطع وليعصر-تخت طاووس ايستاديم تا خودروي «پژو پارس»ي که ما را آورده بود، بازگردد. جدا از صحنه هاي مهيج و جالبي که شاهد بوديم (!!)، براي نخستين بار با صحنه اي مواجه شدم که برايم تا ساعتها باور ناپذير بود... خانمي 45 ساله با پيراهن-مانتو و شلوار کرم رنگ و موهاي کوتاه مرتب که تا ده سانتيمتر زير گردنش عريان بود، عرض خيابان وليعصر را طي کرد و به سمت ما آمد و وارد پياده رو شد! دو دختر هم با موبايلشان از اين رخداد ديدني و باورنکردني فيلمبرداري کردند اما وقتي نگاه ملامت بار آن زن (؟!) به گوشيهايشان افتاد، يکي از آن دو دختر با تيزهوشي زياد به ديگري گفت: «اونجا رو ببين چه اتفاقي افتاده...!» و با انگشتش (مثلاً) سمتي ديگر را نشان داد تا وانمود کند از آن زن (؟!) فيلمبرداري نميکردند!

 

از همکارم پرسيدم: «اون زن خارجي بود؟!!» و پاسخ داد: «شايد...»... آخر چه طور ميشود در يک مملکت به اصطلاح اسلامي که دوران اقتصاد مقاومتي را از سرش ميگذراند، يک زن بتواند با آرايش معمولي و بدون حجاب و با آرامشي مثال زدني در خيابان شلوغ وليعصر (ساعت 15:30) قدم بزند؟!

 

فرداي آن روز (دوازدهم شهريور 1391) به مجلسِ ازدواج نوة عمه ام دعوت بوديم. پس از مدتها بهانه اي پيش آمد و با مهدي پسرعمويم که در تهران در يک شرکت خصوصي کار ميکند و بهتر از من تهران را ميشناسد، دورِ يک ميز همصحبت شديم. ماجراي کذائي زن بيحجاب ديروزي را برايش تعريف کردم... او هم شگفت زده شد. پس از مدتي فکر گفت: «اون خانمه احتمالاً د.و.جن.سه بوده (يا ترنس trans). اگه اونو بگيرن، ميگه من مرد هستم... بيا نگاه کن...!» و اضافه کرد: «چهارراه وليعصر پاتوق اونهاست و انجمن هم دارند...!»

 

فکر ميکنم جرم اين که مردي آرايش کند و در خيابان راه برود، از ديدگاه عرف ايراني خيلي کمتر از اين است که يک زن بيحجاب در خيابان ديده شود؛ به ويژه اين که اين افراد از ديدگاه آناتوميک کار اشتباهي انجام نميدهند.

 

بيست؛ مرده اي که زنده شد !

 

چهارشنبه شب، يکم شهريور ماه 1391 با منوچهر و خانواده اش راهي سفري به استان مازندران شديم و مقصد نهائي ما نيز بندر ترکمن بود. وقتي راه افتاديم، فرناز به من گفت: «همسايه مان که تو رو نگاه ميکرد و پسرش پارسال مرده بود، خودش هم مُرد!» منظورِ فرناز، آقاي خانقشلاقي بود... دفتردار دادگستري و پيرمردي لاغر اندام با موهائي که هنوز کامل سفيد نشده بود. به خاطر اين که خانه اي ويلائي در همان کوچه اي که زندگي ميکنم، داشت و تقريباً هر روز در کوچه و خيابان ميديدمش و دفترخانه اي نسبتاً معروف در شهرمان داشت، متوقع بود که وقتي از کنار هم ميگذريم سلامي حضورش عرض کنم! من هم اخلاق خاصي دارم و آن اين که تا با کسي دوست نباشم، سلام دادنهاي مداوم و روزانه را نيز بيفايده ميدانم. همين هم باعث ميشد که جناب خانقشلاقي با نگاهي که گوئي ميخواست مرا بِدَرد (!) به من نگاه ميکرد و من به احترام سن بالايش زياد با او چشم در چشم نميشدم! گاهي پيش مي آمد که زل زدنهايش به من بر ميخورد! احترام را کنار ميگذاشتم و من هم به صورتش خيره ميشدم و او که ناراحتي ام را ميديد، نگاهش را ميدزديد!

 

وقتي از سفر بازگشتيم، آگهي ترحيم جناب خانقشلاقي را بر روي ديوار ديدم و فاتحه اي فرستادم و از اين که مرگ چه اندازه به ما نزديک است، هراسيدم. عکسي هم از او چاپ شده بود و چون موهايش در عکس سياهتر بود، فهميدم در چند سال پيش گرفته شده. پارچه سياه تسليت بر روي ديوار خانه اش نبود... آخر وقتي خودش و پسرش مرده باشند، همسرش جرأت ميکند تنها در خانه بماند؟!

 

روزها گذشت تا اين که جمعه شب هفدهم شهريور 1391 پياده بيرون آمدم تا به منزل پدرم بروم. پيرمردي لاغر اندام با کمري که کمي خميده بود، جلوي من راه ميرفت. پسر و دختري جوان از کنار پيرمرد رد شدند... پسر دست بر سينه گذاشت و پيرمرد را سلام گفت. پيرمرد پاسخ سلامش را داد؛ صبر کرد تا بگذرند و به سمت راستش چرخيد تا وارد مغازة بقالي شود. لحظه اي سرش را برگرداند و مرا ديد.... در جا خشکم زد...! خانقشلاقي! تو هنوز زنده اي! پس... پس اون اعلاميه مال کيه؟!

 

مال برادر کوچکترش بود و خودش هم به يکي از پاتوقهايش در خيابان دانشگاه ميرفت... همان بقالي کوچک با يک بقال شکم گنده و چشم چران که اگر تيکه اي ببيند، فروشندگان همسايه اش را هم خبر ميکند تا دسته جمعي از تماشاي گوشتهاي لطيفي که اين ور و آن ور ميروند، لذت ببرند! و تنها وقتي که جناب خانقشلاقي آن جاست، بساط عيششان موقتاً برچيده ميشود.    

بيست و يک؛ يادمون نره که يه روزي بچه بوديم !

 

يکشنبه، دوازدهم شهريور همراه فرناز، مادر و پدرم راهي سالني شديم که مراسم ازدواج نوة عمه ام در آن برگزار ميشد. پدرم با سن 87 سال همين که زنده است و ماية اميد و آرامشِ ما برام کافيه... اما از ده سال پيش انگار افتاده به سرازيري و راه رفتن هم براش سخت شده و غرورش اجازه نميده که از عصا استفاده کنه! تا سال 1381 با دوچرخه به سرِ کارش ميرفت، خريد ميکرد و در شهر گشت ميزد؛ اما پس از سکتة مغزي ناقص ديگه نتوانست سوار دوچرخه بشه و کم کم پياده روي نرمال هم براش دشوار شد.

 

فرناز و مادرم به خاطر آرايشي که داشتند، زودتر از ما رفتند تا کنار درب ورودي سالن منتظرمان باشند. من دستِ سردِ استخواني پدرم را گرفته بودم و آرام آرام و در سکوت و فضاي نيمه تاريک و خلوتِ خيابان گام برميداشتيم. چاله ها و دست اندازها را به پدرم نشان ميدادم تا آسانتر از آنها عبور کند. در ميانة راه به پدر گفتم: «آقا... يادته وقتي بچه بودم دستمو ميگرفتي منو مي بردي خيابون؟!» و جمله ام را کامل نگفتم... آن چه در ذهنم گفتم، اين بود... «حالا هم دوباره مثل بچه ها شدي و من بابا شدم...» با وجودي که نيت بدي نداشتم، اما نگفتم چون ناجوانمردي بود... به پدرم نگاه کردم... لبخند شيرين، کمرنگ و عجيبي بر لبانش نقش بست و سرش را آرام تکان داد. همين سکوت، بيشتر از هر جمله اي رسا بود. پدرم گوئي افتخار ميکرد که زحماتش را فراموش نکرده ام و بودنِ مادر و پدرم را با وجود سختيهاي زيادي که ميکشند، به تمام خوشيهاي ديگر زندگي ترجيح ميدهم.

