رامين (سرگذشت واقعي يک عشق – 129)
رامين يکي از بهترين، خوش صحبت ترين و جورترين افرادي بود که در مدت اقامتم در خوابگاه با او آشنا شدم. متولد اراک بود. مادرش فوق ليسانس پرستاري داشت و استاد دانشگاه بود. پدرش هم مهندسي موفق بود با سابقة کار بالا. آن چنان که رامين را شناختم، متوجه شدم که پدر و مادرش بيشتر از آن چه به تربيتِ مذهبي اهميت دهند، به «انسان بودن» بدونِ در نظر گرفتنِ جنبه هاي مذهبي آن اهميت ميدادند (در ادامه بيشتر خواهم نوشت). رامين تنها يک خواهر داشت و در خانواده اي چهار نفره و محيطي آرام و علمي بزرگ شده بود. خيلي خوب بحث ميکرد؛ بدونِ اين که اصراري به پذيرش حرفهايش توسط ديگران داشته باشد. در بيشتر زمينه هاي سياسي، فرهنگي و تاريخي دانسته هاي خوبي داشت. به خاطر اقوامي که در خارج از کشور داشتند و خودش نيز پيگير سفر به خارج بود، از ريزه کاريهاي ويزا گرفتن از سفارت، مصاحبه و شرايط اقامت تا سنتها و آداب غربي آگاه بود. يکي از معدود افراد خوابگاهي بود که ديدِ باز و عادي اي در مورد روابط دختر-پسري داشت.

دانش آموختة مهندسي الکترونيک يکي از دانشگاههاي سراسري بود و در اميرکبير فوق ليسانس «مهندسي هسته اي-طرحي رآکتور» ميخواند. کارِ دائم و تمام وقت نميکرد اما بسيار فعال بود. دوستانِ زيادي در تهران و دانشکده ها داشت. پدرش از سالها پيش، آپارتماني کوچک در حوالي ميدان جهادِ تهران داشت که مستأجر، تازه آن را خالي کرده بود. در ماههايِ نخستِ خوابگاه گرفتن در تهران، رامين پيگير کارهاي نقاشي و تعميرات تأسيساتي آپارتمانشان بود. جالب بود که اصلاً در آپارتمانش نميخوابيد و هميشه در خوابگاه بود؛ روزهاي کمي بودند که شبها به خوابگاه باز نگردد؛ اما فاميلهاي زيادي هم در تهران داشتند. نماز نميخواند و...
( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )
