مطمئن بودم که در انـتخابم اشـتباه نکرده ام (سرگذشت واقعی یک عشق- 15)

 

روزهای دیگر هفته را هم گاهی به بالای آن بام دوست داشتنی می رفتم، اما هیچ کدام حال و هوای بعد از ظهرهای دوست داشتـنی چهارشنبه های خرداد 1375 را نداشتند. گاهی اوقات در همان جا بر روی دفتر صد برگ قرمزم مطالب برخاسته از دلم را می نوشتم و در واقع نمایانگر لحظه به لحظه احساس من در روز و ساعتی است که در انتهای نوشته هایم درج کرده ام. برای همسایگانمان هم، دیگر دیدن من در بالای بام و نشستن در پای سایه دیوار خرپشته عادی شده بود و کما بیش فهمیده بودند که در آنجا احساس آرامش می کنم. باور کردن چیزی را که برایتان خواهم نوشت، شاید کمی سخت باشد؛ اما واقعیت دارد... موضوع خیلی رمانـتیک تر از این حرفهاست.

 

                           ( لطفا بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید )

ادامه نوشته

چهارشنبه های پر خاطره خرداد 1375 (سرگذشت واقعی یک عشق- 14)

این رفتارش به جای آن که مرا از او براند، بـیشتر به سمتش میکشید. اگر قبلا این احساس را داشتم که لطف و یاری خالصانه او باعث جلب نظرم شده، این بار عذاب وجدان ناشی از ناراحت کردن او مرا در خود فرو می برد و خود را سرزنش میکردم. از طرف دیگر، او هیچ حرفی در مورد آن نامه تبریک سالروز تولد به من نزد... تا روز آخر که از او درباره آن نامه پرسیدم... آن دوشنبه لعنتی 28 آبان 1375...

روزها و هفته ها سپری میشدند و او دیگر آن دختر شاداب و خوشروی پیش از فروردین سال 1375 نبود. دیگر شک من به یقین تبدیل شد که باعث ناراحتی او شده ام. اما از طرفی در شگفت بودم که اگر او از دستم ناراحت شده، پس چرا حرفی به من نمیزند؟ آیا من و کار من این قدر برایش مهم بوده که او را این گونه دگرگون کند؟

 

 

یادم هست که استـاد درس « شـیـمی و فـیـزیک مواد» ترم چـهارم خودم و درس « تـئوری دی الکتریکها و پـیـزوالکتریکها»ی ترم ششم او یکی بود و در چهارشنبه ها برگزار می شد. ما از ساعت 5/1 بعد از ظهر تا 4 و آنها از 4 تا 5/6 داشتـند. به همین دلیل در اواخر کلاس و وقتی آماده رفتن میشدم، او را میدیدم... باز هم همان نگاه دلنشین... باز هم همان چهره نازنین...

خدا شاهد است که هر چند خوش نداشتم او را در این حال بـبـینم، اما نمیدانم چرا نا خودآگاه، هر چه به چهارشنبه آخر هفته نزدیک می شدیم، نوع رفتارم تـغیـیر می کرد. در خود فرو میرفتم و آرامتر می شدم و به نوعی در انـتـظار دیدنش می ماندم. تمام خطوط جزوه درس شیمی و فیزیک مواد برایم خاطره دارند و گاهی لابه لای خطها و نوشته هایم، یادداشت هائی را درج می کردم. خاطره عـجیـبی از امتحان پایان ترم این درس سه واحدی دارم که به آن خواهم رسید... و همه همرشته ای هایم به نوعی متـعجب شدند. هنوز هم وقتی به آن روز امتحان فکر می کنم و لبخند و نگاهش را به یاد می آورم، دودل می شوم که آیا واقعا این عشق خالصانه من صد در صد یک طرفه بود؟ یا آن نگاه ها برخاسته از مهربانی ذاتی اش بود؟

آن چهارشنبه های خاطره انگیز سال 1375 همچنان در ذهنم پر رنگ و ماندگارند... به خصوص چهارشنبه های خرداد 1375. ماهی که ترم دوم سال تحصیلی به اتمام می رسید... و من باید خودم را برای ندیدن سه ماهه اش آماده می کردم. روزهای بسیار سختی بود این چهارشنبه ها... در دفتر صدبرگ قرمزی که داشتم، از این روزها با عنوان «لعنـتی» یاد کرده بودم؛ ولی اکنون و پس از 12 سال آنها را روزهای شیرینی می دانم که باید روزی به اتمام می رسیدند. هر چند که لحظه ای دیدنش و ترک کردنش تا اوایل هفته بعد برایم دشوار بود.

در آن چهارشنبه ها که ساعت 5/4 بعد از ظهر به منـزل باز می گشتم، با همان کیف و لباس به بالای پشت بام آپارتمان چهار طبقه می رفتم. رو به جنوب به دیوار خرپشته تکیه می دادم و روی کارتن کرم رنگ و در باریکه ای از سایه دیوار می نشستم. زیر لب ترانه عاشقانه نحسی فال «هـاتـف» را زمزمه مـی کردم و در حال خواندن، گاهی از خود بی خود می شدم و قطرات کوچک و باریک اشک از گونه هایم سرازیر می شدند. برایم جالب بود که در آخرین روزها و چهارشنبه های خرداد 1375 و با اوج گیری گرمای اواخر بهار، ریزش قطره های زلال آب از کولر آبی همسایه ها و تک و توک قطره های اشک از چشمانم، منظره ای عرفانی را در برابر دیدگانم تداعی می کردند... تا غروب خورشید آنجا میماندم و به شکوه پایانی خورشید چشم می دوختم. 

قربانـگاه عشق (یادی از عید قربان)

پاک و بی ریا آمدم.

تمام وجودم را تـقدیم حضرت عشق کردم.

قطرات اشک، زنگار شک و تردید حضور یک الهه غیر مادی نا محسوس را از دلم زدود.

لحظه به لحظه به عطر خوش حضور « او » وابسته تر می شدم.

نگاهش، صحبتش و وجودش برایم نمادی از آن الهه دوست داشـتـنی بود.

برایم یادآور هر چه خوبی بود.

اما تا کی ماندن در این حباب زیـبای خود فریـبی؟

باید می رفتم.

لحظه ای که سرانجام باید می رسید، رسید.

لحظه تصمیم... لحظه رسیدن به آرامش یا سوخـتن و ساخـتن...

لحظه راحت شدن از هر چه دو دلی و تردید...

و با نام و پشت گرمی الهه عشق، گام برداشتم.

به قربانگاه عشق پا نهادم.

و در آرامشی عجیـب که طوفانی در درونش داشت...

                                                           حضرت عشق...

                                                                            نپذیرفت...

                                                                                       قربانی وجودم را...

مدتی در ویرانی خود شکستم و ساختم...

از الهه عشق متـنفر شدم...

دو هفته او را به کناری نهادم و...

حضرت عشق چون بـتی شد سرد و بی احساس...

و الهه عشق... یک ناعادل مغرور و بی توجه.

و دوباره... با گامهائی مردد و ناباور از یاری او

به سوی آن الهه عزیز بازگشتم...

تو را سپاس ای الهه عزیز عشق


* توضیح:

1- در این متن، ایزد را الهه عشق نامیده ام و «او» را حضرت عشق.

2- عکس از سایت زیـبای www.zbrushcentral.com گرفته شده است.

افسوسی بر ادامه عشق (سرگذشت واقعی یک عشق- 13)

«فیزیک موج و ارتعاش»، اولین کلاسی بود که در فروردین 1375 با او بودم. با کتی سفید و شلوار جین در سر کلاس حضور یافتم. او اما بسیار متـفاوت از گذشته، به همراه مژگان در گوشه چپ و انتهای کلاس نشسته بود. نگاهی سر به زیر داشت و اصلا از استاد سئوالی نکرد. باطن دلم، از نگاهی که به من نکرد... و به هیچ کسی-آن طور که باید و شاید- نگاه نکرد، چیزهائی فهمید که من نمیخواستم باور کنم. آیا از من ناراحت شده؟ آیا کار من با همه احتیاطهائی که به خرج دادم، این قدر تاثیر منفی داشت که «او»... همان دختری که تا پیش از تعطیلات شاداب و حراف بود، این گونه دگرگون شود؟

اولین کلاس در آغاز سال نو به کامم زهر شد. در کلاس توجه چندانی به حرفهای استاد نداشتم و فکرم درگیر تغـیـیر منش «او» بود. خودم را به خاطر کار «اشتباهی» که ناشی از دوست داشتن بسیار زیادم بود، سرزنش میکردم. کم کم در عذاب وجدانی جان فرسا غرق میشدم که هیـچ چـیز جز حرفهای او نمیتوانست آرامم کند. من که تا حد زیادی به شوق دیدن دوباره او پس از حدود یک ماه به دانشگاه آمده بودم، افسرده و متـفکر کلاس را ترک کردم. حال رفتن به کتابخانه را نداشتم. کمی در محوطه گلکاری شده دانشگاه زیـبایمان قدم زدم. نگاهم به تک و توک گلهائی بود که به صورت نیمه پلاسیده و نیمه زخمی در آن هوای نو رسته از سرمای زمستانی حضورشان را به من اعلام میکردند. این میخکهای نارنجی-قهوه ای را در کنار میخکهای زرد روشن بسیار دوست میدارم. پر طاقت و دوست داشتـنی هستند و بسیار صمیمی.

تمام آن روز را به او فکر میکردم. چند روز دورادور مراقبش بودم تا بـبـینم که آیا فـقط در حضور من این گونه است یا اصلا بعد از عید این گونه عوض شده است؟ در کمال تاسف، این ناراحتی و افسردگی همراه او بود. از موقعیت هائی که مجبور شویم به هم سلام بدهیم، می گریخت و یا به سلامی سطحی و سر پائین اکتفا میکرد و من بـیشتر با مژگان احوالپرسی میکردم.

من از عشق التماسی بسیار متـنـفر بودم و با آن که در حد پرستـش دوستـش میداشتم، خود را بالاتر از آن میدانستم که غرور خودم را بی جا خرد کنم. من اما خودم را در این قضیه مقصر میدانستم و سعی داشتم تا حد ممکن از دل «او» به در آورم. اما مگر او فرصت میداد؟ تازه، او منـتـظر شنیدن چه چیزی از من بود که بـیاید و با من به گفـتگو بنـشیند؟ به من بگوی که:

 «دستـت درد نکنه... نامه ات خیلی زیـبا بود. معلومه خیلی براش زحمت کشیده بودی. اصلا انـتـظار نداشتم کسی آن وقت سال و در شلوغی روزهای پایانی سال، تولدم را به من تبریک بگوید»؟!

نه... معلوم است که نه... و من به همین خاطر به خودخوری افسرده کننده ای دچار شده بودم و او را در غمگین دیدنش مقصر میدانستم.

یادم نمی رود که روزهای اول این احتمال را میدادم که پسری به خواستگاری او آمده است و او جواب مثبتـش را همین روزها خواهد داد و چون از محبت شدیدم نسبت به خودش بو برده است، از درز کردن این خبر و فهمیدن من ناراحت است و میخواهد به این وسیله مرا به وضعیتی که روزهای بعد پیش خواهد آمد، عادت دهد تا خرد نشوم. دل او آن قدر نرم بود که من این احتمال ضعیف را هم میدادم... و ای کاش همین بود و ماجرای من و او بدون آن که به عشق نـخستین من تبدیل شود، در همین جا با پایانی خوش به اتمام میرسید. اما افسوس...

عشق مضحک

چه قدر مضحک است این عشق و حکایتی که در زیر خواهم نوشت.

تصور کنید که دختر و پسری با هم در سالهای حدود 18 تا 23 سالگی «دوست» بوده اند و رفتار و سلوکشان هم نشان می داد که خواهان همدیگرند. از دو خانواده فامیلند؛ همه افراد خانواده و تعدادی از نزدیکان آنها نیز در جریان این روابط به اصطلاح عاشقانه هستند! خیلی دوستت دارم می گویند و ادعا میکنند که بی هم می میرند.

خیلی راحت، دختر در آستانه 24 سالگی با خواستگاری که خانه شخصی، مغازه شخصی و پول فراوان از پدر مرحومش به ارث برده و تک پسر نیز هست، ازدواج میکند.

