مطمئن بودم که در انـتخابم اشـتباه نکرده ام (سرگذشت واقعی یک عشق- 15)
روزهای دیگر هفته را هم گاهی به بالای آن بام دوست داشتنی می رفتم، اما هیچ کدام حال و هوای بعد از ظهرهای دوست داشتـنی چهارشنبه های خرداد 1375 را نداشتند. گاهی اوقات در همان جا بر روی دفتر صد برگ قرمزم مطالب برخاسته از دلم را می نوشتم و در واقع نمایانگر لحظه به لحظه احساس من در روز و ساعتی است که در انتهای نوشته هایم درج کرده ام. برای همسایگانمان هم، دیگر دیدن من در بالای بام و نشستن در پای سایه دیوار خرپشته عادی شده بود و کما بیش فهمیده بودند که در آنجا احساس آرامش می کنم. باور کردن چیزی را که برایتان خواهم نوشت، شاید کمی سخت باشد؛ اما واقعیت دارد... موضوع خیلی رمانـتیک تر از این حرفهاست.
( لطفا بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید )


«فیزیک موج و ارتعاش»، اولین کلاسی بود که در فروردین 1375 با او بودم. با کتی سفید و شلوار جین در سر کلاس حضور یافتم. او اما بسیار متـفاوت از گذشته، به همراه مژگان در گوشه چپ و انتهای کلاس نشسته بود. نگاهی سر به زیر داشت و اصلا از استاد سئوالی نکرد. باطن دلم، از نگاهی که به من نکرد... و به هیچ کسی-آن طور که باید و شاید- نگاه نکرد، چیزهائی فهمید که من نمیخواستم باور کنم. آیا از من ناراحت شده؟ آیا کار من با همه احتیاطهائی که به خرج دادم، این قدر تاثیر منفی داشت که «او»... همان دختری که تا پیش از تعطیلات شاداب و حراف بود، این گونه دگرگون شود؟
«دستـت درد نکنه... نامه ات خیلی زیـبا بود. معلومه خیلی براش زحمت کشیده بودی. اصلا انـتـظار نداشتم کسی آن وقت سال و در شلوغی روزهای پایانی سال، تولدم را به من تبریک بگوید»؟!




وقتی از بابت نوشتن آن نامه و اطلاع ندادن وجود نامه در بین جزوه ها از او پوزش خواستم، یادم هست که لبخند ملیحی زد... هنوز زیبائی آن لبخند و حالت خاص چشمان زیبای قهوه ای اش را با تمام جزئیاتش در خاطر دارم. گفت: « خواهش می کنم... مساله ای نیست و ناراحت نشدم...»