ترم نخست کارشناسي ارشد و درسهای جبراني اجباری (سرگذشت واقعي يک عشق – 133)

 

پنجشنبه اي در اواخر مهر ماه 1378 نخستين روزي بود که تدريس را آغاز کردم. خانم مدير با من به يکي از کلاسهاي طبقة دوم دبيرستان آمد و مرا به عنوان دبير فيزيک، شيمي و زيست شناسي به دانش آموزان معرفي کرد. پيش از ترک کلاس برايم آرزوي موفقيت کرد و دربِ کلاس را بست. من ماندم و کلاسي بيست نفره از دانش آموزاني که در نگاه نخست بسيار بازيگوش مينمودند! يادم هست براي آشنائي بيشتر با بچه ها دفتر نمرة کلاس را برداشتم و نام دانش آموزان را از رديف نخست تا آخر خواندم و بچه ها تک تک دست بلند ميکردند. يک از دانش آموزان «غفار قهرماني» بود و چهرة خاصي داشت... شبيه به آناني که در فيلمها و سريالها براي کمک به ديگران و شايد هم خودنمائي، ميدانداري ميکنند؛ جاي شکرش باقي بود که از آن الوات کوچه و خيابان به نظر نميرسيد. وقتي نامش را خواندم و دستش را بلند کرد، شخصيتش را جلوي چشمانم تصور کردم. دستانم را مانند «قهرمان» مشت و بلند کردم تا نام خانوادگي اش را تداعي کنم... او هم چند لحظه مکث کرد و همان حرکت مرا تکرار کرد. براي ايجاد صميميت در نخستين جلسة تدريس، اين کار را براي رفع اضطراب از کلاس مفيد ميدانستم.

 

شروع به تدريس بخش انرژي جنبشي و پتانسيل از درس فيزيک کردم که با مثالي در مورد دگرگوني انرژيهاي جنبشي به پتانسيل در فنر آغاز ميشد...

 

پس از پايانِ کلاس، آقاي ناظم (ليسانس ادبيات عرب-دانشگاه علامه طباطبائي) دربِ کلاس را باز کرد. به من «خسته نباشيد» گفت و از بچه ها پرسيد: «چه طور بود؟ آقاي ... خوب درس ميدن؟» تمامِ بچه ها با ....

 

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

خداحافظی زود هنگام از دوستان عزیز وبلاگی

 

با درود

 

با سپاس از تمام خوانندگانِ گرامي که تا کنون پيگير بخش «سرگذشت واقعي يک عشق» بوده اند ميرسانم که اين سرگذشت واقعي تا قسمت حدود 140 (کمتر يا بيشتر) ادامه خواهد داشت. بنا به دلايلي که مرا به نوشتن پستهاي خصوصي رمزدار واميداشت و نيز آشکار شدنِ ماهيت راستين خيلي از دوستاني که از روي سادگي به آنان اطمينان کرده بودم، در وبلاگ جديد، ادامة سرگذشت را خواهم نوشت.

 

اميدوارم دوستانِ مجازيِ خوبي که در اين وبلاگ پيدا کرده ام، در وبلاگ جديد نيز همراهم باشند؛ وبلاگي که ديگر نام «دلنوشته هاي يک دلشکستة سابق» را بر خود نخواهد داشت... چرا که آن بهنام، اين بهنامِ سالهاي 1374 تا 1379 نيست!

 

پوزشم را به خاطر به روزرسانيهاي دير هنگام پذيرا باشيد.

بهنام

 

روزی که در گزينش پذيرفته شدم (سرگذشت واقعي يک عشق – 132)

 

 

 بعد از ظهر يکي از روزهاي مهر ماه 1378 به خوابگاه باز گشتم. در اتاق کسي نبود. يادداشتي از رامين روي برگه اي از کاغذ روي درب چوبي اتاق رو به داخل چسبانده شده بود. رامين نوشته بود:

 

با سلام

 

مادرتان از ... زنگ زدند و گفتند هر چه سريعتر خودتان را به دفترِ گزينش ادارة آموزش و پرورش – خيابان نادري شمالي معرفي نمائيد.

رامين

 

خوشحال شدم... از خرداد همان سال خودم را به ادارة آموزش و پرورش شهري که در آن زندگي ميکنم، معرفي کرده بودم و آن طور که پيدا بود بايد مرحلة گزينش اوليه و مصاحبه را طي ميکردم.

 

همان شب به منزل برگشتم. پدر و مادرم از ديدنِ زود هنگام من خوشحال بودند. صبح فرداي آن روز با شلوار لي آبي کمرنگ و بلوزي آستين بلند به دفتر گزينش آموزش و پرورش در خيابان نادري رفتم. مسئول گزينش، مرد جاافتاده و مهرباني به نظر مي آمد. مرا به نشستن دعوت کرد و چند سئوال از من پرسيد. سئوالها بيشتر پيرامونِ رشتة تحصيلي ليسانس و فوق ليسانسِ من بود و اين که در کدام دانشگاه درس ميخوانم و متولد چه سالي هستم. وقتي مصاحبه به پايان رسيد، در حالي که نگاهي به سر و وضع من مي انداخت، خيلي گرم خداحافظي کرد. نميدانستم در اين مصاحبه قبول ميشوم يا نه؟ اما با «بَه بَه» گفتنهايش در مورد رشته و دانشگاهم و سئوالهاي ديگري که پرسيد، کمي اميدوار بودم که به جرگة «دبيران و فرهنگيان موقت» يا همان «حق التدريسي»ها بپـيوندم. به تدريس بسيار علاقه داشتم... و دارم و در درسهاي رياضي و فيزيک به افراد زيادي درس داده بودم. همان شب دوباره به تهران و خوابگاه برگشتم.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

درسی از تـخم مـرغ

 

وقتي تخم مرغ بوسيله يک نيرو از خارج ميشکند، يک زندگي بپايان ميرسد.

 

وقتي تخم مرغ بوسيله نيروئي از داخل ميشکند، يک زندگي آغاز ميشود.

 

تغييرات بزرگ هميشه از داخل انسان آغاز ميشود.

 

٭ ٭ ٭

When the egg breaks by an external power, a life ends.

 

When the egg breaks by an internal power, a life begins.

 

Great changes always begin with that internal power.