٭ ٭ ٭

و اين هم يک جوک که همين امروز با ايميل به دستم رسيد براي حسن ختام اين پست:

 

يکي از دوستان مي گفت: تو فرودگاه بودم متوجه شدم که نيروي انتظامي به يک خانم که کفش پاشنه بلند پوشيده بود گير داد که صداي تق تق کفشهاي شما تحريک کننده است مراعات کنيد. خانمه بهش گفت: به من بگو چه غذائي ميخوري که اينقدر زود تحريک ميشي تا بدم شوهرم بخوره. چون من لخت هم که ميشم، شوهرم تحريک نميشه!

 

لینک دانلود ترانه های نحسی فال - لحظه وداع - تنهائی

 

لينک دانلود ترانه هاي

 

نحسي فال هاتف – آلبوم فصل عشق

 

لحظه وداع – پيام

 

تنهائي – اندي

 

 

در طول چند سالي که متن و لينک دانلود ترانه هاي مورد علاقه ام را در اين وبلاگ ميگذاشتم، بنا به دلايلي (مانند حذف يا فيلتر شدن سايت دانلود، حذف لينک دانلود از سرورهاي آپلود فايل) خوانندگان زيادي با ايميل يا نظر خصوصي از من درخواست ارسال ترانه ها به ايميلشان را داشتند که ارسال به ايميل تمامِ اين عزيزان از توانم خارج بود. به همين دليل سه ترانة اصلي اين وبلاگ را که در واقع محبوبترين ترانه هاي من نيز محسوب ميشوند، در يکي از سايتها آپلود کردم تا براي تمام خوانندگان گرامي، چه آنان که قبلاً خواستار اين ترانه ها بودند و چه آناني که بعدها براي جستجوي اين ترانه ها به اين وبلاگ خواهند آمد، قابل استفاده باشد.

 

اميد است اين تلاش کوچک مورد توجه خوانندگان گرامي وبلاگ قرار گيرد.

 

  

نحسي فال – هاتف – آلبوم فصل عشق – به حجم 69/6 مگابايت – فرمت MP3 – از اين نشانه.

 

لحظه وداع – پيام – به حجم 03/3 مگابايت – فرمت MP3 – از اين نشانه.

 

تنهائي – اندي - به حجم 67/5 مگابايت – فرمت MP3 – از اين نشانه. 

 

چه اندازه از کارهایی که روزانه انجام می دهیم، فاقد منطق هستند؟

نيمکت لويي شانزدهم

 

آيا شما هم نيمکت داريد؟

 

Loise XVI

 

روزي لويي شانزدهم در محوطة کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازي را کنار يک نيمکت در حال نگهباني ديد. از او پرسيد: «تو براي چي اين جا قدم ميزني و از چي نگهباني ميدي»؟ سرباز دستپاچه جواب داد: «قربان من را افسر گارد اين جا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!»

 

لويي، افسر گارد را صدا زد و پرسيد: «اين سرباز چرا اين جاست؟» افسر گفت: «قربان افسر قبلي نقشة قرار گرفتن سربازها بر سرِ پستها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم!»

 

مادر لويي او را صدا زد وگفت: «من علت را ميدانم. زماني که تو 3 سالت بود، اين نيمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهباني را اين جا بگذارند تا تو روي نيمکت ننشيني و لباست رنگي نشود! و از آن روز 41 سال ميگذرد و هنوز روزانه سربازي اينجا قدم ميزند!»

 

فلسفة عمل تمام شده ولي عملِ فاقد منطق هنوز ادامه دارد!

 

روزانه چه کارهاي بيهوده اي را انجام مي دهيم بي آن که بدانيم چرا؟

 

آيا شما هم اين نيمکت را در روان خود، خانواده و جامعه مشاهده ميکنيد؟