پـیشواز سال نو با عکسهای دیدنی

 

عکسهاي تماشائي

 

از گروه اينترنتي منصور قيامت

 

 Dog and fireman

 

سگي با ليسيدن از آتش نشاني که جان او را نجات داده است، قدرداني مي کند.

 

 

Beautiful horse

 

واقعاً آدم دلش نمي آد سوار اين اسب بشه!

 

 

Body guard in future

 

بادي گارد آينده...! خيلي مخلصيم قربون!

 

 

Mother and her son

 

اين پسر فراموش نکرده که سالهائي هم بودند که مادرش اونو بغل ميکرد و غذا بهش ميداد. اين عکس تأثيرگذار در بيمارستاني در کشور تايوان گرفته شده است. بايد به اين مادر به خاطر تربيت چنين فرزندي تبريک گفت. 

 

 

Accountant

 

خانم حسابدار ترجيحاً هلو لازم داريم! شما سراغ نداريد؟!

 

 

Justin Bieber - Original

 

Iranian version of Justin Bieber

 

جاستين بـيـبر، خوانندة 18 سالة کانادائي که قراره به ايران بياد و مشابه ايراني اون...

شايد خودم باشم!

 

 

House cleaning

 

چرا مردها از خونه تکوني بدشون مياد؟!

 

 

Brazilian Gem

 

يک کارگر برزيلي بزرگترين زمرد جهان به جرم يازده و نيم کيلوگرم را پيدا کرد!

 

سال 1391 خورشیدی شاد باد

 

سال 1391 خورشيدي، ۷۰۳۴ ميترائي آريائي و ۳۷۵۰ زرتشتي شاد باد

 

 

Felice il anno nuove a te

 

 

New day

 

 

بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک          شاخه هاي شسته باران خورده پاک

آسمان آبي و ابر سپيد          برگهاي سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد          نغمه شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم کبوترهاي مست

نرم نرمک مي رسد اينک بهار          خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها          خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز          خوش به حال دختر ميخک که مي خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب          خوش به حال آفتاب

اي دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمي پوشي به کام          باده رنگين نمي نوشي ز جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست          جامت از آن مي که مي بايد تهي است

 

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم          اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار

گر نکويي شيشه غم را به سنگ          هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

 

٭ ٭ ٭

New year in Iran

 

سال 1390 سالي سرشار از خاطره هاي شيرين و تلخ بود و تجربه هائي اندوختم که بسيار برايم ارزشمند بودند. سال 1390 به من ثابت کرد که هنوز بايد چيزهاي زيادي از زندگي بياموزم و تعداد سالهاي سپري شده از عمر، محک خوبي براي باتجربه بودن نيست. احساس ميکنم که سال 1391، سال مهمي در زندگي من خواهد بود...

 

از دو سال پيش احساس ميکردم که زندگيم آني نيست که انتظارش را داشتم. در روزمرگيهائي که هميشه از آن گريزان بودم، غرق شده ام و تنها تفاوتم با سالهاي پيش، کتابخواني منظم و تماشاي فيلمهاي روز دنياست که آن هم چندان چنگي به دلم نميزند. نياز به يک «دل تکاني» و گريز از يکنواختي دارم و اميدوارم بخش بزرگي از آن در اين سال اتفاق بيافتد.

سال 1390 از يک نگاه برايم بسيار آموزنده بود و آن هم دقت بيشتر در انتخاب کساني است که به عنوان دوست صميمي ات بر ميگزيني و اين که نبايد هر کسي را شايستة همنشيني بدانم. بي شک تجربه هاي گرانبهائي که در اين سال و در اين باره به دست آورده ام، تا ابد براي داشتنِ زندگي اي آرام مرا ياري خواهند کرد.