پسر بی خیال (و شاید هم خوشحال) از این اتـفاق به عشقبازی و لـا س زدن با دختران دیگر (که قبلا حالتی نیمه پنهان داشت) می پردازد. حال، این پسر با دختری پیمان ازدواج می بندد. در مراسم ازدواج این زوج، همان دختر فامیل قبلی که همگان گمان می بردند عروس آینده خانواده پسر است نیز دعوت رسمی دارد... و مضحک این که با همراهی حاضرانی که کف مرتب می زنند، با شاه داماد این مراسم «پاک» به رقص دو نفره می پردازد...

شما خواننده گرامی! نظرت چیست؟ لطفا در لینک « نظر شما چیست؟» نظر ارزشمند خود را درج فرمائید.

در انـتظار اولین دیدار در سال جدید (سرگذشت واقعی یک عشق- 12)

در طول تعطیلات طولانی نوروز 1375، بسیار به او فکر می کردم. همان طور که قبلا هم گفتم، به تدریج محبتی نسبت به او در قلبم احساس می کردم که روز به روز در حال اوج گرفتن بود. رفتار ساده، بی تفاوت و دوست داشتـنی او مرا بـیشتر به خودش می کشید.

ترانه « نقشه فال» هاتف را که در سالهای دور و در دوران دبیرستان گوش می کردم، این بار با احساسی خاص نسبت به «او» همراه بود. کلمه به کلمه آن گوئی بـیان من نسبت به او بود. حتی برای راحتی کار، این ترانه را در ابتدای یک نوار کاست دو بار ضبط کردم و نوار را برگرداندم و طرف دیگر را نیز دو بار ضبط کردم. با این کار، فقط با یک بار برگرداندن نوار می شد چهار بار به این ترانه که بیان دلم بود، گوش بدهم. اکنون که به آن روزها فکر می کنم، می گویم چه قدر ساده و بی ریا بود این عشق من! و در این بی ریائی، تنها خود من بودم که آن را باور داشتم و برای دیگران و دوستانم، شاید یک دوستی عمیق تلقی می شد نه یک عشق خالص معنوی... به خدا سوگند می خورم که اگر دخـتری عمق عشق نابم را به «او» درک می کرد، به «او» غبطه می خورد و شاید هم آرزو می کرد که من هم دوستدارش شوم! اما حیف (و شاید هم شکر) که گوهر عشق حقیقی متاعی نیست که بـتوان از کسی به دیگری انـتقال داد. حیف از این نظر که عاشق اگر خرد شود، چاره ای جز سوختن و ساختن و پذیرش حقیقتی تلخ نخواهد داشت و شاید می توانست با انـتقال محبتش به دیگری از درد آن بکاهد و من نامش را هرزگی میگذارم و شکر از این نظر که عشق آسمانی پاک و دست نخورده می ماند و افراد را می توان با آن محک زد...

(لطفا بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید)

ادامه نوشته

"تولدت مبارک" (سرگذشت واقعی یک عشق- 11)

به اواخر اسفند نزدیک می شدیم. دانشجویان مثل هر سال آماده بودند تا از هفته آخر و حتی از دو هفته مانده به پایان سال 1374 از کلاسها جیم شوند! این، از رفتارها، صحبتها و حتی گفته های اساتید به وضوح معلوم بود... حتی استادان از ما می پرسیدند که آیا فلان شنبه را می آیید؟!! برای من اما، تعطیلات نه فرصتی برای استراحت بلکه فرصتی برای جمع آوری بیشتر منابع مطالعاتی بود. همین طور میتوانستم از جزوه های دوستم به طور کامل استفاده کنم. به خصوص این که استادان بیشتر درسها عوض شده بودند و می توانستم مطالبی را که در جزوه این ترمم نیامده بود، کامل تر کنم. حوصله زیادی داشتم و اکنون به معنای واقعی در حسرت آن روزهای علاقه و شور و اشتیاق میسوزم.

کلاسها در سال 1374 به پایان رسید. من در طول روزهائی که امور اداری دانشگاه تعطیل نبود، به کتابخانه سر می زدم و بیشتر اوقات در همانجا به مطالعه مشغول می شدم. نمی توانم کتمان کنم که در هنگام مطالعه به او فکر نمی کردم. در آن سن و سال و با آن شرایطی که برایم پیش آمد، این تفکرات و احساسات به نظرم –حتی حالا نیز- عادی می آمد.

در همین روزهای پایانی سال بود که موارد به خصوصی را در مورد «او» متوجه شدم... سالروز تولد، آدرس منزل، شماره تلفن منزل و از این دست... خوشبخـتانه او به من اعتماد داشت و شاید هم کمی بیش از اندازه... من اما کسی نبودم که ...

( لطفا بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید )

ادامه نوشته

رویـش اولین جوانه های عشق (سرگذشت واقعی یک عشق- 10)

پس از مدتی با خواندن آن دستـنوشته های عزیز، کم کم احساس می کردم محبتی وصف ناپذیر نسبت به او در وجودم در حال شکل گرفتن است. اوایل زیاد به آن اهمیت نمی دادم و پیش خود می گفتم که:

«تو او را می شناسی... او هیچ منظوری از این کمک و دادن این جزوه ها که بسیار هم به آنها نیاز داری، ندارد... حتی توقعی هم از تو ندارد که جبرانش کنی. نباید این را به حساب خوش آمدنش از خودت بدانی... با خودت رو راست باش... جنبه برخورد با او را داشته باش... اگر او می خواست با پسری دوست شود، از راه دیگری وارد می شد... اصلا حتی می توانست به بهانه درس و این که جزوه ها چطورند و چگونه می خوانمشان، در هر فرصتی پیش من بیاید... ولی تو می دانی که این طور نیست... پس...».

در نظر من و بر خلاف بیشتر همرشته ای هایم، او دختری دوست داشتـنی بود. آنها می گفتند که او خیلی جدی و خشک است و حرف زدن با او چندان راحت نیست. من اما شیفته این خصوصیاتش بودم...

(لطفا بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید)

ادامه نوشته

خاطره چشمان نازنـین (سرگذشت واقعی یک عشق-9)

پیش از آن، رفـتار گرمش مرا دودل کرده بود...« او» دختر آزادی (ول) نبود که بتوان هر حرفی را زد و با او خیلی راحت بود و از طرفی آن قدر هم (به اصطلاح) اصولگرا و مذهبی خشک نبود که افرادی مثل من از او فاصله بگیرند. اما به هر حال، طرح موضوع نامه و مطالب آن برایم کمی دشوار بود؛ به خصوص این که از ابتدای صحبت ها تا رفتن مژگان، نه حرفی از نامه زده بود و نه رفتاری حاکی از ناراحت شدن یا دست کم دیدن نامه در میان جزوه ها از او دیده بودم.

«او» شخصیتی داشت که باعث می شد حتی پسران هم رشته ای و دانشگاه هم بدانند که با او نمی شود هر شوخی ای کرد و سبکسری در ذاتـش نیست. من هم با این دیدگاه و این که مدت زیادی از آشنائی بیشتر ما نمی گـذشت، مجبور بودم که احتـیاط زیادی به خرج دهم.

وقتی از بابت نوشتن آن نامه و اطلاع ندادن وجود نامه در بین جزوه ها از او پوزش خواستم، یادم هست که لبخند ملیحی زد... هنوز زیبائی آن لبخند و حالت خاص چشمان زیبای قهوه ای اش را با تمام جزئیاتش در خاطر دارم. گفت: « خواهش می کنم... مساله ای نیست و ناراحت نشدم...»

این حرفش باعث شد کمی بیشتر از آن نامه برایش صحبت کنم. وقتی بعضی از مطالب نامه ام را برایش بیشتر باز کردم، یادم هست که به فکر فرو رفته بود. پس از سکوت من گفت: « مشکلی نیست، من هر کاری از دستم بر بیاد، انجام می دم...» از او تشکر کردم...

***

نامه را هیچ وقت در دستانش نـدیـدم... به جز روز آخر، حدود ده ماه بعد و در دوشنبه ای لعنـتی- بیست و هشتم آبان 1375- که به آنجا نیز خواهیم رسید...

 

(لطفا بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید)

ادامه نوشته