خدای من

چه نیک است خدائی داشتن... خدائی در باطن تو نه در آسمان بالای سرت.

چه شیرین است پاک بودن و پاک ماندن... برای خدائی که در درون توست نه آن خدائی که برایت تعریف کرده اند.

چه زاهدانه است پرستش بی ریای ایزد بی همتا... به خاطر خدائی اش نه به خاطر ترس از کیفرش.

چه بی نیازی لذتبخشی است... یاری آفریدگانش و چشم نداشتن به یاری آنان...

 

خدای من، خدای جا و زمان خاصی نیست.

خدای من، خدای نوشته شده در کتابها نیست.

خدای من، آن غول نادیدنی شکنجه گر نیست.

خدای من، آن بی چشم و بی دست و بی گوش و بی پای همه کاره نیست.

خدای من، آن خدائی که برایم تعریف کرده اند هم نیست. بلکه

خدای من، آن احساسی است که به من باورانده است که رویش جوانه جو اتفاقی نیست.

خدای من، آن حسی است که یک بخشیده شده از چوبه دار دارد.

خدای من، آن حسی است که بیمار شفا یافته دارد.

خدای من، آن لذتی است که عاشق از وصالش دارد.

و در کنار همه اینها...

خدای من، آن احساسی است که ابدی بودن عشق حقیقی را در وجودم به من ثابت کرده است...

هدیه  سپاس (سرگذشت واقعی یک عشق-8)

دلم نمی آمد بدون یادآوری لطف عظیمی که در حقم کرده است، و اثبات قلبی ترین مراتب سپاسم، دست نوشته هایش را به او برگردانم. بیشتر هدایای ممکن، از خرید یک مجله علمی گرفته تا هدیه ای دخترانه را از مد نظر گذراندم و یا به صورت نامستقیم از دیگران (و حتی خواهرم) پرسیدم. سرانجام به این نتیجه رسیدم که (واقعا) هیچ هدیه مادی نمیتواند جوابگوی لطف معنوی اش باشد، پس خرید هدیه ای گران قیمت بر مبنای عرف و اصول خودم صحیح به نظر نمی آمد. در ضمن اصرار به تهیه هدیه ای به عنوان نشانی از سپاسم داشتم. در نهایت، با دیدن یک کیف کوچک دو منظوره (جا تقویمی، جایادداشتی و کیف پول کوچک) که نامزد خواهرم برایش خریده بود، همان را مناسب یافتم. نه گران بود که مشکلی ایجاد کند و نه انتخابی از روی کج سلیقگی بود.

               ***

زن دائی به منزلمان آمد و مادرم هنوز از بیرون برنگشته بود. وقتی نظرش را در مورد زیبا بودن یا نبودن آن کیف جویا شدم، جواب درست و درمانی نداد ولی انگار که بو برده باشد، پرسید: پولهاتو جمع کن و برای زنت طلا بخر... !

جا خوردم، به معنای واقعی... بدون هیچ حرفی، حتی اینکه این یک هدیه است یا نیست، چگونه به این قضیه شک کرد؟! آیا مگر قیافه من و شیوه در دست گرفتن آن کیف لو دهنده بود... ؟!

با شروع نیمسال دوم 75-1374 من با وجودی که میدانستم در هفته اول محال است در دانشگاهمان کلاسی تشکیل شود، رفتم.  هدیه را در کاغذ کادوی صورتی رنگ براقی کادو کرده بودم تا اگر او را دیدم، تقدیمش کنم. من اما جزو معدود افراد غیر کارمند دانشگاه بودم که در آنجا حضور داشت. پس به کتابخانه رفتم که گاهی او هم به آنجا می آمد. مطالعه اش زیاد بود ولی تا آن زمان، بیشتر کلاسهایش با (به اصطلاح) زنگ تفریح و مواقع حضورم در کتابخانه تلاقی داشت و خیلی کم میتوانستیم همدیگر را آنجا ببینیم.

***

با شروع هفته دوم ترم تحصیلی، او را دیدم و برای پس دادن جزوه هایش با هم قرار گذاشتیم. نمیدانم چطور و چگونه از او تشکر کردم، ولی موقعیت مناسبی ندیدم که هدیه اش را بدهم.

چندی پس از آن روز، جزوه های چشم نوازش را برگرداندم. در میان یکی از این جزوه ها که در داخل کاتالوگ بود، نامه ای را که با دستخط بسیار زیبائی نوشته بودم و با لحنی که هنوز هم از صراحت و زیبائی آن در شگفت میمانم، گذاشتم و از او تشکر کردم.

اکنون که سیزده سال از آن روزها میگذرد و وقتی به موضوع نوشتن آن نامه فکر میکنم، باز هم این کار را اشتباه نمیدانم... جمله های برخاسته از دلم را هنوز به یاد دارم ولی نگاشتن دوباره آن را در اینجا درست و لازم نمیدانم.

اگر اشتباه نکنم، در همان وقتی که جزوه هایش را بازگرداندم او بدون اینکه از او خواسته باشم، گفت که جزوه های درسهای این ترم را هم که دارم، برایم خواهد آورد و تاریخی را هم برای آن تعیین کرد. گفت که باید این جزوه ها را از منزلشان بیاورد و الان در اتاق خوابگاهش نیستند. در حالی که سپاسگزاری میکردم، از هم خداحافظی کردیم.

