آموزه هایی از کوروش بزرگ

 

درسي شيرين از کوروش بزرگ

 

 

King Cyrus

 

عاشق بر نمي گردد!

 

 

دختري به کوروش بزرگ گفت: «من عاشق شما هستم». کورش به او گفت: «لياقتِ تو، برادرِ من است که از من زيباتر است و پشت سرت ايستاده است»...

 

دختر برگشت و کسي‌ را پشتِ سر خود نديد. کوروش به او گفت: «اگر عاشق بودي، پشت سرت را نگاه نمي‌‌کردي».

 

ایمیلهای به یاد ماندنی

 

ديدگاه «او» در مورد عشق نخستينم

 

و ايميلهائي که انگار 15 سال دير به دستم رسيدند...

 

٭ ٭ ٭

امروز نگاهي به نظرهاي قديمي خوانندگان گرامي داشتم. نظري از آقاي 26 سبب شد اين پست بسيار طولاني رو بنويسم.

 

٭ ٭ ٭

 

E-mail

 

 

پنجشنبه 5 اسفند 1389 خواننده ي عزيزي که خودش رو 26 معرفي کرده بود، برايم در نظري خصوصي نوشت:

 

ما آزموده ايم در اين شهربخت خويش

بايد کشيد بيرون از اين ورطه رخت خويش

سلام دوست عزيز

 

آقا بهنام

 

منم يک مرد از جنس خودتم. تا خيلي وقتها فکر ميکردم آدم خاصي هستم. آدمي که به يه عشق ظاهري يه همکلاسي از تموم وجودش دلبسته شد. براش بعد از اون حاضر بود جونش رو بده (که ديگه دير شده بود) يه عشقي از جنس همون عشقي که شما اون رو جسمي نميدونيد. باهاش ازدواج کرد. خيلي زود باخت.

 

به 4 ماه هم نرسيد. اما حالا که 2 ساله از جداييم ميگذره عاشقتر شدم به اون... اما ديگه نه تواناييش رو دارم براي عاشق شدن و نه ديگه حوصله روزهاي پر از التهاب... براي همين، هميشه برگه ي طلاقم رو تو کيفم... توي دلم قاب کردم. به هر دختري ميرسم، به هر فکري ميرسم، يه نگاه بهش مي اندازم...

زندگي همينه... يک فريب

اميدوارم موفق باشي... و بدون همه مون مثل هميم... چون خدامون يکيه... همه مون عاشقيم... اما عاشقها عاقبتشون همينه.

 

٭ ٭ ٭

جمعه 16 دي ماه 1390 - «او» ايميل زيبائي برايم ارسال کرد:

 

مردها در چهارچوب عشق، به وسعت غير قابل انکاري نامردند! براي اثبات کمال نامردي آنان، تنها همين بس که در مقابل قلب ساده و فريب خورده ي يک زن، احساس ميکنند مَردند. تا وقتي که قلب زن عاشق نشده، پست تر از يک سگ ولگرد، عاجزتر از يک فقير و گداتر از همه ي گدايان سامره پوزه بر خاک و دست تمنا به پيشش گدايي ميکنند... اما وقتي که خيالشان از بابت قلب زن راحت شد، به يک باره يادشان مي افتد که خدا مردشان آفريد!

 

... و آن گاه کمال مردانگي را در نهايت نامردي جست و جو ميکنند...

 

دکتر علي شريعتي

 

٭ ٭ ٭

وقتي اين ايميل را خواندم با وجودي که ميدانستم نوشته ي خودِ «او» نيست، اما نتوانستم تنها به خواندنش بسنده کنم. پس برايش نوشتم:

 

 

با سلام و تقديم صميمانه ترين احترامها حضور شما سرور گرامي

 

شريعتي انگار بعضي ها رو از قلم انداخته که در سوز چيزي که «عشق» مينامندش، همه ي سرمايه هاي فکري و عاطفي خودشون رو خرج کردند و وقتي به گذشته نگاه ميکنند هنوز جاي زخم دل و جاي خالي محبوبشون رو در نهايت خودش حس ميکنند.

