لهجة شيرين « سعيد»
و
بحثي پيرامون آلايش و پيرايش زبان پارسي
نگاشته هاي ادب دوستان و صاحب نظران حوزة ادبيات را ارج مي نهم
امروز ياد « سعيد» يکي از همرشته اي هاي دورة ليسانسم افتادم. بچة «تربت جام» بود. به قول راوي برنامة عروسکي «آدم برفي هاي کوچولو» که در دورانِ شاد و خوبِ کودکي تماشايش مي کردم، اون طرف تر از مشهد (به توضيحِ پاياني نگاه کنيد)!
لهجة جالبي داشت، نمي خوام بگم عـجيب؛ چون اين ما هستيم که فارسي رو پر اشـتباه بيان مي کنيم. لهجة شيرينش گاهي وقتها خنده به لبانمان مي آورد. ترم اول، چون شناخت زيادي از يکديگر نداشتيم، شايد اين جالب بودنها بيشتر نمود داشت. به خصوص اين که هنگامِ صحبت کردن، با دستانش اشاره هاي تأکيدي زيادي داشت و سرش را هم گاهي به سمتي خم مي کرد! طرز بيان فارسي اش چيزي بود شبيه به زباني که مردم افغانستان به آن حرف مي زنند و زبانِ معمول در بيشترِ روستاهاي ايران.
پيشِ هم بوديم. پس از مدتي مي خواست جائي بره که به من گفت: « مِـرُم (1)»!!

يادمه استادِ درسِ شيمي عمومي ما خانم دکتري بود که به هر کدوم از ما يه موضوع براي پژوهش داده بود و از ما خواسته بود تا اون رو در کلاس به صورت کنفرانس شفاهي ارائه بديم. اين موضوعها همون سرفصل هاي معمولِ کتاب شيمي عمومي چارلز مورتيمر بود و تنها کافي بود تا از منابع و کتاب هاي مختلف مواردي رو جمع آوري کنيم و بيشتر از آني که به ما گفته بودند، تحويل دهيم.
به اين آقا سعيد ما «ويسکوزيته و روش هاي اندازه گيري آن» يا «محلول ها» رسيد؛ دقيقاً يادم نمياد.
هنگامِ ارائة کنفرانس که رسيد، آقا سعيد آمد. ظاهراً اين همه دختر خانمِ خوش تيپ و صافکاري و بتونه کاري (آرايش) کرده رو در جلوي خودش نديده بود! بـيشتر نگاهش در وقتِ ارائه به خانم دکتر بود. احساس کردم که استاد چندان راضي نيست که آقا سعيد مطالب رو به او ارائه بده، چون استاد که خودش اينها رو (احتمالاً) مي دونست !
آقا سعيد به ويسکوزيته (2) مي گفت: «ويس کوو زي ته (3)»! به هر حال تعداد کلمه هائي که با لهجة شيرينش ادا مي کرد و براي ما جالب بودند، کم نبود. خانم دکتر حسابي از خنده ريسه رفته بود و سعي داشت با کنـترل کردنِ خودش مانع از به هم خوردن جو کلاس بشه؛ اما چه فايده؟! خندة استاد به ما هم رسيد و لبخند بر لبان بيشترِ همکلاسي ها نشست.
استاد براي اين که خنده اش کمتر بشه، به سعيد گفت: «اينها رو براي من ارائه نمي ديد که! به کلاس نگاه کن!»
سعيد هم نه گذاشت و نه برداشت؛ گفت: «ماخوام بِـبـينُم دُرُستَس؟ (4)». اين جا رو ديگه نتونستم تحمل کنم و صدائي از دهانم در آمد و سرم رو ميانِ دستانم پنهان کردم!
بحثي جدي دربارة پيرايش زبان فارسي
همين آقا سعيد داستانِ ما به جاي واژه هاي عربي صبح، ظهر و سلام مي گفت: پگاه، نيمروز و درود. کتابهاي ادبيات اصيل را در سالن مطالعة دانشگاه با علاقة زياد مي خواند. بعضي از پاراگراف هاي سنگين ادبي را به راحتي برام معني مي کرد. زباني که آنها به آن صحبت مي کردند، فارسي اي بود که چندان به واژه هاي عربي آلوده نشده بود. با اين سخن که زبانِ عربي موجب غناي بيشترِ زبان فارسي شد، کاملاً موافق نيستم؛ چه آن که وقتي سرزميني مورد تهاجم قرار مي گيرد و مهاجمان غالب مي شوند، زبان و ادبـيات آن قوم جزو نخستين هائي است که آلايش مي يابد و پاکي خود را از دست مي دهد و قرن ها بايد بگذرند تا مردمان و نويسندگان، اين واژگان نامأنوس را از زبان خود بـپـيرايند.
چه اشکال دارد به جاي سلام، خداحافظ، اول، انعکاس (صدا) و... بگوئيم: درود، بدرود، نخست، پژواک و...؟ آيا کارِ سختي است؟
اگر برخي از کساني که در فرهنگستانِ زبانِ فارسي براي واژه گزيني حقوق مي گيرند تا به جاي بوفه (buffet)، هليکوپتر و انستيتو بگويند: چيني جا، چرخ بال، مؤسسه و...، چرا خودِ ما نگاهباني براي زبانمان نباشيم؟ زباني که اگر آن را از دست بدهيم، ديگر ايراني بودنمان مفهوم ندارد. کساني که به عمد فارسي را با آلاينده هاي زبان هاي ديگر مي آلايند، يا با واژه گزيني هاي بي فکرانه و نادرست به آن آسيب مي زنند، در انگارة (فکر و خيال) من با خائـنان مزد بگير تفاوتي ندارند.
از اين ديدگاه، وبلاگ نويسان به عنوان فرهنگ سازانِ بخشي از ادبـيات نوشتاري (مکتوب) فارسي، باري سنگين بر دوش دارند.
◄ توضيح: در برنامة عروسکي «آدم برفي هاي کوچولو»، راوي مي گفت:
در يه جاي خيلي دور، يه جائي اون طرف تر از قطب (!!)، دوازده تا آدم برفي زندگي مي کردن و همه هم شبيه به هم. اسمِ (براي نمونه) بزرگترين شون....
پانوشتها:
1. Merom
2. viscosity
3. vis-koo-zi-tah
4. Maakhaam bebinom dorostas?