نگرانی ای داشتم که نکند یافتن و خواندن آن نامه که از دلم برآمده بود و سپاس بی حد من را نسبت به او بیان میداشت، باعث ناراحتی و آزردگی خاطرش شود. در آن نامه، هیچ حرف و نشانی از «عشق» یا « دوست داشتن» نبود، چون موضوع، « اینها» نبودند و همین باعث راحتی خیالم میشد که نباید چندان از ناراحت شدنش نگران باشم. اما به هر حال، این یک « نامه» بود، هر چند با آن « نامه»های کثیف و سبکسرانه ای که در بازار مکاره دوستیهای پوچ کوچه و خیابان بین دختران هرزه و پسران بی بند و بار رد و بدل میشد، از لحاظ « اسم» تفاوت نداشت...

***

نمیدانستم که آیا پس از خواندن آن نامه به سر قرار می آید یا نه؟ یا اگر به دلیل قولی که داده، بیاید، رفتارش چگونه خواهد بود؟... به هر حال، رفتم.

در قبل از ظهر یکی از روزهائی که کمتر کلاسی در آن تشکیل میشد، او و مژگان را در محوطه راهرو دانشکده فنی-مهندسی دیدم. این دو، تنها دانشجویان دختر دوره در سال ورودی شان بودند و در نتیجه، همیشه با هم بودند. از طرفی، بسیار بهتر بود که برای آوردن جزوه ها یک نفر هم به او کمک کند.

جزوه ها و سررسیدها را که روی دسته یک صندلی دسته دار گذاشته بود، یکی یکی به من تحویل داد. مهر و علاقه ای نسبت به او که از آن به «عشق» تعبیر کنم، هنوز در من به وجود نیامده بود. من اما او را بسیار دوست میداشتم؛ به خاطر روح لطیف، حساس و دل نگرانش نسبت به من و تلاشش برای رفع مشکل من... بدون گفتن من. به همین دلیل، وقتی که با هم در مورد مطلبی از روی جزوه صحبت میکردیم و او انگشت اشاره اش را روی سطور میگذاشت تا آنها را نشانم دهد، سعی میکردم تا نگاهم به ناخنهای بی لاک بلند و ظریفش نیفتد. دلم نمیخواست طعمی از آن لذت هرزه و گدا گون بچشم. آیا به راستی، ناخنهای پسر و دختر، زن و مرد نباید با هم متفاوت باشند؟ آیا نگذاشتن لاک روی ناخن، نماز خواندن با آن و در عین حال زیبا و با نشاط نگهداشتن آنها عیبی است؟ آیا همین مورد به ظاهر ساده بخشی از شخصیت او را به من نمی نمایاند؟

از افراد چشم چران که بدون هیچ احساس قبحی به زنان و دختران خیره میشدند- حتی بی منظور (؟!)- بسیار متفر بودم. این درجه از تنفر آن قدر در من قوی بود که من تا ضرورتی نمیدیدم، به همکلاسیهای دخترم نگاه نمیکردم و این شاید با توجه به پوششی که آن زمان داشتم، کمی جالب و شاید دوست داشتنی مینمود. پس، این که سعی میکردم تا حد امکان به آنها نگاه نکنم، برای هر دوی شان خوشایند بود. مژگان اما بی آنکه قصدی داشته باشد، زیر چشمی مرا می پائید و احساس میکردم او هم متوجه شده است که نمیخواهم نگاهم حتی به ناخنهای زیبای بی لاک « او» بیفتد.

نمیدانم مژگان واقعا کاری داشت یا اینکه احساس کرد شاید این رفتار من دلیل بر راحت نبودن من با « او» در حضورش باشد که خداحافظی کرد و رفت. با رفتن مژگان - که مایل به آن نبودم- حرف آن نامه را پیش کشیدم. هنوز هم در شگفتم که چگونه به او که شخصیت سنگینش در میان دختران دانشگاه به وضوح جلوه میکرد، این حرف را زدم؟...

لحظه وداع

در نیمروزی از بیست و هشتمهای آبان خدا و در دوازده سال پیش، دوشنبه ۲۸/۸/۱۳۷۵، کاخ عشق آسـمانی ام در هم فرو ریخت...

مفهوم حقیقی در خود شکستـن را در این روز با تـمام وجود لـمس کردم...

برای اولین بار، به مفهوم واقعی از خدای بزرگ متنفر شدم... با این برداشت که اگر هـمه ما انسانها در پرستش آن یکتای جاوید کوتاهی کرده ایم، او که میدانست من با این عشق ذره ذره به ایمان حقیقی نزدیک میشوم و لذت «درک معنوی وجود یک هـمنوع» را بیش از پیش احساس میکنم، مرا لایق خودش ندانست.

من کسی نیستم که حتی برای خدائی که نـخواهدم، گدائی کنم... پس بر خلاف میل باطنی ام، تا مدتی ارتباط با یگانه هستی را قطع کردم. اما مدتی بعد که جای خالی یک عشق بزرگ... حتی بزرگتر از عشق قبلی را در گوشه قلب سیاهم حس کردم، با چشمانی اشکبار به سویش بازگشتم. من اما، هـمواره به یاد آن خدای عزیز می آورم که من از تو در برابر پرستش ناقص و اندکم در این دنیا فقط و فقط و آن هم از عمق وجود... فقط یک چیز خواسته بودم... که تو آن را هم به من ندادی... به اسـمـی که از آن با تـمام وجـودم متـنـفرم و «مصلحت» میخوانندش...

***

اصلا تصور نـمی کردم که روزی ترانه زیبا و قدیمی «لـحظه وداع» را که در نوجوانی بسیار دوستش میداشتم، شرح حال من باشد و جـمله به جـمله آن بیانگر حالات درونی ام باشد.

برای خواندن شعر متـن و دانلود ترانه زیبا و غمگین «لـحظه وداع» از «پیام» به حجم 95/2 مگابایت و مدت 6 دقیقه و 27 ثانیه بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید.

ادامه نوشته

میوه شیرین دست نوشته های گهربار (سرگذشت واقعی یک عشق-7)

جزوه ها، کتابها و سررسیدها را به خانه بردم. آن قدر خوشحال بودم که که نفهمیدم چقدر در راه بودم و چگونه رسیدم. به اتاقم رفتم... جزوه ها را که بسیار منظم و هر کدام در داخل برگه کاتالوگی بود، یکی یکی ورق میزدم. برگه ها بوی خاصی می داد... شاید بوی کیفش را و شاید هم بوی منزلشان را.

حتی تا کنون، از خواندن و نگاه کردن به نوشته ای و جزوه ای آن قدر که آن موقع به وجد آمده بودم و لذت برده بودم، لذت نبرده ام. آرامش خیالی داشتم از حل مشکلم... تصور کنید که هدفتان را پیشرفت در درس و تحصیل گذاشته اید و چیزی مانع آن بوده... و شما با وجود نهایت تلاشی که به خرج داده اید، موفق به حل آن نشده اید... و اکنون، به یک باره و از راهی که انتظارش را نداشتید، آن سد بزرگ فرو ریخته است. چه لذت بخش است و چه آرامش روحی ای به شما دست می دهد وقتی مقدمات رسیدن به هدفی والا و معنوی از راهی معنوی فراهم شود...

دلم می خواست تمام درسها را همان عصر تا صبح می خواندم... اما واقعا محال بود... باید از چیزی نزدیک به صفر شروع می کردم و به دیگر همرشته ای هایم می رسیدم... اگر می رسیدم. اما من با اراده ای که داشتم، هرگز به رویم نمی آوردم که کمی عقبتر از آنهایم و حتی این باعث تشویق و ایجاد انگیزه بیشتر در من می شد.

مادر و خواهرم جزوه ها را که دیدند، از کنجکاوی پرسیدند که مال کیست؟ وقتی پاسخ دادم، خواهرم لبخندی زد که به نظرم طعنه آمیز آمد. شاید اگر دیگری هم مرا با آن ذوق در بین جزوه ها می دید، به چیز دیگری می اندیشید... شاید به چیزی مثل دوستی های مسخره دختر-پسری در محیط دانشگاههای ما...

(لطفا بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید)

ادامه نوشته

قربانی عشق؟

در عشق روحانی، قربانی نداریم... شکست خورده نداریم...

لازمه که قبل از اینکه وارد این بحث بشم کمی به عقب برگردیم... به دوره دانشجوئی.

چند روز پیش یادی از دوران خوش دانشجوئی در ذهنم افتاد. استاد درس «زیست سازگاری» و «کاربرد پلیمرها در پزشکی» به ما گفته بود که خودتون رو هفته بعد برسونید به پژوهشگاه پلیمر ایران در کیلومتر 15 آزاد راه تهران-کرج تا یک عمل جراحی واقعی پیوند رگ مصنوعی پلیمری پوشش داده شده با پلیمرهای اصلاح شده مثل تفلون و پـلی یوره تان را از نزدیک و کنار تیم جراحی ببینیم. عمل پیوند بای- پس (by-pass) که شامل برداشتن قسمتی از سرخرگ آئورت بود، قرار بود که روی یک گوسفند زنده انـجام بـشه و زیـست سازگاری و دیگر آزمون های پـیشرفته داخل بدن (in-vitro) هم روی اون انجام بگیره...

(لطفا روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید)

ادامه نوشته

آرامش خیال با دست نوشته های نازنین (سرگذشت واقعی یک عشق-6)

از پشت میز بلند شدم و ایستادم. پس از احوالپرسی های متداول، او گفت: «جزوه درس کریستالوگرافی من کامله، اگه میخواهید براتون بیارم...». باور نمیکردم که این حرفها را میشنوم. یعنی مشکل درسی که این همه در فکر آن بودم به این راحتی داشت حل میشد؟... از او تشکر کردم و گفتم: «خیلی لازمش داشتم و اگر نمیآوردید، نمیدونستم امتحان پایان ترم رو باید چی کار میکردم؟». او اضافه کرد: «اگه با درسهای دیگه تون هم مشکل دارین، من جزوه های درسهای این ترم تون رو که پارسال پاس کردم، میارم بهتون میدم». تشکر کردم و اسم واحدهای درسی و استادان آنها را برایش گفتم... استاد بعضی از درسها عوض شده بود، اما کل مطلب درس را میشد از جزوه های دانشجویان سال بالاتر گرفت، چون سرفصل درسها یکی است.

پس از تشکر فراوان از او و مژگان، خداحافظی کردیم و رفتند. من اما در فکر احساس پاک و بی آلایش همرشته ای خوب و دلسوزم بودم که بدون داشتن قصد و منظور خاصی، قرار بود این لطف عظیم را در حق من انجام دهد. واقعا چه نفعی از این کار می برد؟ من دانشجوئی بودم که شاید برخلاف ظاهرم، در محیط دانشگاه تنها به درس فکر میکردم و صحبت کردن و رابطه داشتن با دخترها برایم «هدف» نبود. او هم صد در صد در این یک سال و نیم آشنائی، مرا حتی از دور هم که شده میشناخت و من نیز او را. در این مدت، نسبت به بعضی از هشت نفر همرشته ای دختر خودم دید منفی پیدا کرده بودم و آنها را نه اینکه جلف به حساب آورم که رفتار و شخصیتشان را تائید نمیکردم.

پس، آنالیز و برداشت اولیه من از لطف او همین دلسوزی و یاری کردن من در امر تحصیل بود و نه چیز دیگر. خوشبختانه این دید من در طول سالهای بعد نیز در مورد او تغییر نکرد و هنوز هم کار او و نیت خیر او را از صمیم قلب سیاهم تحسین میکنم و از خداوند بزرگ برایش آرزوی بهروزی و سربلندی دارم.

به روی صندلی ام که برگشتم، تنها عکسها و نوشته های مجله بودند که از برابرم میگذشتند و من در بهت این یاری او، بدون درخواست من بودم. تا قبل از آن، من دختران را افرادی میدانستم که تنها در فکر خوشی اند... موجوداتی بی احساسند و اگر درس هم میخوانند تنها برای داشتن مدرکی است برای اهدافی که در پس آن دارند. اما او ظاهرا با تمام آنهائی که دیدگاهم را بر اساس رفتار و شخصیت آنها بنا کرده بودم، تفاوت داشت و در این یک سال و نیم آشنائی، ولو از دور و با چند درس که همکلاس بودیم، واقعا مفهوم «دانش جو» بودن و علاقه به درس را در او میدیدم... درست مثل خودم که از مباحث رشته تحصیلی ام لذت فراوان میبردم.

روز موعود که او قرار بود جزوه ها را بیاورد، فرا رسید. در راهروی دانشکده فنی- مهندسی و در ساعاتی از صبح که به خاطر تشکیل کلاسها، راهروها آرام و خالی از دانشجویان بود، همدیگر را دیدیم. او تنها آمده بود. بعد از سلام، اشاره کرد که دنبالش بروم. با هم به سمت انتهای راهرو به راه افتادیم. کلاس نسبتا بزرگی در انتهای راهرو بود که بیشتر برای برگزاری دروس عمومی با تعداد دانشجویان زیاد مورد استفاده قرار میگرفت.

درب کلاس را باز کرد و بعد از وارد شدن من، یک صندلی را به درب کلاس تکیه داد تا درب باز بماند. روی یک صندلی، توده ای از جزوه ها و یادداشتهای خوش خط و چشم نواز قرار داشت. او زودتر آمده بود و جزوه های نسبتا سنگین و حجیم را روی صندلی گذاشته بود. وقتی جزوه ها را به من میداد، توضیحات مختصری هم در مورد آنها و کتابهای زیراکس شده همراه آنها برایم میگفت.

یادم هست از او در مورد کتاب «ترمودینامیک» درسی شان سئوال کردم و او روی یک کاغذ یادداشت کوچک سربرگ دار که با رنگ قرمز-بنفش چاپ شده بود، نام کتاب و نویسنده اش را نوشت. این یادداشتش را پس از سیزده سال هنوز هم دارم و با آنکه نمیدانم کجا گذاشتمش، میدانم که لابلای یکی از کتابهای درسی و در جای مطمئنی است.

خداحافظی کرد و رفت... من ماندم و توده ای دوست داشتنی از یادداشتهائی که موجب فهم بهتر درسها و شاید جهش تحصیلی من میشد...

نوشتن درسها در سررسید علاوه بر راحتی نوشتن و جذاب بودن، از پراکندگی ورقها جلوگیری میکند و حتی میتوان مطالب تکمیلی را بعدا به آن اضافه کرد. در بین این جزوه ها و نوشته ها، سررسیدی به رنگ خاکستری با آرم بانک ملی ایران وجود داشت که خاطرات زیادی از آن دارم و در پستهای بعدی، یادی از این سررسید و خاطره  های تلخ و شیرین مربوط به آن خواهم کرد.

چقدر در طی راه زندگی به ملخها شباهت داریم؟!

در گامهائی که بر میدارم، گاهی گامهای بلند ملخی با من همراه می شود. بالهای رنگین و زیبایش را میـگشاید و پس از جـستی بلند در کنارم فرود می آید. لحظات اول کمی گـیج می نماید و حتی گاهی می بینم که به پهلو افتاده و خود را سریع به وضع عادی برمی گرداند.

هر وقـت این منظره تکراری را می دیدم، دلم به حال این گام برداشتن سر در گم و شاید دردناک ملخ ها میسوخت. اما واقعا، این حشرات با چه حرکت دیگری میخواستند به راه خود بروند؟

 کمی در زندگی خودم و دیگر انسانها دقت کردم... و این سئوالها در نظرم آمد:

آیا ما مطمئنیم که

۱- حرکت ما در مسیر زندگی بهتر از این ملخ هاست؟

۲- همیشه در مسیری مستقیم و بدون لغزش، درماندگی و تردید به سوی کمال میرویم؟

۳- در این مسیری که طی می کنیم، آیا استراحت، تفکر و ارزیابی از گام های قبلی داریم؟

۴- حرکت جمعی ما به سوی مقصد نهائی زندگی بهتر از این ملخهاست؟

۵- و پرسش دردناک این که زندگی چه تعدادی از هم نوعان ما بهتر از این ملخهاست؟!

اگر واقعیت را در نظر بگیریم زندگی بیشتر ما مثل این ملخ هاست؛ با جهشهای فراوانی که انرژی و تاب و توان مان را به هدر میدهند... و گامهائی پراکنده در راهی به ظاهر معلوم.

چه نیک خواهد بود با نظاره حرکات پریشان این موجودات کوچک خداوند یزرگ، از تقلید ناخواسته دست برداریم و حرکت خود را در عشق، زندگی و کمال نهائی اصلاح کنیم.

یادی از ترانه های دوره نوجوانی - صدای زنگوله ها

در دهه 1350 شمسی، گرایش بیشتر خوانـندگان پاپ ایرانی به اجرای ترانه های غمگین بود... خوانندگانی چون «د ا ر یــو ش»، «ستـار»، «ا بــی» و «هـا یـد ه» از این ترانه ها با تم غمناک زیاد اجرا کرده اند. شاید دلیل آن، جو سیاسی-اجتماعی و تمایلات جوانان و مردم آن دوره زمانی به عشقهای ساده (و نسبتا واقعی) باشد؛ بر خلاف امروز که ترانه های شاد و به سخره گرفتن عشقهائی که با تلفن و اینترنت* و یا در کوچه و خیابان سر میگیرند، شنوندگان بیشتری دارند.

(برای دانلود ترانه «صدای زنگوله ها» از «ستار» و نیز مطالعه بقیه مطالب، لطفا بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید).

ادامه نوشته

عشقهای شیرین نوجوانی و اون ور شبای خیس

عشق کودکیها و نوجوانیها از آن دوستیهائی است که تا پایان عمر در یادها باقی خواهد ماند. اگر گذر زمان آنرا کمرنگ کند یا حتی به نفرت تبدیل کند، شیرینی آن محبتها هرگز تلخ نمیشود.

در آن دوران خوش، دوستان زیادی داشتم... دوستانی که در میهمانیها همیشه با هم بودیم، صحبت میکردیم، بازی میکردیم، عروس و داماد میشدیم، میهمان بازی میکردیم... در مراسم عروسی گاهی به چشمان هم خیره میشدیم و با آن نگاه معصومانه و کودکانه و با زبان بیزبانی از هم می پرسیدیم: آیا ما هم...؟!

شیرینیهای عالی و نوشابه برای هم کش میرفتیم و هزار منت بر سر دیگری میگذاشتیم و درباره عملیات متهورانه کش رفتن، داستان سرهم میکردیم... و در آن دوران کمیابی نوشابه، همچون کاری، چیزی شبیه فداکاری بود...!

آن دوران شیرین، چه سریع گذشت و انگار آن محبتها را هم با خودش برد... دیگر از آن لحظه ها فقط خاطره ای کمرنگ در ذهن بیشترمان به جا ماند... تا جائی که دیگر برای بیشترمان مهم نبود که دوستمان ازدواج میکند و یا پی چه سرنوشتی میرود... در حالی که در آن روزگاران، روی این موضوع حساسیت زیادی داشتیم.

***

شخصا دلم برای آن دوران ساده دلی بسیار تنگ میشود... وقتی تنها میشوم، نگاهی به گذشته میکنم... به دوستانی که در کنارم بودند و اکنون برایم در حکم غریبه اند، به دوستانی که از کنارم رفتند و از آنان تنها خاطرات خوشی در ذهن دارم و همچنین به دوستانی که آنان را به خاک سرد و تیره سپردیم... و چشمانمان با یادآوری دوران شیرین با هم بودن، بارانی میشود.

در شبهای بارانی پائیز و در هوای ابری، دلم برای آن کودک درون بیخیالم بی تاب میشود... میخواهم فریاد بزنم و ترانه های قدیمی آن دوران را که با علاقه گوش میکردم... با صدای خودم و در اتاقم یا بالای پشت بام زمزمه کنم. آن کودکی که با ساده دلی ذاتی اش، هنوز سنگدلی ام را باور ندارد. من سنگدلی که خود را در خودم زندانی کرده ام و سعی دارم پرده ای بر آن دوران بکشم... و به غرور مسخره ای که بر تن آن کودک نازنین درونم نشانده ام، افتخار کنم...

چه قدر دور است که با «همه» کسانی که آن دوران را با هم بودیم، در کنار هم جمع شویم... خاطرات وسطی بازی کردنها و داشتن هوای دخترها، قایم باشکها، خوراندن پیاز به جای سیب، بازی «آقا شیره بلند شو...» و... را با همان معصومیت یادآور شویم... اما افسوس... بر آن کودک نازنین و همراه ساده دلم به خاطر تنهائی اش باید گریست...

***

برای دانلود ترانه «یکی به شکل خود من» از آلبوم «شام آخر» ستار عزیزم بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید.

ادامه نوشته

میتوانم مرگ افراد را حس کنم...!

انسان از آنچه که نمیداند، هراسان است. مرگ یکی از مرموزترین و مهمترین مسائلی است که انسان از بدو پیدایش خود با آن سر و کار داشته است. آیا تا کنون از خود پرسیده اید تفاوت پیکره ای بیروح با پیکره جاندارش در چیست؟ واقعا چیست؟ روح را چگونه میتوان تعریف کرد؟ نوری است یا هاله ای؟ بادی است یا موجی؟ اطمینان داریم که غیر مادی است، اما اندرکنش آن با جسم مادی به چه طریقی است؟

این پرسشها و پرسشهائی مشابه آن، بیانگر ناتوانی علوم عقلی و عملی در پی بردن به منشاء زندگی جانداران است. آیا مشابه فیلم مشهور «21» میتوان گفت که روح انسانی واقعا بیست و یک گرم وزن (جرم) دارد؟ در کنار اینها، جالب است بدانید که فیزیکدانان توانسته اند جرم نور را نیز محاسبه کنند؛ در حالی که بیشتر ما نور را غیر مادی تصور میکنیم.

زندگی، شیرین ترین و اولین نعمتی است که به جانداران عطاء شده است و بنابراین، هر چه در تعارض با آن باشد به شدت طرد میشود. در نگاه من، زندگی به مفهوم کلی مهم نیست، بلکه «هدف از آن» و «چگونه بهره بردن از آن» دست کمی از بودنش ندارد. با این نگاه است که زندگی از پوچی به در میآید و روزمرگی به آفت آن تبدیل میشود؛ چیزی که بسیاری از ما در آن غوطه وریم.

این شیرین ترین هدیه خدائی را چیزی باید ارزش ببخشد و در نگاه من، آن چیز «مرگ» است. گمان میکنم که زندگی، بی مرگ مفهومی نداشت. ما انسانها آنچنان در بستری از خودبینی و کوتاه بینی اسیر آمده ایم که ارزش هر چیزی را باید با نبودنش درک کنیم. اگر چه مرگ به خاطر «باز پس گیری» این امانت سترگ الهی به مبداء آن از دید باطنی بیشتر انسانها منفور است، اما معنا بخش و نو کننده است (خواهشمندم در واژه ترکیبی «باز پس گیری» کمی تأمل نمائید).

عادت یافته ایم با مرگ نزدیکان و اطرافیان کمی به فکر فرو رویم و به طور گذرا این جریان طبیعی تولد-رشد-مرگ را به فراموشی بسپاریم تا شاید فرا رسیدن مرگ خودمان آنرا (البته تا ابد) به ما بباوراند!

(بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید)

ادامه نوشته

روز ملی دختران 1387

امروز (۹/۸/۱۳۸۷)  روز ملی دختران است؛ در واقع بود... چون تا قبل از دیدن اخبار شبانگاهی ساعت 22 شبکه سه مناسبت امروز را نمیدانستم. آنچه در این گزارش تصویری نمود بیشتری برایم داشت، اعتماد به نفس پائین دختران ایرانی در برخورد و مصاحبه با گزارشگر زن واحد مرکزی خبر بود. اکثر آنها تقاضای مصاحبه را یا با خجالت یا با (به اصطلاح) ناز و عشوه رد میکردند. این گزارش از این نظر برایم بسیار موفق عمل کرد تا به برخی ثابت کند محدودیتهای اجتماعی، عرفی و قانونی وضع شده برای این قشر (درست یا نادرست) در جهت مناسب هدایت نشده اند. نیمی از جامعه درگیر مسائل خاص خودند و از این نیمه، درصد بالائی با مشکلاتی حادتر که امید زیادی نیز به رفع آنها ندارند، دست به گریبانند.

قصد نوشتن یک مقاله اجتماعی را ندارم، چون نه سررشته ای از آن دارم و نه جای آن اینجاست. یک نمونه کاملا عینی از این مشکلات، مساله بالا رفتن سن ازدواج است. در حدود بیست سال پیش، وجود دختر 28 ساله در فامیل (گاهی بسیار) عجیب مینمود؛ اما اکنون وجود دختران 35 ساله (و حتی بالاتر) دیگر بسیار عادی قلمداد میشود. من گمان میکنم ادامه تحصیلات و کار برای استفاده از آن و واقع بین تر شدن دختران امروز نسبت به دختران (مثلا) بیست سال پیش تنها یک بهانه است. گرایش پسران به بازار کار و یا درس در کنار کار (با توجه به گسترش دوره های فراگیر پیام نور، غیر انتفاعی، پودمانی و ...) را اگر ناشی از نگرانی اقتصادی آنها و سعی در عقب نماندن از قافله تندروی تورم بدانیم، باید درصد سالانه ازدواج اگر افزایش نمی یافت، کاهش پیدا نمیکرد.

منکر وجود مشکلات ساختاری در حوزه کار، زندگی و ازدواج جوانان نیستم اما به نظرم دختران امروز تا حد زیادی در کاستن ارزش وجودی خویش در نزد پسران مقصرند. در بیشتر فیلمهائی که از پارتیهای مختلط دختران و پسران وجود دارد، بیننده عینا کاهش «جنبه شخصیتی» دختران در مقایسه با پسران را مشاهده خواهد کرد. در صفحه های حوادث روزنامه ها، مطالب زیادی از فریب خوردن دختران، وجود چند دوست پسر (و حتی شریک یا پارتنر partner)، بیوفائی و ضعف اخلاقی و شخصیتی دختران میتوان یافت.

نویسنده قصد انکار وجود این معایب در پسران را ندارد، بلکه در جامعه و فرهنگ ایرانی، چنین دخترانی حتی با معیارهای امروزین بیشتر پسران به عنوان همسر و شریک زندگی فاصله زیادی دارند. با پوزش از تمامی دختران ایرانی، بیشتر پسرانی که قصد ازدواج دارند، در وهله اول به فکر «نرفتن کلاه بر سر خود» هستند! از دیدگاه پسران، بیشتر دختران امروز (نه همه آنان) دیگر قابل اعتماد نیستند (و با پوزش دوباره) عده اندکی از آنان دیدگاه «بازیچه بودن» دختران را در نزد پسران ایجاد و تقویت کرده اند. دیگر گذشت آن دورانی که پسران «به راحتی» زنان و دختران را ناموس خود میشمردند، چرا که از رفتار آنان در خارج از محیط منزل، دانشگاه یا کار آگاهی ندارند و این درد کمی نیست.

فکر میکنم این رویکرد تا حدی نیز در مورد پسران صحیح باشد، اما تا آنجائی که من با آنان صحبت داشتم، اگر این گرایش نیز در آنان ایجاد شده باشد، از دید آنان به تغییر روابط فرهنگی، اجتماعی و عاطفی دختران و عوض شدن دیدگاه اکثر پسران بر میگردد.

این نوشتار کمی مردانه شد ولی صاحب این نوشتار سعی داشت دیدگاه بیشتر پسران امروز را در قبال دختران ارائه دهد و این کار را با آگاهی از اینکه باعث آزردگی خاطر تعدادی از عزیزان خواننده (دختران و زنان) خواهد شد، انجام داد.

بخش جالب این گزارش تصویری نوشته پایانی آن (نقل به مضمون) بود که:

این یک گزارش نبود بلکه تریبونی آزاد برای دختران بود.

حقیقت کمی تلخ است... آیا فقط کمی؟!

رویش امید در کتابخانه (سرگذشت واقعی یک عشق-5)

هفته ها در استرس به دست آوردن جزوه ها سپری میشد و ترم تحصیلی کم کم به آخر میرسید، اما هنوز جزوه های ناقص و پراکنده ای داشتم. دانشجوی درسخوانی بودم و علاوه بر مراجعی که استادانمان برای درس مشخص میکردند، مراجع دیگری نیز می یافتم و از مقالات مجله های تخصصی انگلیسی نیز بسیار استفاده می کردم. از سالهای آخر دوره دبیرستان یادگیری لغات انگلیسی را به طور جدی شروع کرده بودم و دست کم در مطالعه منابع تخصصی مشکل چندانی نداشتم. اما سیستم آموزشی دانشگاه های ما بر پایه جزوه اساتید تدوین شده است و یادگیری مطالب از مراجع نوین در اولویتهای بعدی است.

نمی خواستم تنها به واسطه گرفتن جزوه ها به دوستانم نزدیک شوم و الان می فهمم که بسیار حساس بودم. در واقع نمی خواستم «رو بیندازم»؛ حالا از غرور یا خود را به جای طرف مقابل گذاشتن و یا چیز دیگر... به هر حال مشکلم حل نشده باقی مانده بود... ترم های یک و دو بیشتر دروس پایه ریاضی، فیزیک و شیمی بود و منابع درسی چاپ شده و مشخصی داشت... اما بعد از آن با شروع دروس اصلی و تخصصی و نبودن کتاب درسی که از آن تدریس شود، توجه من به جای اینکه صرف مطالعه درسها شود به چگونگی گردآوری جزوه ها معطوف شده بود...

درست یادم است که در چهارشنبه ای از ماه آذر ۱۳۷۴ و حدود چهار هفته مانده به امتحانات پایان ترم در کتابخانه دانشگاه نشسته بودم و مجله ای را ورق میزدم. افکارم بیشتر درگیر چگونه امتحان دادن و چگونه مطالعه کردن بود و با توجه به فرصت کمی که داشتم بسیار نگران بودم. با توجه به اینکه معمولا در آن ساعات کلاسهای درس برقرار بود، کتابخانه خلوت بود و به جز من، تنها سه-چهار دانشجوی دختر و پسر نشسته بودند.

اصلا به او فکر نکرده بودم و برایم با یک دختر عادی هیچ تفاوتی نداشت... اصولا سعی در حفظ این فاصله با جنس مخالف داشتم و (آنطور که بعدها از زبان دیگران شنیدم) از دید آنها پسر خود داری به شمار میرفتم.

در این افکار بودم که او و مژگان وارد شدند. آنها را می شناختم و چند درسی را با آنها گذرانده بودم ولی آمدن آنها را به حساب کار شخصی خودشان گذاشتم و بدون اینکه سلامی رد و بدل شود، چشمانم را به نوشته های مجله دوختم. پس از مدتی، احساس کردم که آن دو به من نزدیک می شوند... بنابراین، دوباره سرم را بالا گرفتم... حدسم درست بود، با من کاری داشتند. به طرفم آمدند و سلام کردند. من هم به احترام آنها برخاستم و سلام کردم...

کلاس کریستالوگرافی؛ آغاز آشنائی (سرگذشت واقعی یک عشق-4)

آن شب به منزل آمدم. خسته بودم ولی آرامشی داشتم که میتوانستم به راحتی و بدون ناراحتی خیال به خواب روم. اغلب شبها، افکار گوناگونی درباره آینده روابطم با او، چگونگی برخورد و رفتار با او، رفتارها و گفتارهایش در کلاس و بیرون دانشگاه و به طور کلی هر آنچه به او یا به من و او مربوط می شد، به ذهنم راه می یافت و پیش از خواب نمی توانستم به این مسائل فکر نکنم.

***

همه چیز از مهر 1374 و کلاس 303 شروع شد... کلاس درس «کریستالوگرافی» آقای دکتر ع... یک درس مهم سه واحدی که مبنا و اساس دروس اصلی در ترم های بعد بود. زودتر از سایر هم رشته ایها آمده و در کلاس نشسته بودم و برگه انتخاب واحد ترم سومم را نگاه می کردم. عادت به صحبت با همکلاس هایم را نداشتم... بیشتر ترجیح می دادم کتاب های تخصصی و مقاله های انگلیسی مطالعه کنم تا صحبت هائی که شاید سر و ته نداشتند یا درباره حرف فلان استاد و فلان دانشجو و مشکل خوابگاه دانشجویان خوابگاهی و... بود. با سه-چهار نفر از دوستانم که الان به جائی رسیده اند و هنوزم با هم رابطه داریم، خیلی راحت بودم و به خاطر مرام هم که شده، مصاحبت با آنها را ازدست نمی دادم.

