گلايه هايم از خدا... خدايم خداي خوبي نيست...! (سرگذشت واقعی یک عشق- 71)

اين هائي که خواهيد خواند، گلايه ها و درد دلهاي من در روزهاي سختِ اواخر آبان و اوايل آذر 1375 بودند. پيش از هر داوري در قبالِ اين نوشته ها، دقيقه اي خود را به جاي بهنام بگذاريد... و اينها را با سوزِ دلِ برآمده از قلبِ شکستة او بخوانيد. سپاسگزارم.

***

              دعا

در راهِ رفتن، تمامِ ماجراهائي را که با «او» داشتم، به خاطر مي آوردم. به دختر و پسرهاي جلفي که دست در دستِ هم از کنارم مي گذشتند و خنده هاي سبکسرانه شان پياده رو را به گند کشانده بود، بد نگاه مي کردم. تـنفر شديدي از آنان در وجودم احساس مي کردم. خودم را بسيار بالاتر از ايناني مي دانستم که تمايلات حيوانيي خود را با کلماتي سبک سرانه و به نام «عشق» در خيابانها به نمايش مي گذاشتـند. اين «به هم رسيدن»ها را اصلاً باارزش نمي دانستم که نگاهم به آنان حسرت بار باشد... اما... اما از خدا ناراحت بودم.

آن خدائي که شبها و روزهاي زيادي به دعاهايم گوش سپرده بود، آن خدائي که يکي از بنده هايش را نه به خاطرِ زيبائي، ثروتِ خانوادگي يا ديگر جنبه هاي پست، بلکه به خاطرِ وجودِ خودِ «او» و در حد پرستـش دوست مي داشتم؛ حتي بهتر از من مي دانست که اين «عشق» از حد تعريف شده اي که براي «عشق» تعريف کرده اند نيز فراتر رفته است. جنبه هاي جسماني به هيچ وجه نقشي در پديد آوردن و ادامه دادنِ آن نداشت؛ حتي همين دوست داشتن هاي بي حساب، مرا بيش از پيش به مسائل معنوي نزديک کرده بود. چه کتابهائي که پيش تر اصلاً به سراغشان نمي رفتم و پس از آشنائي با «او» مجموعه اي از آن کتابها را تهيه کردم و خواندم. يادم نمي رود که کتابي به نام «او» در نمايشگاهِ کتابي در دانشگاهمان ديدم و تنها به خاطرِ عنوانش خريدم!

وقتي اسم يکي از سازندگان يا بازيگرانِ فيلم يا سريالي را در تيتراژ برنامه مي ديدم، تا آن نام زيبا محو نمي شد، پلک هم نمي زدم. با تمام احساسم روي آن نام متمرکز مي شدم. چهره اش، رفتارش و شخصيتش در پيش چشمانم پديدار مي شد و...

دستان دعا

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

پندهای زرتشت

 فروهر

 

پندهاي با ارزش « زرتشت » به پسرش

 

آن چه را گذشته است، فراموش كن و بدان چه نرسيده است، رنج و اندوه مبر.
قبل از جواب دادن فكر كن.
هيچ كس را تمسخر مكن.
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور.
خود براي خود، زن انتخاب كن.
به شر و دشمني كسي راضي مشو.
تا حدي كه مي‌تواني، از مال خود داد و دهش نما.
كسي را فريب مده تا دردمند نشوي.

از هركس و هرچيز مطمئن مباش.
فرمان خوب ده تا بهرة خوب يابي.
بي گناه باش تا بيم نداشته باشي.
سپاس دار باش تا لايق نيكي باشي.
با مردم يگانه باش تا محرم و مشهور شوي.
راستگو باش تا استقامت داشته باشي.
متواضع باش تا دوست بسيار داشته باشي.
دوست بسيار داشته باش تا معروف باشي.
معروف باش تا زندگاني به نيكي گذراني.