 

برخي از زن ها هم همين طورند... شايد کمتر

 

( لطفاً بر روي لينک ادامه ي مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

دست های ما (سرگذشت واقعي يک عشق – 148)

 

مادرم دو بشقاب ميوه همراه با زيردستي، چاقو و چنگال داد تا به اتاقم ببرم. همان طور که از رشته و دانشگاهم براي فرناز صحبت ميکردم، فرناز ميوه ها را پوست ميکند و قاچ ميکرد. براي نخستين بار، کسي بود که خوردنِ ميوه هاي قاچ شده اش خيلي برايم لذت بخش بود... حسي آميخته با غرور و خوشحالي ناب. حتي اگر به همديگر محرم هم نبوديم، نگاههايمان بسيار پاک بودند (قسمت 148– شمارة 1، از اين نشانه).

 

حبيب عمو و زن عمو درب اتاقم را که نيمه باز بود، زدند. «بله اي» گفتم و عموجان به داخل اتاق آمد و در حالي که دستم را ميفشرد، مرا بوسيد و خداحافظي کرد. به نوبة خودم تعارف کردم که شام با ما بمانند اما با مهرباني و آوردن بهانه اي تکراري، تعارفم را رد کرد. تا دربِ آپارتمان بدرقه شان کردم.

 

هنگامة صرف شام که فرا رسيد، به هال آمديم. فرناز در پهن کردن سفره به مادرم کمک کرد. بيشتر زمانِ صرف شام به سکوت گذشت... با وجود اصرارِ مادرم، فرناز در شستن ظرفها کمک کرد. مدتي از وقتِ پس از شام نيز به تماشاي تلويزيون، گفتگو و خوردن ميوه گذشت. وقتي ساعت به 23 نزديک شد، فرناز اشاره کرد که «ميخوام برم». رفتنِ او اگر چه برايم چندان آسان نبود، اما نميتوانست در منزلِ ما بماند. بلند شد و به اتاقم رفت.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

وقتي فرناز برای نخستين بار به منزلمان آمد (سرگذشت واقعي يک عشق – 147)

 

تا سرِ خيابان پياده آمديم. هنوز هم نمي توانستم دست فرناز را در دستانم بگيرم. هر از گاهي نگاهي بينِ ما رد و بدل ميشد؛ اما نه من و نه فرناز نميتوانستيم پيش قدم شويم. راهِ اندک تا سرِ خيابان را با حرفهاي کوتاه پيموديم. با تاکسي تا سبزه ميدان رفتيم و از آنجا با يک پيکان مسافرکش سفيد تا سرِ خيابانِ منزل پدري آمديم. شانه به شانة يکديگر راه ميرفتيم. بودنمان در کنار يکديگر، افتخار و لذتي بزرگ براي هر دوي ما بود. سعي ميکرديم از هم جلو نيفتيم يا عقب نمانيم! راه رفتنِ همديگر را نگاه ميکرديم و در نظرمان راه رفتنِ ديگري بسيار زيبا و تحسين برانگيز بود. با کليدي که داشتم، دربِ ورودي ساختمان را باز کردم. پشتِ دربِِ آپارتمان زنگ را به صدا درآوردم. مادرم به پيشواز آمد و ...

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

دنیای این روزای من . . .

 

دنياي اين روزاي من

 

 Dariush

خواننده: داريوش اقبالي

ترانه سرا: روزبه بماني

 

دنيا هر چه قدر هم که بزرگ باشه، براي بعضي از ما تنگه... روزهائي هست که احساس ميکنيم با وجود داشتن همه ي چيزهاي خوب، باز هم دلمون راضي نيست. کشورِ هميشه پاينده مون هم در دوران حساسي به سر مي بره و دل نگراني از آينده ي اون ذهن ايرانيانِ بسياري رو درگيرِ خودش کرده. اين ترانه رو تقديم ميکنم به تمام خوانندگان گرامي... لينک دانلود رو مي تونيد در انتهاي متن ترانه ببينيد.

٭ ٭ ٭

دنياي اين روزاي مـن، هم قد تن پوشم شده

اون قدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده

دنياي اين روزاي من، درگير تنهايي شده!

تنها مدارا مي كنيم، دنيا عجب جايي شده!

هر شب تو روياي خودم، آغوشتو تن مي كنم

آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم

در حسرت فرداي تو، تقويممو پر مي كنم

هر روز اين تنهائي رو، فردا تصور مي كنم

همسنگ اين روزاي من، حتي شبم تاريك نيست

اين جا به جز دوري تو، چيزي به من نزديك نيست

هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم

  آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم

٭ ٭ ٭

دانلود ترانه ي « دنياي اين روزاي من » از « داريوش » عزيز... بر اين نشانه کليک کنيد.

 

آیا از زندگی راضی هستید ؟

گروه 99

 

پادشاهي که يک کشور بزرگ را حکومت ميکرد، باز هم از زندگي خود راضي نبود؛ اما خود نيز علت را نميدانست.

 

روزي پادشاه در کاخ امپراتوري قدم ميزد. هنگامي که از آشپزخانه عبور ميکرد، صداي ترانه اي را شنيد. به دنبال صدا، پادشاه متوجه يک آشپز شد که روي صورتش برق سعادت و شادي ديده ميشد. پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد: «چرا اين قدر شاد هستي؟»

 

آشپز جواب داد: «قربان، من فقط يک آشپز هستم اما تلاش ميکنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه اي حصيري تهيه کرده  ايم و به اندازة کافي خوراک و پوشاک داريم. به اين سبب من راضي و خوشحال هستم...»

 

پس از شنيدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزير در اين مورد صحبت کرد. نخست وزير به پادشاه گفت: «قربان! اين آشپز هنوز عضو گروه 99 نيست! اگر او به اين گروه نپيوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبيني است».

 

پادشاه با تعجب پرسيد: «گروه 99 چيست؟» نخست وزير جواب داد: «اگر ميخواهيد بدانيد که گروه 99 چيست، بايد اين کار را انجام دهيد: يک کيسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد. به زودي خواهيد فهميد که گروه 99 چيست!»

 

پادشاه بر اساس حرفهاي نخست وزير فرمان داد يک کيسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند. آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابلِ در کيسه را ديد. با تعجب کيسه را به اتاق برد و باز کرد. با ديدن سکه هاي طلايي ابتدا متعجب شد و سپس از شادي آشفته و شوريده گشت. آشپز سکه هاي طلايي را روي ميز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟! آشپز فکر کرد اشتباهي رخ داده است. بارها طلاها را شمرد ولي واقعاً 99 سکه بود! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نيست! فکر کرد که يک سکة ديگر کجاست و شروع به جستجوي سکه صدم کرد. اتاقها و حتي حياط را زير و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و نااميد به اين کار خاتمه داد!

 

آشپز بسيار دل شکسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلايي ديگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند. تا ديروقت کار کرد. به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وي را بيدار نکرده اند! آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نميخواند. او فقط تا حد توان کار ميکرد!

 

پادشاه نميدانست که چرا اين کيسه چنين بلايي برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزير پرسيد. نخست وزير جواب داد: «قربان! حالا اين آشپز رسماً به عضويت گروه 99 در آمد! اعضاي گروه 99 چنين افرادي هستند: آنان زياد دارند اما... راضي نيستند».

وقتی فرناز همسفر زندگي ام شد (سرگذشت واقعی يک عشق – 146)

 

صبح پنجشنبه سوم مهر ماه 1379 آقا جعفر (برادر فرناز) به درب منزل پدري ام آمد. تعارف کردم که داخل منزل بيايد اما با مهرباني دعوتم را رد کرد. من که آماده بودم، از پدر و مادرم خداحافظي کردم و سوار خودرو شدم و به سمت منزل روحاني اي که مادرم آدرسش را داده بود، رفتيم. در راه، من و آقا جعفر آشنائي بيشتري با هم پيدا کرديم. به نظرم مرد خوبي آمد. مردي بود ميانسال با سبيل متوسط به رنگِ مشکي و گونه هائي نسبتاً برآمده. به نظر مي آمد که موهاي کوتاه و ضخيمِ مشکي اش به شانه کردن زيادي نياز ندارند... درست بر خلاف موهاي نرم و بلند من! چهل و پنج ساله و جاافتاده بود. بسيار آرام و مؤدب صحبت ميکرد. به داخل کوچه اي در خيابان فردوسي پيچيديم و پس از چند پيچ، به درب منزلي رسيديم که تابلوي دفتر ثبت ازدواج بر سردرِ آن خودنمائي ميکرد. سرِ ساعت مقرر آمده بوديم. پياده شديم و زنگ درب را زديم. خانم پيري پاسخ داد: «حاج آقا الان آماده نيستند... يه کم صبر کنيد...». ده دقيقه اي در بيرون منزل حاج آقا به انتظار ايستاديم. آقا جعفر دوباره زنگ زد. جواب آمد: «حاج آقا حموم هستن... هر وقت حاضر شدن، ميان...». خنده اي بر لبانمان نشست! حمام؟! آن هم درست پيش از خواندن صيغة محرميت؟! چاره اي نبود. در حالي که لبخندي بر لبانمان بود، به داخل خودرو برگشتيم و نشستيم.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته