به رویدادها با نگاهی خوش بـینانه بنـگریم

 

ماجراي وزير خوش شانس

 

King and vizier

 

سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت. وزير همواره ميگفت: «هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست». روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد؛ اما در هنگام بريدن ميوه انگشتش را بريد. وزير كه آنجا بود گفت: «نگران نباشيد... تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست!»

 

پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد.

 

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد. در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود، به محل سكونت قبيله اي رسيد كه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند. زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست!

 

آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند. اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد: «چگونه ميتوانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد؟ به انگشت او نگاه كنيد!»

 

به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد. پادشاه كه به قصر رسيد، وزير را فراخواند وگفت: «اكنون فهميدم منظور تو از اين كه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه بوده... زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگي ام نجات يابد اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي. اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟!»

 

وزير پاسخ داد: «پادشاه عزيز! مگر نمي بينيد؟ اگر من به زندان نمي افتادم، مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم درآن جا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند! بنابراين مي بينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود!

حقایقی که دوباره خواندنشان شیرین است

 

جمله هاي بسيار آموزنده

 

زماني که خاطره‌هايتان از اميدهايتان قوي‌تر شدند؛ بدانيد که دوران پيري تان آغاز شده است.

دهانتان را به اندازه‌اي باز کنيد که حرف در دهانتان نگذارند.

حلقة ازدواج بايد در فکر انسان باشد نه در انگشت دست چپش.

تمام تاريخ عبارت است جنگ سربازاني که همديگر را نمي‌شناسند؛ و با هم مي‌جنگند براي دو نفري که خيلي خوب همديگر را مي‌شناسند و نمي‌جنگند.

بدترين خطايي که مرتکب مي‌شويم، تــوجه به خطاي ديگران است.

جاده‌هاي زندگي را خدا هموار مي‌کند؛ کار ما فقط برداشتن سنگ‌ريزه‌هاست.

مردي و نامردي، جنسيت سرش نمي‌شود؛ مرام و معرفت که نداشته باشيد، نامرديد.

تونل‌ها ثابت کردند که حتي در دل سنگ هم راهي براي عبور هست. ما که کمتر از آنها نيستيم، پس نا اميدي چرا...؟

بعضي‌هايمان شانس گفتن کلماتي را داريم که برخي ديگر حسرتش را دارند؛ مثل: بابا، مامان، پدربزرگ...

با عقل‌تان، دلبستگي‌هاي دنيوي را از خودتان دور کنيد؛ وگرنه خواهيد ديد كه اين دلبستگي‌هايتان هستند که عقل‌تان را از شما دور مي‌کنند.

مدير خوب، يک نقطة مثبت در فرد پيدا مي‌کند و روي آن کار مي‌کند. ولي مدير بد، يک نقطه ضعف در فرد پيدا مي‌کند و به آن گير مي‌دهد.

در زندگي‌تان نقش نيش‌هاي مار «مار و پله» را براي کسي بازي نکنيد؛ شايد ديگر توان دوباره بالا آمدن از نردبان را نداشته باشد.

درمقابل سختي‌ها همچون جزيره‌اي باش که دريا هم با تمام عظمت و قدرت نمي‌تواند سر او را زير آب کند.

عفت در زن مانند شجاعت است در مرد؛ من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نانجيب.

نااميدي اولين قدمي است که شخص به سوي گور بر مي‌دارد.

خواستني بودن رازي ندارد.

قبل از اين كه در مورد راه رفتن ديگران قضاوت كنيد، منصفانه اين است كه اول چند قدمي با كفش‌هايش خودتان راه برويد.

هميشه بيشتر افکار صرف جفت و جور کردن حرف هايي مي‌شود که هرگز بر زبان جاري نمي‌شود.

کارمندان نابکار، از دزدان و آشوبگران بيشتر به کشور آسيب مي‌رسانند.

بهتراست منفور باشي به خاطر چيزي که هستي؛ تا محبوب باشي به خاطرچيزي که نيستي.

نگفتن، صلاح است؛ کم گفتن طلا است؛ پر گفتن بلا است.

و سخن آخر اين كه:

ديگران براي خوابيدن قصه مي‌گويند، ما قصه خود را مي‌گوييم که ديگران بيدار شوند...

 

با این هوش یه وقت چشم نخوری دختر جان !

 

دختران باهوش ايراني

 

يکي از دوستام به اسم مژگان با يه پسر خيلي پولدار دوست شده بود و تصميم داشت هر طور شده باهاش عروسي کنه. توي مهموني يه دفعه از دهنش پريد که پنج ساله دفتر خاطرات دارم و همه چيز رو توش مي نويسم. اين آقا هم گير داد که دفتر خاطراتت رو بده من بخونم!

 

از فرداي اون روز مژگان و من نشستيم به نوشتن يه دفتر خاطرات تقلبي واسش... من وظيفة قديمي جلوه دادنش رو داشتم! ده جور خودکار واسش عوض کردم... پوست پرتقال ماليدم به بعضي برگهاش... چايي ريختم روش... مژگان هم تا ميتونست، خودشو خوب نشون داد و همش از تنهايي نوشت و اين که من با هيچ پسري دوست نيستم و خيلي پاکم و اصلاً دنبال ماديات نيستم و فقط انسانيت برام مهمه و...

 

بعد از يک هفته کار مداوم ما و پيچوندن آقاي دوست پسر، مژگان دفتر خاطرات رو بُرد تقديم ايشون کرد... آقاي دوست پسر در ايکي ثانيه دفتر خاطرات رو بر فرق سر مژگان کوبيد و گفت: «منو چي فرض کردي؟ اين که سالنامة 1390 هست! تو پنج ساله داري تو اين خاطره مينويسي؟»

 

و اين گونه بود که مژگان هنوز مجرد است...!