٭ ٭ ٭

جمعه شب 26 اسفند 1390 آسمان دلم، مثل آسمان شهرم ابري بود. خيلي دلم ميخواست پيش عباس بابائي مي بودم. فرصتي پيش آمد و ساعت 22 شب به گلزار شهدا رفتم. در آن هواي سرد و گرفته و آن آرامش دوست داشتني، عکسهاي قاب گرفتة شهيدان هشت سال جنگ زير نور لامپها فضا را روشن کرده بود. سوي آن سنگ مشکي کوچک و شيبدار آشنا رفتم. دانه هاي گندم در کنار مزار شهيد بابائي بر زمين ريخته بود. ظرفهاي سبزه در جلوي سنگ مزار و گلدان زيبائي با گلهاي بنفش و سفيد پامچال در سمت راست آن، منظره اي بسيار زيبا آفريده بود. عکسهاي درون قاب جابجا شده بودند... گوئي خانوادة گرامي آن شهيد آن جا را غبار روبي کرده بودند.

 

مزار شهدا، مزار آناني که از جانشان گذشتند تا اکنون من با آرامش اينها را بنويسم، سوت و کور نبود... اداي احترام به روحهاي بزرگي که نه براي دين و مذهبي خاص و نه براي فردي خاص... بلکه براي ايران هميشه پاينده مان جانشان را فدا کردند، کمترين کاري است که از من بر مي آيد.

 

٭ ٭ ٭

مرتضي، استاد دوست داشتني زبان ايتاليائي ام در پاسخ به ايميل شادباش پيش هنگام نوروز 1391، ايميل زيبائي به زبان ايتاليائي برايم فرستاد که چون يادآور روزهاي خوش زبان آموزي ام است، در اين وبلاگ مي آورم.

 

ciaò carissimo mi sento la vostra nostalogia. se Dio voglia verro' a … (la mia città) durante le ferie, grazie mille per il vostro e-mail seiete veramente affettosi. anche da parte me spero che prossimo anno sia una favola per voi. ti abbraccio salutami a Daniele e tua moglie ,

Dio… vi ... Benedica

 

سلام عزيزترينم. خاطرات خوشتان را به ياد مي آورم. اگر خدا بخواهد، در هنگام تعطيليها به ... (شهر من) خواهم آمد. سپاسگزارم براي ايميلت... به راستي که خيلي مهرباني. همچنين به نوبة خودم آرزو دارم که سال پيش رو، سالي خوب برايتان باشد. در آغوشت ميگيرم. سلامم را به دانيل و همسرت برسان.

خدا... نگهدارتان...

 

مطلب خواندنی از ایمیل های ارسالی

 

يک خاطره

 

دوست داشتني ترين سيلي دنيا

 

White rose

 

پشت چراغ قرمز توي ماشين داشتم با تلفن حرف ميزدم و براي طرفم شاخ و شونه ميکشيدم که «نابودت ميکنم! به زمين و زمان ميکوبمت تا بفهمي با کي در افتادي! زور نديدي که اين جوري پول مردم رو بالا ميکشي و...» خلاصه فرياد ميزدم.

 

يه دختر بچه يه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجرة ماشين نمي رسيد هي ميپريد بالا و ميگفت: «آقا گل! آقا اين گل رو بگيريد...»

 

من هم در کمال قدرت و صلابت و بسيار عصباني داشتم داد ميزدم و هيچ نميگفتم به اين بچة مزاحم! اما دخترک سمج اين قدر بالا و پايين پريد که ديگه کاسة صبرم لبريز شد و سرمو آوردم از پنجره بيرون و با فرياد گفتم: «بچه برو پي کارت ! من گـــل نميخـــرم! چرا اين قدر پر رويي؟! شماها کي ميخواين ياد بگيرين مزاحم ديگران نشين و...»

 

دخترک ترسيد... کمي عقب رفت! رنگش پريده بود! وقتي چشمهاشو ديدم، ناخودآگاه ساکت شدم! نفهميدم چرا يک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب اين سؤال رو چند ثانيه بعد فهميدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمايي که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: «آقا! من گل نميفروشم! آدامس ميفروشم! دوستم که اونور خيابونه گل ميفروشه! اين گل رو براي شما ازش گرفتم که اين قدر ناراحت نباشين! اگه عصباني بشين قلبتون درد ميگيره و مثل باباي من ميبرنتون بيمارستان، دخترتون گناه داره...»

 

ديگه نمي شنيدم! خدايا! چه کردي با من! اين فرشته چي ميگه؟!

 

حالا علت سکوت ناگهاني مو فهميده بودم! کشيده اي که دخترک با نگاه مهربونش به من زده بود، توان بيان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خرده هاي غرور بي ارزشم رو زير پاهاش له ميکرد! يه صدايي در درونم ملتمسانه ميگفت: «رحم کن کوچولو! آدم از همة قدرتش که براي زدن يک نفر استفاده نميکنه!»... اما دريغ از توان و ناي سخن گفتن!

 

تا اومدم چيزي بگم، فرشتة کوچولو بي ادعا و سبکبال ازم دور شد! حتي به من آدامس هم نفروخت! هنوز رد سيلي پر قدرتي که به من زد روي قلبمه! چه قدرتمند بود! مواظب باشيد با چه کسي درگير ميشيد! ممکنه خيلي قوي باشه و کتک بخوريد!

ترانه ای که فکر نمی کردم یه روزی مناسب من باشه...

 

يادنامه اي بر اسفند پر خاطرة 1390

 

اين روزها خيلي به آهنگهاي قديمي فکر ميکنم. درگيريهاي ذهني و عاطفي زيادي پيدا کرده ام. ميان انتخابهاي مختلف مانده ام. هدف(هاي) اصلي زندگي ام را گم کرده ام... و همة اينها نشون ميده که من هنوز خام هستم و بايد راه زيادي رو تا کسب آرامش دروني ام طي کنم.

 

خيلي سخته که بين عقل و دل گير کني و هر دو اون قدر نيرومند باشند که نتوني يکي شون رو به آسوني انتخاب کني. عقل چيزي بگه و دل يه چيز ديگه... و در اين ميون، تنها انسانهاي بزرگ هستند که صبر و غم پيشه ميکنند و من... با وجودي که بزرگ نيستم، به اجبار صبر و غم پيشه کرده ام.

 


 

قرارمون يادت نره

 

منصور

 

منصور

 

يادت نره دوستت دارم       خيلي دلم تنگه برات

دار و ندارمو بگير       مال خودت مال چشات

خورشيد و بردار و بيا       آفتابي شو به خاطرم

قرارمون يادت نره       دير نکني منتظرم

قرارمون يادت نره       دوستت دارم يادت نره

قرارمون يادت نره       دوستت دارم يادت نره

 

] تکرار [

 

٭ ٭ ٭

قرارمون ساعت عشق       کنار دلشوره زدن

کنار دلواپسي و ترس يه وقت نيومدن       عاشقم و عاشق تو

از همه ديوونه ترم       قرارمون يادت نره

دير نکني منتـظرم     قرارمون يادت نره     دوستت دارم يادت نره

 

قرارمون کنار گل که سر به زير عطر توست

تو چين چين دامني که هزار تا بغض رو ميشه شست

خورشيد و بردار و بيار       آفتابي شو به خاطرم

قرارمون يادت نره       دير نکني منتـظرم

 

يادت نره دوستت دارم       خيلي دلم تنگه برات

دار و ندارمو بگير       مال خودت مال چشات

(قرارمون يادت نره       دوستت دارم يادت نره) 3

 

Zoroaster's advices

 

سي پند زرتشت بزرگ

 

Faravahar

 

 

1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدان چه نرسيده است رنج و اندوه مبر

 

2. قبل از جواب دادن فکر کن

 

3. هيچکس را تمسخر مکن

 

4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

 

5. خود براي خود، زن انتخاب کن

 

6. به ضرر و دشمني کسي راضي مشو

 

7. تا حدي که مي تواني، از مال خود داد و دهش نما

 

8. کسي را فريب مده تا دردمند نشوي

 

9. از هر کس و هر چيز مطمئن مباش

 

10. فرمان خوب ده تا بهره ی خوب يابي

 

11. بي گناه باش تا بيم نداشته باشي

 

12. سپاس دار باش تا لايق نيکي باشي

 

13. با مردم يگانه باش تا محرم و مشهور شوي

 

14. راستگو باش تا استقامت داشته باشي

 

15. متواضع باش تا دوست بسيار داشته باشي

 

