دیدگاههای من درباره نعمتها و عذابهای اخروی

 

حورالعين و حورالرجل!

 

Paradise

 

چند روز پيش با يکي از همکاران دربارة «دنياي ديگر»، «بهشت»، «پاداشهاي بهشتي» و «حوريان» صحبت ميکرديم. در آن بحثِ نيم ساعته، تمام انديشه ها و تفکراتي را که بيشتر از دو سال با آنها درگير بودم، بيرون ريختم و دوستم بيشتر شنونده بود تا گوينده. دلم نيامد خلاصة آن گفته ها را در اين وبلاگ نياورم چون ممکن است پرسش تعداد زيادي از دوستان و خوانندگان ديگر باشد و يا دست کم با طرح بعضي گفته ها و نوشته ها، عده اي به انديشه و مطالعه و پژوهش انگيخته شوند که اگر چنين شود، اين نوشتار به هدف خود رسيده است.

 

از ديد من پاداشهائي که در قرآن و ديگر کتابهاي اديان بزرگ (توراتِ کليميان و انجيلهاي مسيحي) آمده است، تنها نمادي از جزاي نيکِ نيکوکاران است و نه پاداش عيني اعمالِ آنان. براي نمونه، روايتهاي زيادي داريم که به نيکوکاران ميوه هاي بهشتي، تکيه زدن بر پشتيهاي راحت، به سر بردن در زير درختان بهشتي و در پاي نهرهائي از شير و شراب غير مست کننده، قصرهائي از طلا و حوريانِ فراخ چشم (حورالعين) وعده داده شده است. اگر بهشت و جهنم را مادّي در نظر آوريم، پس نعمتها و عذابهاي آنجاها نيز بايد نمادي مادّي داشته باشند؛ اما آن چه پس از مرگ براي انسان باقي ميماند، روح اوست که غيرمادي است. بنابراين نميتوان گفت که براي جزاي خير و بدِ يک وجودِ غيرمادي ميتوان از هدايا و شکنجه هاي مادي (آتش، نيش عقربها و گزندگان، سقوط از پرتگاههائي که افتادن از آنها هفتاد سال به طول ميانجامد، نوشيدنِ آبِ جوشِ آلوده و خوردن زقـّوم) استفاده کرد. به پندار من، اينها تنها استعاره اي هستند از نعمتها يا عذابهاي حقيقي که درکِ آن براي انسانهائي که هنوز در اين دنيايند، ناممکن است. نميتوانيم چيزي را که تجربه نکرده ايم درک کنيم؛ پس بايد خطکش و معياري نسبي تعريف کنيم و توصيفي هر چند ناکامل از نعمتها و عذابها را ارائه دهيم... که اين کار در گفتار پيامبران و در روايتهاي مختلف انجام شده است.

 

 Evil

 

گفتاري ديگر هم فکر مرا مدتهاي زيادي است که درگير کرده است و ماههاي زيادي نيز براي نوشتنِ آن در اين فضاي عمومي مردد بودم و آن اين که:

 

پاداشهاي جـ.نـ.سـ.ـي براي مؤمنين و نيکوکرداران را توهيني بزرگ براي آنان به شمار ميآورم. کسي که خدا را براي خداوندي اش و نه از ترس عذابش ميـپرستد يا کسي که به خاطرِ انسان بودنش به ديگر بندگانِ خدا ياري ميرساند، پاداشش همبستري با «حورالعين» است؟! زناني خوش سيما و باکره که همواره براي پذيرائي از مؤمنين آماده و در رکابند و مؤمنين هر بار که با آنان همبستر ميشوند، آنان را باکره ميـيابند! به خدا پناه ميـبرم از مؤمنيني که هفتاد حوري براي سيراب سازي آنان کفاف نميدهد!!

 

لذتهائي که در دنياي ديگر هست، بسيار پاينده تر و عميقتر از لذتهاي اين جهان است... چون پوشش جسماني برداشته شده و تنها روح است که نعمتها و عذابها را «بي واسطه» حس ميکند. به پندارِ من، چون اعراب جاهلي لذتي را بالاتر از همبستر شدن با زنانِ زيبا و سفيدپوست نميدانستند (زنانِ آن دوره بيشتر سياه و سبزه بودند)، يا ثروتي را بالاتر از «زرِ سرخ» و «شترِ سرخ مو» به شمار نميآوردند، اين تمثيلها براي درک بهتر بيان شده اند. چيزي که باعث ميشود تا بيشتر به اين مطلب ايمان آورم آن است که در قرآن و احاديث، صحبتِ زيادي دربارة همبستري زنان مؤمنه با مردان خوش سيما (و شايد باکره!) نشده است. تصور اين که آياتي به طورِ مستقيم به وجود اين نعمت براي مؤمنات پرداخته باشند، از ذهن من خارج است چرا که اين خود نوعي ترويج «فحشاي پنهان» و «بي عفتي» با رنگي ديني است؛ آن هم در ديني که زنانش بايد به داشتنِ شوهراني با همسران متعدد کنار بيايند.

 

در پايان تأکيد ميکنم که هدف از اين نوشتار به زيرِ پرسش بردنِ اديان بزرگ و پيامبران گرامي نيست و تنها بيان انديشه هاي شخصي من است و من نيز فاقد ديدِ قوي فلسفي هستم و اميدوارم خوانندگان محترم با ادامة بحث و عدم توهين به ديدگاههاي يکديگر به اين گفتار غناي بيشتري ببخشند.

 

پس نوشت:

 

پس از مدتها فهرست پيوندهاي اين وبلاگ را به روز کردم. دستِ آخر، لينک وبلاگهائي را که بر خلاف قول دوطرفه با نويسندگانِ آنها از درج لينک اين وبلاگ خودداري کرده بودند، پاک کردم. اکنون احساس کسي را دارم که از دستِ ميهمانهاي مزاحم راحت شده باشد...

 

 

بهنام

نخستين سفرِ واقعي من (سرگذشت واقعی یک عشق - 119)

 

از اين که شرکتي بسيار معتبر در اصفهان مدارک و شرايطم را مناسب تشخيص داده بود، خوشحال بودم. نگراني کوچکي هم از بابتِ رفتن به شهري داشتم که 6-5 ساعت با اتوبوس از شهرمان فاصله داشت. اين واقعاً نخستين سفرِ نسبتاً طولاني بود که بايد تنها ميرفتم. پدرم و مادرم گفتند که چون سفرِ اول است، يکي از آنها با من بيايد که غرورِ جواني ام اجازه نداد تا خيرخواهي شان را بپذيرم. کم کم بايد آمادة سفري کوتاه و يکي-دو روزه به اصفهان ميشدم.

 

اصفهان

 

٭ ٭ ٭

در همان روزهائي که کارنامة اولية کارشناسي ارشد سال 1378 را گرفته بودم، درصد «درس تخصصي» رشته اي که در آن شرکت کرده بودم، کمتر از آني بود که انـتظارش را داشتم. اگر ضريب آن درس بالا نبود ميتوانستم راحت از کنار آن بگذرم، اما وقتي درصد نوشته شده در کارنامه حدود بيست درصد با آن چه انـتظار داشتم، متفاوت بود، آرامشِ نخستينم با کمي اضطراب در هم آميخت... و آن هم ترس از قبول نشدن در تهران و يا قبولي در رشته اي با اولويت پائين تر بود. چند روز که گذشت، دست به قلم شدم و نامه اي براي سازمان سنجش آموزش کشور نوشتم و به درصد «درس تخصصي ......» درج شده در کارنامه اعتراض کردم. فکر نميکردم که پاسخِ اعتراضم پيش از اعلام نتايج به دستم برسد؛ اما نامة مذکور آمد و لحنِ خاصي داشت که مطمئن شدم قبول هستم. در پاسخ نامه (از سوي سازمان سنجش آموزش کشور) آمده بود (نقل به مضمون):

  

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

خورشيد گرفتگي خاطره انگيز مرداد ١٣٧٨ (سرگذشت واقعي يک عشق –١١٨)

 

اوايل خرداد ١٣٧٨ اعلام شد که شرکت کنندگان کنکور کارشناسي ارشد امسال ميتوانند براي دريافت کارنامة اولية خود به دانشگاه محل تحصيلشان مراجعه کنند. پس از صرف نهار در منزل، با اتوبوس خط واحد به دانشگاهي که چهار سالِ پر از خاطره را در آن گذرانده بودم، رفتم. هوا نسبتاً گرم بود اما شوق و اضطراب ديدن نتيجة زحماتم نميگذاشت که کارِ دريافت کارنامه را به فردا صبح واگذار کنم. با قدمهائي آرام و نگران به اتاقي در ساختمان اداري دانشگاه که کمتر گذارم به آن جا افتاده بود، رفتم. مسئول دفتر پس از ديدن شناسنامه ام، کارنامه را به من داد. تشکر کردم و زود بيرون آمدم. در همان راهرو نگاهي سريع به رشته/شهرهاي انتخابي و نتيجة آزمون در آن رشته/شهرها انداختم. کم کم نيروئي عجيب با خوشحالي فراوان در من ميدويد. آري... به آرزوئي که سالها در رؤياي آن بودم، خيلي خيلي نزديک شده بودم.

 

Hope to future

تا جائي که يادم مانده است، از بيست رشته/شهري که ميتوانستم انتخاب کنم، در دوازده گزينه جزو قبوليهاي 2/1 برابرِ ظرفيت بودم و تنها در هشت مورد مردود شده بودم و آن هم سه رشته از دانشگاه صنعتي شريف، دو رشته از دانشگاه تهران، دو رشته از دانشگاه علم و صنعت ويک رشته از دانشگاه صنعتي اصفهان بود. از لحاظ آماري هم که حساب ميکردم، خودم را قبول ميدانستم چون تقريباً محال بود که در دوازده رشته جزو 2/1 برابر ظرفيت پذيرش باشي اما در نهايت، در هيچ کدامشان هم قبول نشوي...! دست کم با احتمالاتي که آن زمان در موردِ خودم ميدادم، جور در نمي آمد.

 

ساعت چهار بعد از ظهر با سر و روئي عرق کرده و خوشحال و خنده بر لب وارد منزل شدم. مادرم تازه از خواب کوتاه نيمروزي بيدار شده بود که وقتي ديد در اين وقتِ روز با کاغذي در دست به خانه آمده ام، نتوانست نپرسد که «کجا بودي؟!» با خوشحالي و کمي اضطراب گفتم: «مامان... يه چيزي هست که نميدونم درسته بگم يا نه؟ اما شما به کسي نگي ها!» مادر نيم خيز شد و کنجکاوانه چشم به دهانم دوخت و گفت: «خيره ايشالا... بگو...». گفتم: «الان دارم از دانشگاه ميام... رفته بودم کارنامة فوق ليسانسمو بگيرم... اين جا اومده که از بيست تا رشته توي دوازده تاش نمرة 2/1 برابر رو آوردم و توي هشت رشته مردود شدم... يعني توي دوازده رشته نمره آوردم...» توضيحات ديگري هم دادم که براي مادرم موضوع بازتر شود. همان طور که ميگفتم، چهرة مادرم شادابتر و خوشحالتر ميشد. تا اين که ديگر طاقت نياورد و گفت: «پس اين طور که تو ميگي، از الان قبولي...». گفتم: «راستشو بخواي، منم همين فکر رو ميکنم...»

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته