دلم نمی آمد بدون یادآوری لطف عظیمی که در حقم کرده است، و اثبات قلبی ترین مراتب سپاسم، دست نوشته هایش را به او برگردانم. بیشتر هدایای ممکن، از خرید یک مجله علمی گرفته تا هدیه ای دخترانه را از مد نظر گذراندم و یا به صورت نامستقیم از دیگران (و حتی خواهرم) پرسیدم. سرانجام به این نتیجه رسیدم که (واقعا) هیچ هدیه مادی نمیتواند جوابگوی لطف معنوی اش باشد، پس خرید هدیه ای گران قیمت بر مبنای عرف و اصول خودم صحیح به نظر نمی آمد. در ضمن اصرار به تهیه هدیه ای به عنوان نشانی از سپاسم داشتم. در نهایت، با دیدن یک کیف کوچک دو منظوره (جا تقویمی، جایادداشتی و کیف پول کوچک) که نامزد خواهرم برایش خریده بود، همان را مناسب یافتم. نه گران بود که مشکلی ایجاد کند و نه انتخابی از روی کج سلیقگی بود.
*
**
زن دائی به منزلمان آمد و مادرم هنوز از بیرون برنگشته بود. وقتی نظرش را در مورد زیبا بودن یا نبودن آن کیف جویا شدم، جواب درست و درمانی نداد ولی انگار که بو برده باشد، پرسید: پولهاتو جمع کن و برای زنت طلا بخر... !
جا خوردم، به معنای واقعی... بدون هیچ حرفی، حتی اینکه این یک هدیه است یا نیست، چگونه به این قضیه شک کرد؟! آیا مگر قیافه من و شیوه در دست گرفتن آن کیف لو دهنده بود... ؟!
با شروع نیمسال دوم 75-1374 من با وجودی که میدانستم در هفته اول محال است در دانشگاهمان کلاسی تشکیل شود، رفتم. هدیه را در کاغذ کادوی صورتی رنگ براقی کادو کرده بودم تا اگر او را دیدم، تقدیمش کنم. من اما جزو معدود افراد غیر کارمند دانشگاه بودم که در آنجا حضور داشت. پس به کتابخانه رفتم که گاهی او هم به آنجا می آمد. مطالعه اش زیاد بود ولی تا آن زمان، بیشتر کلاسهایش با (به اصطلاح) زنگ تفریح و مواقع حضورم در کتابخانه تلاقی داشت و خیلی کم میتوانستیم همدیگر را آنجا ببینیم.
***
با شروع هفته دوم ترم تحصیلی، او را دیدم و برای پس دادن جزوه هایش با هم قرار گذاشتیم. نمیدانم چطور و چگونه از او تشکر کردم، ولی موقعیت مناسبی ندیدم که هدیه اش را بدهم.
چندی پس از آن روز، جزوه های چشم نوازش را برگرداندم. در میان یکی از این جزوه ها که در داخل کاتالوگ بود، نامه ای را که با دستخط بسیار زیبائی نوشته بودم و با لحنی که هنوز هم از صراحت و زیبائی آن در شگفت میمانم، گذاشتم و از او تشکر کردم.

اکنون که سیزده سال از آن روزها میگذرد و وقتی به موضوع نوشتن آن نامه فکر میکنم، باز هم این کار را اشتباه نمیدانم... جمله های برخاسته از دلم را هنوز به یاد دارم ولی نگاشتن دوباره آن را در اینجا درست و لازم نمیدانم.
اگر اشتباه نکنم، در همان وقتی که جزوه هایش را بازگرداندم او بدون اینکه از او خواسته باشم، گفت که جزوه های درسهای این ترم را هم که دارم، برایم خواهد آورد و تاریخی را هم برای آن تعیین کرد. گفت که باید این جزوه ها را از منزلشان بیاورد و الان در اتاق خوابگاهش نیستند. در حالی که سپاسگزاری میکردم، از هم خداحافظی کردیم.
نگرانی ای داشتم که نکند یافتن و خواندن آن نامه که از دلم برآمده بود و سپاس بی حد من را نسبت به او بیان میداشت، باعث ناراحتی و آزردگی خاطرش شود. در آن نامه، هیچ حرف و نشانی از «عشق» یا « دوست داشتن» نبود، چون موضوع، « اینها» نبودند و همین باعث راحتی خیالم میشد که نباید چندان از ناراحت شدنش نگران باشم. اما به هر حال، این یک « نامه» بود، هر چند با آن « نامه»های کثیف و سبکسرانه ای که در بازار مکاره دوستیهای پوچ کوچه و خیابان بین دختران هرزه و پسران بی بند و بار رد و بدل میشد، از لحاظ « اسم» تفاوت نداشت...
***

نمیدانستم که آیا پس از خواندن آن نامه به سر قرار می آید یا نه؟ یا اگر به دلیل قولی که داده، بیاید، رفتارش چگونه خواهد بود؟... به هر حال، رفتم.
در قبل از ظهر یکی از روزهائی که کمتر کلاسی در آن تشکیل میشد، او و مژگان را در محوطه راهرو دانشکده فنی-مهندسی دیدم. این دو، تنها دانشجویان دختر دوره در سال ورودی شان بودند و در نتیجه، همیشه با هم بودند. از طرفی، بسیار بهتر بود که برای آوردن جزوه ها یک نفر هم به او کمک کند.
جزوه ها و سررسیدها را که روی دسته یک صندلی دسته دار گذاشته بود، یکی یکی به من تحویل داد. مهر و علاقه ای نسبت به او که از آن به «عشق» تعبیر کنم، هنوز در من به وجود نیامده بود. من اما او را بسیار دوست میداشتم؛ به خاطر روح لطیف، حساس و دل نگرانش نسبت به من و تلاشش برای رفع مشکل من... بدون گفتن من. به همین دلیل، وقتی که با هم در مورد مطلبی از روی جزوه صحبت میکردیم و او انگشت اشاره اش را روی سطور میگذاشت تا آنها را نشانم دهد، سعی میکردم تا نگاهم به ناخنهای بی لاک بلند و ظریفش نیفتد. دلم نمیخواست طعمی از آن لذت هرزه و گدا گون بچشم. آیا به راستی، ناخنهای پسر و دختر، زن و مرد نباید با هم متفاوت باشند؟ آیا نگذاشتن لاک روی ناخن، نماز خواندن با آن و در عین حال زیبا و با نشاط نگهداشتن آنها عیبی است؟ آیا همین مورد به ظاهر ساده بخشی از شخصیت او را به من نمی نمایاند؟
از افراد چشم چران که بدون هیچ احساس قبحی به زنان و دختران خیره میشدند- حتی بی منظور (؟!)- بسیار متفر بودم. این درجه از تنفر آن قدر در من قوی بود که من تا ضرورتی نمیدیدم، به همکلاسیهای دخترم نگاه نمیکردم و این شاید با توجه به پوششی که آن زمان داشتم، کمی جالب و شاید دوست داشتنی مینمود. پس، این که سعی میکردم تا حد امکان به آنها نگاه نکنم، برای هر دوی شان خوشایند بود. مژگان اما بی آنکه قصدی داشته باشد، زیر چشمی مرا می پائید و احساس میکردم او هم متوجه شده است که نمیخواهم نگاهم حتی به ناخنهای زیبای بی لاک « او» بیفتد.
نمیدانم مژگان واقعا کاری داشت یا اینکه احساس کرد شاید این رفتار من دلیل بر راحت نبودن من با « او» در حضورش باشد که خداحافظی کرد و رفت. با رفتن مژگان - که مایل به آن نبودم- حرف آن نامه را پیش کشیدم. هنوز هم در شگفتم که چگونه به او که شخصیت سنگینش در میان دختران دانشگاه به وضوح جلوه میکرد، این حرف را زدم؟...