اوستا

 

(لطفاً بر لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد)

ادامه نوشته

بگذاريد در غصه ام تـنها بمانم... (سرگذشت واقعی یک عشق- 70)

 قلب زخمی

مادرم که گوشي آيفون را گذاشت، از دور به من خيره شد. شايد نمي خواست دوباره با من رو در رو شود؛ اما لبخندِ سردي بر لبانش نـقش بست؛ گوئي مي خواست مرا دلداري دهد و شايد هم اين تنها کاري بود که مي توانست در آن دقيقه هاي تلخ و زهرآگين برايم انجام دهد. من هم از دور نيم نگاهي به هال داشتم. نگاهم پر از پرسش بود و اين که چه کسي به داخل خواهد آمد. تلاشي براي تغيـير چهره ام نکردم؛ اصلاً حالي هم براي نقش بازي کردن و کنار آمدن با ديگران برايم نمانده بود.

اين ميهماني که مادرم از ديدنش شاد شد، حتماً دختر بود يا زن؛ چون مادرم پيش از باز کردنِ دربِ آپارتمان، چادرش را از کمد بيرون نياورد. بيشتر کنجکاو شدم و کمي هم تسلي يافتم. اگر ميهمان زن است يا دختر، پس مي توانستم در اتاقم بمانم و به بهانه اي بيرون نيايم؛ اما مادرم به سوي اتاقم آمد و در آستانة در ايستاد و گفت:

« بهنام...! ...

    باران اشک

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

بارانِ گريه هاي يک عاشقِ دل شکسته (سرگذشت واقعی یک عشق- 69)

قلب بنفش

در راهروي دانشکده قدم مي زدم. خيلي دوست داشتم تا با سرعتي هر چه بيشتر از اين محيطي که نمي گذاشت احساساتم را به آساني بيرون بريزم، خارج شوم. گامهايم با سرعتي برداشته مي شدند تا کسي از آشوب دلم با خبر نشود... اما مگر حالتِ چهره ام مي گذاشت؟ در طولِ قدم زدنم تا رسيدن به ايستگاهِ اتوبوس، تمام خاطره هاي تلخ و شيرين با «او» بودن به سرعت از نظرم مي گذشتـند. در لابه لايِ اين ياد آمدنها، وقتي به نوشتة پر از احساسم مي انديشيدم، سوزِ دلم بيشتر مي شد. مکتوب طولاني اي که چنين آغاز مي شد و ادامه مي يافت...

بـه نام خدا

نون والقلم و ما يسطرون

با سلام حضورِ شما همرشته اي گرامي ام

قبل از هر چيز از شما بابتِ نوشتن اين نوشته ها پوزش مي طلبم چرا که راهي جز اين براي سپاس از لطف عظيم شما نمي يافتم. شايد شما فکر کنيد که کارِ چندان مهمي نکرده ايد و جزوه اي را که لازم نداشتيد، در اختيارم گذاشتيد؛ اما مي خواهم براي شما توضيح دهم که چقدر اين کارِ شما برايم باارزش بود. همان طور که مي دانيد... ]... [.

]...[

قصد من از نوشتن اين سطور، ناراحت کردن شما يا برانگيختنِ...

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

بدرود... عشق آسمانی من... بدرود...! (سرگذشت واقعی یک عشق- 68)

 خداحافظ ای عشق نخستین

با صدائي خسته که بيشتر شبيه به ناله اي جانسوز بود، به «او» گفتم: «منو ببخشيد که وقت تون رو گرفتم و اذيت تون کردم... اميدوارم هميشه موفق باشيد...»

«او» به آساني مي توانست ناراحتي، افسردگي و بغض را از روي چهرة در هم فرو رفته ام احساس کند. فشارم داشت مي افتاد. اصلاً انرژي دقيقه هاي شروع به صحبت را نداشتم. چشمانِ «او» برقي زدند. چهره اش عصبي و خسته نشان مي داد. گفت: «خداحافظ آقاي ..... و اين آخرين خداحافـظيه... بعد از اين ديگه سلام و عليک نداريم و اين آخرين ديدار ماست، چون براي من مسأله است...»

گفتم: « براي شما مسأله است؟! باشه... ديگه سلام و عليک نداريم...»

براي آخرين بار به نوشته ام که به همان صورت تاخورده در ميانِ انگشتانش بود، نگاه کردم. انتـظار داشتم که «او» به سمت درب بزرگِ ورودي-خروجي شمالي برود تا به کلاسي که داشت و نيم ساعت از وقتِ آن گذشته بود، برسد؛ اما بر خلافِ انـتظارم به سمتِ در بزرگِ جنوبي که بسيار دورتر از ما بود، رفت. گامهايش در هنگامِ دور شدن از من تند و سريع بودند. در حالي که قطره هاي کوچکِ اشک بر گونه هايم جاري شده بودند، دور شدنش را به تماشا ايستادم. حالتِ گام برداشتن و جثة دوست داشتـني اش را در خاطره ام نگه داشتم. وقتي که «او» داشت از من دور مي شد، گوئي جانِ من هم از کالبدم خارج مي شد.

هيچ کاري از دستِ من بر نمي آمد. عشقم، وجودم، اميدم، باورم، ايمانم و با پوزش از تمامِ خوانندگانِ گرامي، خداي زميني ام رفت و من... دستي دستي گذاشتم تا برود. کاخِ آرزوهاي شيريني که براي هر دويمان داشتم، فرو ريخت. دنيا را تا اين حد تيره و تار نديده بودم.

   

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

لهجه ی شیرین « سعید »

 

لهجة شيرين « سعيد»

و

بحثي پيرامون آلايش و پيرايش زبان پارسي

 

نگاشته هاي ادب دوستان و صاحب نظران حوزة ادبيات را ارج مي نهم

 

امروز ياد « سعيد» يکي از همرشته اي هاي دورة ليسانسم افتادم. بچة «تربت جام» بود. به قول راوي برنامة عروسکي «آدم برفي هاي کوچولو» که در دورانِ شاد و خوبِ کودکي تماشايش مي کردم، اون طرف تر از مشهد (به توضيحِ پاياني نگاه کنيد)!

لهجة جالبي داشت، نمي خوام بگم عـجيب؛ چون اين ما هستيم که فارسي رو پر اشـتباه بيان مي کنيم. لهجة شيرينش گاهي وقتها خنده به لبانمان مي آورد. ترم اول، چون شناخت زيادي از يکديگر نداشتيم، شايد اين جالب بودنها بيشتر نمود داشت. به خصوص اين که هنگامِ صحبت کردن، با دستانش اشاره هاي تأکيدي زيادي داشت و سرش را هم گاهي به سمتي خم مي کرد! طرز بيان فارسي اش چيزي بود شبيه به زباني که مردم افغانستان به آن حرف مي زنند و زبانِ معمول در بيشترِ روستاهاي ايران.

پيشِ هم بوديم. پس از مدتي مي خواست جائي بره که به من گفت: « مِـرُم (1)»!!

 

                      زبان شناسی

 

يادمه استادِ درسِ شيمي عمومي ما خانم دکتري بود که به هر کدوم از ما يه موضوع براي پژوهش داده بود و از ما خواسته بود تا اون رو در کلاس به صورت کنفرانس شفاهي ارائه بديم. اين موضوعها همون سرفصل هاي معمولِ کتاب شيمي عمومي چارلز مورتيمر بود و تنها کافي بود تا از منابع و کتاب هاي مختلف مواردي رو جمع آوري کنيم و بيشتر از آني که به ما گفته بودند، تحويل دهيم.

 

به اين آقا سعيد ما «ويسکوزيته و روش هاي اندازه گيري آن» يا «محلول ها» رسيد؛ دقيقاً يادم نمياد.

 

هنگامِ ارائة کنفرانس که رسيد، آقا سعيد آمد. ظاهراً اين همه دختر خانمِ خوش تيپ و صافکاري و بتونه کاري (آرايش) کرده رو در جلوي خودش نديده بود! بـيشتر نگاهش در وقتِ ارائه به خانم دکتر بود. احساس کردم که استاد چندان راضي نيست که آقا سعيد مطالب رو به او ارائه بده، چون استاد که خودش اينها رو (احتمالاً) مي دونست !

 

آقا سعيد به ويسکوزيته (2) مي گفت: «ويس کوو زي ته (3)»! به هر حال تعداد کلمه هائي که با لهجة شيرينش ادا مي کرد و براي ما جالب بودند، کم نبود. خانم دکتر حسابي از خنده ريسه رفته بود و سعي داشت با کنـترل کردنِ خودش مانع از به هم خوردن جو کلاس بشه؛ اما چه فايده؟! خندة استاد به ما هم رسيد و لبخند بر لبان بيشترِ همکلاسي ها نشست.

 

استاد براي اين که خنده اش کمتر بشه، به سعيد گفت: «اينها رو براي من ارائه نمي ديد که! به کلاس نگاه کن!»

 

سعيد هم نه گذاشت و نه برداشت؛ گفت: «ماخوام بِـبـينُم دُرُستَس؟ (4)». اين جا رو ديگه نتونستم تحمل کنم و صدائي از دهانم در آمد و سرم رو ميانِ دستانم پنهان کردم!

  

پارس 

 

بحثي جدي دربارة پيرايش زبان فارسي

 

همين آقا سعيد داستانِ ما به جاي واژه هاي عربي صبح، ظهر و سلام مي گفت: پگاه، نيمروز و درود. کتابهاي ادبيات اصيل را در سالن مطالعة دانشگاه با علاقة زياد مي خواند. بعضي از پاراگراف هاي سنگين ادبي را به راحتي برام معني مي کرد. زباني که آنها به آن صحبت مي کردند، فارسي اي بود که چندان به واژه هاي عربي آلوده نشده بود. با اين سخن که زبانِ عربي موجب غناي بيشترِ زبان فارسي شد، کاملاً موافق نيستم؛ چه آن که وقتي سرزميني مورد تهاجم قرار مي گيرد و مهاجمان غالب مي شوند، زبان و ادبـيات آن قوم جزو نخستين هائي است که آلايش مي يابد و پاکي خود را از دست مي دهد و قرن ها بايد بگذرند تا مردمان و نويسندگان، اين واژگان نامأنوس را از زبان خود بـپـيرايند.

 

چه اشکال دارد به جاي سلام، خداحافظ، اول، انعکاس (صدا) و... بگوئيم: درود، بدرود، نخست، پژواک و...؟ آيا کارِ سختي است؟

 

اگر برخي از کساني که در فرهنگستانِ زبانِ فارسي براي واژه گزيني حقوق مي گيرند تا به جاي بوفه (buffetهليکوپتر و انستيتو بگويند: چيني جا، چرخ بال، مؤسسه و...، چرا خودِ ما نگاهباني براي زبانمان نباشيم؟ زباني که اگر آن را از دست بدهيم، ديگر ايراني بودنمان مفهوم ندارد. کساني که به عمد فارسي را با آلاينده هاي زبان هاي ديگر مي آلايند، يا با واژه گزيني هاي بي فکرانه و نادرست به آن آسيب مي زنند، در انگارة (فکر و خيال) من با خائـنان مزد بگير تفاوتي ندارند.

 

از اين ديدگاه، وبلاگ نويسان به عنوان فرهنگ سازانِ بخشي از ادبـيات نوشتاري (مکتوب) فارسي، باري سنگين بر دوش دارند.

