نازنين

 

و رسم شيرين روزگار

 

ديشب بله برون يکي از خواهرزاده هايم دعوت بوديم. به عنوان دائي افتخاري بزرگ برايم بود تا در اين مجلس شادي حضور داشته باشم. چيزي که باعث شد اين پُست را پس از روزها سکوت بنويسم، نازنين بود...

 

22 سال پيش در گرماي آغاز تابستان 1368 مادري جوان که با همسرش عاشقانه ازدواج کرده بودند و برايم صميميت آن دو در آن روزهاي نوجواني خاطره آفرين بود، يک سال پس از ازدواج «سر زا» رفت. ناراحتي قلبي داشت و هر گونه عمل جراحي برايش خطرناک بود. پزشک زنان، تشخيص به سزارين داده بود و با وجود اين که احتمال مرگ مادر و فرزند ميرفت، عمل سزارين انجام شد... متأسفانه مادر به کما رفت؛ براي بازگشتش به زندگي به آمپولي نياز بود که آن روز در بيمارستان نبود! ماجراهائي پيش آمد که جايش اين جا نيست و دختري ماند نازنين و نازنين نام و پيکرة سرد مادري جوان که دخترش را هيچگاه نديد.

 

پدرِ نازنين لطمة روحي بزرگي خورد. نميدانم نازنين را چه کسي به سرپرستي پذيرفت و بزرگ کرد اما مادربزرگ مادري اي داشت که در نگهداري تنها يادگار دخترش کوتاهي نميکرد.

 

چهار ماه بعد، خواهرم با دختر بچه اي چهار ماهه به منزل پدري آمد. در حياط مشغول بازي بودم. نزد خواهر مرفتم و پرسيدم: «اين بچه مال کيه؟!» گفت: «مال منه...!» گفتم: «اذيت نکن... ميدونم اين بچه يکي ديگه اس... مال کيه؟!» وقتي خواهرم با بغض گفت: «نازنينه...» من هم دلم به يک باره شکست... نازنين را در آغوش گرفتم. سرش را بوسيدم و به چشمان معصومانه اش خيره شدم. از خدا گِلِه کردم که اين دخترک چه گناهي داشت که آغوش گرم و مهربان مادر را از او دريغ کردي...؟

٭ ٭ ٭

ديروز پس از صرفِ شام به حياط تالار آمديم. فرناز به من پيوست. دختري زيبا با موهاي طلائي رنگ شده کنار نامزدش ايستاده بود و صميمانه با هم حرف ميزدند. خواهر زاده ام گفت: «اين دومادِ آقا نصرته...» تعجب کردم... پس... اون دختر بايد نازنين ميـبود...

 

فرناز هم گفت: «پسره استاد دانشگاس...» پسري جوان و دوست داشتني که هر چند استادِ دانشگاهِ طراز اولي نبود اما شخصيتش را پسنديدم. با خنده به فرناز گفتم: «چه جوري برم بهشون بگم که نازنين رو بغل کردم...؟ همين دختري که اين جاست... آيا من رو يادش مياد؟»

٭ ٭ ٭

دنيا عجيب است و روزها و ماهها و سالها چه زود ميگذرند و خاطره هاي تلخ در گذر زمان رنگ ميـبازند... و فراموشي نعمت بزرگي است که خدا به بندگانش عطاء کرده.