16. دوست بسيار داشته باش تا معروف باشي

 

17. معروف باش تا زندگاني به نيکي گذراني

 

18. دوستدار دين باش تا پاک و راست گردي

 

19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتي شوي

 

20. سخي و جوانمرد باش تا آسماني باشي

 

21. روح خود را به خشم و کين آلوده مساز

 

22. هرگز ترشرو و بدخو مباش

 

23. در انجمن نزد مرد نادان منشين تا تو را نادان ندانند

 

24. اگر خواهي از کسي دشنام نشنوي کسي را دشنام مده

 

25. دو رو و سخن چين مباش و نزديک دروغگو منشين

 

26. چالاک باش تا هوشيار باشي

 

27. سحر خيز باش تا کار خود را به نيکي به انجام رساني

 

28. اگر چه افسون مار خوب بداني ولي دست به مار مزن تا تو را نگزد و نميري

 

29. با هيچکس و هيچ آييني پيمان شکني مکن تا به تو آسيب نرسد

 

30. مغرور و خودپسند مباش، زيرا انسان چون مشک پر باد است و اگر باد آن خالي شود چيزي باقي نمي ماند.

قهرمان سالهای نوجوانی من - بخش دوم

 

به يادِ قهرمان سالهاي کودکي و نوجواني ام،

عباس عزيز

 

و به بهانة پايان مجموعة تلويزيوني «شوق پرواز»

 

همراه با لينک دانلود صحنة شهادت عباس بابائي در سريال شوق پرواز

 

بخش دوم

 

در پست قبلي نوشته بودم که به دليل بدي هوا نتوانستم شنبه 29 بهمن 1390 براي ديدن آرامگاه شهيد بابائي بروم. خوشبختانه فرداي آن روز (يکشنبه 30 بهمن) اين سعادت نصيبم شد تا قهرمان سالهاي نوجواني ام را از نزديک ببينم. وقتي به «امامزاده حسين» (مرقد امامزاده علي ابن حسين بن موسي الرضا، پسر خردسال امام رضا -ع- امام هشتم شيعيان) و گلزار شهداي شهر قزوين رسيدم، نميدانستم قبر اين شهيد بزرگوار کجاست؟ از ابتدا شروع کردم... شهداي سالهاي 1360 و 1361...

 

 امامزاده حسین - قزوین

 

امامزاده علي ابن حسين ابن موسي الرضا (ع) معروف به امامزاده حسين - قزوين

 

مزار شهید بابائی - از سایت رسمی سریال شوق پرواز

 

ساعت 17:10 بود و ميخواستم پيش از تاريک شدن هوا سنگ قبر شهيد بابائي را پيدا کنم و از آن عکس بگيرم. هوا بسيار سرد بود... با کاپشن چرم مشکي، شلوار لي سورمه اي و کيف دوشي در ميان شهدا گام بر ميداشتم... شهداي ميانسال تا 17 ساله! در آن سرماي عصرگاهيِ آخرين روز بهمن ماه، سنگ نوشته ها را سريع ميخواندم. نميخواستم از کسي بپرسم. ناگاه چشمانم به دختران و پسران جواني افتاد که به سوي يک سنگ قبر ميرفتند... مدتي ميماندند و برميگشتند. کنجکاوي ام گُل کرد! به آن سو رفتم. قبر شهداي 1365 بود... بالاتر رفتم. ميدانستم آقا عباس، 15 مرداد 1366 به شهادت رسيده است. سرم را که بالا بردم، سه دختر مانتو کوتاه با شلوار جين تنگ ديدم که روبروي سنگي خاکستري تيره ايستاده اند که به صورت اريب قرار گرفته بود. براي حفظ فضاي خصوصي دختران، به سوي ديگر مزار شهدا رفتم. آن سرماي شديد نميگذاشت کسي به مدت طولاني آن جا بماند.

 

انتظارم چندان طولاني نشد... با رفتن آن سه دختر، آرام آرام به کنار آن سنگ دوست داشتني آمدم. ناخودآگاه عکسهاي شهيد بابائي که در دو طرف سنگ قبرش قاب شده بودند...

 

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک نمائيد )

 

ادامه نوشته