 


 

توضيح: در برنامة عروسکي «آدم برفي هاي کوچولو»، راوي مي گفت:

در يه جاي خيلي دور، يه جائي اون طرف تر از قطب (!!)، دوازده تا آدم برفي زندگي مي کردن و همه هم شبيه به هم. اسمِ (براي نمونه) بزرگترين شون....

 

پانوشتها:

 

1. Merom

2. viscosity

3. vis-koo-zi-tah

4. Maakhaam bebinom dorostas?

لطیفه ها و پـیـامکهای ویـژه نیمه شعبان

لطيفه

به مناسبت نيمة ماهِ شعبان

 

***

نظر خودتان را در مورد درجِ جوک، لطيفه و پيامک (SMS) در اين وبلاگ برايم بنويسيد. در صورتِ استقبال خوانندگانِ گرامي، در مناسبت هاي مختلف به اين کار اقدام خواهم کرد.

اين شما و اين هم نخستين مجموعه از لطيفه ها و پيامک هاي وبلاگي من...

بهنام

 

 اشیای مردگان جهت فروش

 

 

1- يه نفر زني رو صيغه مي کنه، رفيقش مي گه: « مبارکه ازدواج کردي؟»

ميگه: « نه بابا دائمي نيست از اين اعتباري هاس...!»

 

2- دختره به دوست پسرش ميگه: « تو بعد از ازدواج هم من رو اين قدر دوست خواهي داشت؟»

پسره ميگه: « اگه شوهرت گير نده، خوب آره...!»

 

3- پسره ميره خواستگاري، مي بينه دختره سبيل داره! مي گه: « ببخشيد! شما چرا سبيل داريد؟»

دختره مي زنه زير گريه. پسره ميگه: « واي! چرا گريه مي كني؟ مرد كه گريه نمي كنه!»

 

4- يه دو قلو بعد نه ماه به دنيا نميان! ميرن سونوگرافي مي بينن پسره بند نافش رو انداخته دور گردن دختره، ميگه: « جون داداش اگه بذارم لخت بري بيرون...!»

 

( براي مطالعة بقية جوکها به ادامة مطلب برويد )

ادامه نوشته

حقه بازی های مذهبی افـغانی

یا مهدی عج

 

حقه‌ بازي‌هاي مذهبي افغاني

 

به مناسبت در پيش بودن ميلاد امام مهدي (عج)

 

وقتي « حجت فاضل » امام زمان مي شود !

منبع: وبسايت « يادداشتهائي از کابل »

 

http://www.kabuli.org

 

ويرايش: بهنام

 

... باز هم بر مي گردم به حقه‌ بازي‌هاي مذهبي که اين روزها مردم را بيچاره‌ کرده است. سيد حسن فاضل فرزند سيد فاضل در کابل علم امام حسين مي‌سازد و پول به جيب مي‌زند اما شخصي بنام حجت فاضل، داماد سيد فاضل در ولسوالي بلخاب مکان‌هاي مقدس مي‌سازد و چراغ امام زمان روشن مي‌کند!

 

اين خبر بسيار تازه است و شنيدني. تابستان امسال شايع شده بود که امام زمان هر شب چراغش را در سر کوهي در درة بلخاب روشن مي‌کند. چند شب مي‌گذرد. يکي از همان شب‌ها، يکي از فرماندهان اسبق مجاهدين با سه سربازش تصميم مي‌گيرد که امام زمان را ببيند. وقتي هوا گرگ و ميش‌ مي‌شود و کسي نمي‌تواند قوماندان (احتمالاً به معني فرمانده) را دنبال کند که کجا رفته، قوماندان با سه سربازش روانه کوه مي‌شود تا امام زمان را ببيند.

 

پشتِ صخره‌اي سنگر مي‌گيرند و انتـظار مي‌کشند که چه وقت امام زمان چراغش را روشن مي‌کند. ساعت نه شب مي‌شود. زماني که همه نان خوردند و بر سر بام‌هاي شان بلند شدند که چراغ امام زمان را تماشا کنند، قوماندان با سه سربازش مي‌بيند که امام زمان با چپـن و يک پتو که در اطرافش پيچانده و نفس نفس ميزند، از کوه بالا مي‌شود.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

پيراهنِ سياه براي يادبود مرگِ « عشقِ نخستين» (سرگذشت واقعی یک عشق- 67)

      درختان برفی عاشق

از نگاهش احساس کردم که به هر حال، آن «نوشته» را يک «نامه» مي داند. بنابراين، به آرامي آن نوشتة دوست داشتـني پر خاطره را از جيبِ کاپشنم بيرون آوردم و به سمتِ «او» دراز کردم...

***

آن نوشته را بدون تا کردن، در ميانِ جزوه هاي درسِ کريستالوگرافي «او» گذاشته و باز گردانده بودم. «او» در سيزدهم تير ماه 1375، در همان روزي که امتحانِ پايانِ ترم شيمي-فيزيکِ مواد داشتيم، به کلاسي که امتحان در آن برگزار مي شد، آمد و برگي کنده شده از سررسيدِ جلد سورمه اي اش را که خواهرم ترانة «تنهائي» انـدي را با مداد بر آن نوشته بود، با اجازه از استاد بر روي صندلي فلزي دسته دارِ کناري ام نهاد و رفت. همين اولين نوشتة سراسر سپاسم از «او» با دقتي که تنها از «او» بر مي آمد، تا شده بود و ميانِ همان برگِ کنده شده از سررسيدش گذاشته شده بود. «او» بر پشتِ سفيدِ همان برگ از سررسيد نوشته بود:

با سلام

آقاي ..... من اين کارها و نوشته ها را لايقِ شأن و شخصيتِ خودم نمي دانم. در صورتِ تکرار ِ چنين کارهائي، برخوردي که شايستة شماست با شما خواهد شد...

نزديک به چهار ماه و نيم آن نوشتة برخاسته از دلم کنارم بود. هر از گاهي آن را از کمدم و از ميان کتاب دانشگاهي ام بيرون مي آوردم و چند بار مي خواندم. با هر بار خواندنِ آن، روحم آتش مي گرفت؛ چرا که چيزي نزد من بود که مالِ من نبود و به «او» تعلق داشت. سرانجام، هنگامي که تصميم گرفتم تا حرفهاي دلم را به «او» بگويم، بر حاشية سفيد بالاي آن کاغذ با خودکار آبي و با خطِ زيبائي نوشتم:

غروب غمگین جنگل

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

« نوشته » ی برخاسته از دلم را « نامه » نخوان... (سرگذشت ولقعی یک عشق - 66)

   

«او» انگار از زير بارِ سنگيني رسته بود. به خوبي مي توانستم گشادگي چهره اش را پس از سپري شدن چهل دقيقه از صحبتهايمان ببينم. «او» ديگر پس از ماهها آسوده شده بود و در آن سمت، من بودم. مني که بايد پس از بدرود با «او»، داغ نبودنش را در اعماق قلبم تحمل مي کردم. «او» قدي کوتاه تر از من داشت؛ فکر مي کنم که پانزده سانتيمتر از منِ يک متر و هشتاد سانتيمتري کم تر بود. کفشهاي پاشنه بلندش را که در دانشگاه مي پوشيد، هنوز به ياد دارم. هر از گاهي، جا به جا مي شدم تا سايه ام، ساية مهرم، از سرِ «او» کم نشود!

برايم جالب بود که «او» مرا متوجه گذرِ زمان نمي کرد. نمي گفت زودتر صحبت ها را به پايان ببر... هنوز هم که فکر مي کنم، از آن شهامت و اعتماد به نفسي که به خرج دادم و وادارش کردم تا نزديک به يک ساعت با هم صحبت کنيم، در شگفت مي مانم.

خيلي سعي داشتم بغضي را که فرو خورده بودم، نگاه دارم. وقتي در نبودنِ «او» چشمانم خيسِ اشک مي شد، اکنون با بودن در کنارش و شنيدن غزلِ مرگِ عشقِ آسماني ام چگونه بايد گرية برخاسته از دلم را سرکوب مي کردم؟

به «او» گفتم: « من نمي دونم که درسته اينها رو به شما نشون مي دم يا نه... اما من کسي رو بيشتر از شما قابل نمي دونم. اگه مايليد...

 

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

پدیده همجنسگرائی

                        همجنسگرایان مرد

بعضي از خوانندگان عزيز برايم نظر خصوصي گذاشته اند.

خجالت نکشيد ! با نام مستعار هم که شده نظر دهيد. اينهائي که خواهيد خواند، واقعيتي است که در اطراف ما وجود دارد. پس بنويسيد تا ديگران هم بخوانند.

 

تا ديروز، مثل بيشترِ ايرانيان و شايد هم بيشترِ مردمِ جهان، نگاهم به پديدة «همجنسگرائي»، نگاهي منفي بود و هنوز هم هست. وقتي در طبيعت دو جنس آفريده شده اند، تمايل به همجنس غير عادي مي نمايد. به هر حال، در يکي از وبگردي هاي فراوانم به يک «وبلاگ» برخوردم که از ديدِ روانشناسي به اين پديده پرداخته بود.

اين رويکردِ جنسي را در هيچ جامعه اي نمي توان ناديده گرفت و حتي اگر قوانين ديني و حکومتي محکمي هم وجود داشته باشد، نمي توان منکرِ وجود اين نوع رابطه ها شد.

درجِ اين نوشتار که از همان «وبلاگ» آورده شده، الزاماً به معني تأئيد مطالب گفته شده در آن نيست و تنها جهت مطالعة خوانندگان عزيز آورده شده است. در اين مطلب مي توانيد نظرِ نويسندة آن را در مورد طبيعي يا غير طبيعي بودن همجنسگرائي و نيز عواملي که ممکن است باعث ايجادِ اين تمايل در افراد شوند، بخوانيد.

( بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

داماد 45 ساله ، عروس 25 ساله !

                        مجسمه ازدواج

ديروز با عزيزم مشغول صحبت بوديم.

گفت: «يکي از خانم هاي همکارم برادرِ 45 ساله اي داره که چند سالي مي شد که زنش رو طلاق داده بود. يک پسر بچه هم داره که کلاسِ دومِ راهنمائيه. اين آقا با يه دختر خوشگلِ 25 ساله دوست مي شه. جالب اين جاست که اون دختر هم عاشقِ اين مردي مي شه که بيست سال ازش بزرگتره! به هر حال، رابطه و دوستي شون همين طور ادامه پيدا مي کنه.

چند ماه بعد، پدرِ اين همکارم که پدرِ همين آقاي 45 ساله هم مي شد، فوت مي کنه و عمرشو مي ده به شما. در يکي از مراسمها، مردم مي بـينند که دختر خانمِ زيبائي با شلوار جين تنگ و کوتاه، دستمال سر کوتاه، آرايش کرده و با مانتوي تنگ و کوتاه مياد به مجلس ختم! ميهمان هاي همکارم که از قشر مؤمن جامعه هستند، همه با تعجب از خودشون و از همديگه مي پرسيدن: اين ديگه کيه؟ فاميل کي مي تونه باشه...؟!

جالب اين جاست که مادرِ اين همکارم که در واقع بـيوه شده بود، از لايِ چادر سياهش و از ميان باريکه اي که از چادر براي چشمانش ايجاد کرده بود، هم گريه مي کرد و هم با تعجب به اين دختر خانم نگاه مي کرد! برادرِ اين همکارِ ما هم دلش مثل سير و سرکه مي جوشيد!

آخر مجلس، همه از داداش مي پرسن: اين کي بود؟ و اون هم دروغ نمي گه! رک و راست مي گه که دوستمه و مي خواهيم با هم ازدواج کنيم! همه ميان چيزي بگن، مثلاً بابا! تو جاي پدرش هستي! مي خواي با اون عروسي کني...؟! و از اين گير دادنها؛ ولي مگه به خرجش مي رفت؟

چند ماه بعد هم که همين چند روز پيش باشه، عروسي شون بود و جالب اين جاست که عروس خانم هم خيلي خوشحال بود و هم اين که پسرِ سيزه سالة پـير داماد (ببخشيد، شاه داماد) هم در مجلس ازدواج حسابي مي رقصه!»

                               حلقه ازدواج

عزيزم گفت که فيلمِ اين عروسيِ جالب رو که با موبايل گرفته شده بود، ديده و اصلاً به نظر نمي آمد که داماد 45 ساله باشه... به نظر مي رسيد که موهاش رو هم رنگ کرده بود تا سنش کمتر نشون داده بشه!

فکرش رو بکنيد... چقدر جالب و دوست داشتـني مي شه که بچة آدم در مراسم عروسي پدر حضور داشته باشه؟!

نظر شما چيه؟!

"پائولا اسلاتر" مجسمه نیم تنه "ندا آقا سلطان" را ساخت

ندا آقا سلطان

 

رونمائي مجسمة نيم تنة ندا آقا سلطان در شهر سانفرانسيسکو

در 25 جولاي 2009 (امروز) مجسمة نيم تنة ندا در تالار اصلي شهر سانفرانسيسکو (آمريکا) با حضور بيش از بيست هزار نفر رونمائي مي شود.

                   پائولا اسلاتر

پائولا اسلاتر Paula Slater مجسمه ساز مشهور آمريکائي با مشاهدة فيلم جان سپردن « ندا آقا سلطان» سفارشهاي بين المللي خود را به خاطر ساخت مجسمه اي از ندا نيمه تمام گذاشت. اسلاتر در وبسايت خود www.paulaslater.com  در اين باره چنين آورده است:

ندا به عنوان « فرشتة ايران، فرشتة آزادي » شناخته شده است. از قتلِ اين زنِ جوانِ دوست داشتني که توسط يک قاتلِ بي احساس صورت گرفت، بسيار غمگين شدم؛ به طوري که خواستم دردي را که حس مي کنم، به صورت هنر نشان دهم. بنابراين، اندازة نيم تنة ندا را نقش زدم و وقتي اين مجسمه با برنز ريخته گري شد، اميدوارم که بتواند به زنده نگه داشتن ياد اين فرشتة ايران کمک کند. دولت ايران خانوادة ندا را از برگزاري هر مراسم يادبود براي او بر حذر داشت. به هر حال، تو ندا را از ياد نخواهي برد. دعاي من اين است که تمام کشورهاي دنيا تشريفات يادبود براي اين فرشتة آزادي برگزار کنند.

                 مجسمه نیم تنه ندا آقا سلطان

در 25 جولاي مراسم بزرگي در سرتاسر جهان توسط «United 4 Iran» طرح ريزي شده است. به وبسايت ِ http://www.united4iran.comمراجعه کنيد تا از مراسمي در يک شهر بزرگ نزديک خودتان مطلع شويد و لطفاً توجه داشته باشيد تا از اين گردهم آئيها براي «آزادي بيشتر و دموکراسي در ايران» حمايت کنيد.

براي دسترسي به تازه ترين اطلاعات يا نسخة PDF آنها بر روي لينکهاي زير کليک کنيد:

http://www.prlog.org/10286255-death-of-neda-the-angel-of-iran-inspires-celebrated-american-sculptor.html

http://www.prlog.org/10286255-death-of-neda-the-angel-of-iran-inspires-celebrated-american-sculptor.pdf