تنها در کلاس نشسته بودم که در باز شد... او در چهارچوب در کلاس ایستاد و کمی داخل کلاس را برانداز کرد و وقتی دید تنها هستم، از من پرسید: «کلاس درس کریستالوگرافی دکتر ع.؟» جواب دادم: «بله...» و به او خیره شدم. تشکر کوتاهی کرد و در سمت دیگر کلاس در ردیفی عقب تر از من نشست و کلاسورش را باز کرد.

او را قبلا هم دیده بودم... و با وجودی که یک سال و دو ماه از من کوچک تر بود، به دلیل پاره ای مسائل، دو ترم بالاتر از من بود... از ترم اولم به دلیل وضعیتی تحصیلی خاصی که داشتم، دروس «استاتیک و مقاومت مصالح» و «انتقال حرارت» را با ترم سومی ها (و از جمله او) می خواندم و دورادور از او شناخت سطحی داشتم. می دانستم شاگرد اول 72 ایهاست. متعجب بودم که چرا دوباره در کلاس های این درس شرکت می کند؛ چرا که در ترم سوم خودش (و ترم اول من) این درس را با نمره عالی 18 و بالاتر از همه گذرانده بود.

سرم را به طرفش برگرداندم و خیلی محترمانه از او پرسیدم: «ببخشید... شما دیگه چرا؟! شما که پارسال 18 شدید...!» لبخند شیرینی زد و گفت: «دکتر ص. همه چیز رو به ما نگفت. از طرفی می خوام دوره بشه و اگه استاد مطالب تازه تری بگه، یاد بگیرم...». در دلم تحسینش کردم... این درس، ضریب بالائی در امتحان کارشناسی ارشد داشت... اگر خوب می خواندیم، می توانستیم درصد بالائی بیاوریم که بسیار کمک کننده بود. من، او و بعضی از هم رشته ایها از همان ابتدای تحصیل در دانشگاه به لیسانس راضی نبودیم و با علاقه ای که به این رشته داشتیم، می خواستیم آنرا حتی تا دکترا هم ادامه دهیم...

در این افکار بودم که استاد با تاخیر آمد و دوستانی که بیرون بودند، یکی یکی وارد کلاس شدند. استاد شروع به تدریس کرد. اصول اولیه درس کریستالوگرافی کمی زمان می برد تا در ذهن جای بگیرد و فهم سریع همه مطالب گفته شده توسط استاد در همان جلسه تدریس تا حدی مشکل است و نیاز به علاقه، کار خارج از کلاس و استفاده از نمودار و شکل های کریستالوگرافی دارد. از تسلط استاد بر درس و این که به راحتی مباحث را مطرح و باز می کرد، لذت می بردم. به استاد خیره بودم و همکلاسی ها می نوشتند... می نوشتند...

توان جزوه نویسی بسیار ضعیفی داشتم. ترجیح می دادم که درس را گوش کنم تا اینکه بنویسم... این مساله برایم عذاب آور بود و باید جزوه ها را از دوستان میگرفتم و در منزل پاک نویس یا کپی می کردم. به همین دلیل تمیزترین و خوش خط ترین جزوه ها را داشتم و چون از چند نفر می گرفتم، کامل ترین هم بود... به طوری که در بعضی درس ها، دوستانی که از جزوه هایشان استفاده کرده بودم، جزوه هایم را می گرفتند و چند سری کپی می کردند...!

با این که یک سالی می شد او را می دیدم و حتی با او همکلاس بودم، احساس خاصی نسبت به او نداشتم. در کلاس در درون ناراحت و عصبانی بودم... و کاری از دستم بر نمی آمد. از اواسط کلاس احساس کردم دختری از آن طرف کلاس متوجه ناراحتی من شده و زیر چشمی مرا می پاید... می دانستم اوست، اما هم او را و هم خودم را سنگین تر از آن می دانستم که برگردم و به او نگاه کنم...

در انتظار سالروز تولد یک محبوب

هیجدهم آبان ماه سالروز تولد یکی از خوانندگان مورد علاقه ام است... ستار... کسی که از کودکی با آهنگهایش بزرگ شده ام و صدای زیبا و پر طنین اش برایم یادآور آن دوران خوش است... هر چند به دلیل گرفتاریهای درسی و کاری به مدت حدود ۱۵ سال نتوانستم آهنگهای روزش را -به موقع- پیگیر باشم... ولی از ترانه های قدیمی اش لذت بسیار برده و میبرم.

به همین بهانه و اگر زمان این فرصت را در اختیارم قرار دهد،  در روزهای ۱۵ تا ۲۰ آبان ماه جشنواره کوچکی در حد و قواره توانائیهای خودم در این وبلاگ کوچک به راه خواهم انداخت و لینک دانلود چند ترانه قدیمی از «ستار» را در وبلاگ قرار خواهم داد.

حتما پیگیر باشید.

پای منبر دوست

آقای «مهدی دانشمند» از روحانیان خوش صحبتی هستند که هر فردی از دختر و پسر و با هر گرایش مذهبی از صحبتهایشان لذت میبرد. در اینجا لینک یک سخنرانی کوتاه از ایشان را میگذارم. شنیدن آن شاید باعث پیگیری شما شود.

در صورت علاقه مندی، با جستجوی سایتهای مرتبط از طریق موتور جستجوگر گوگل با جستجوی عبارت "استاد دانشمند" میتوانید به مطالب بیشتری دسترسی پیدا کنید.

(لطفا برای روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید)

ادامه نوشته

کرامت باران (سرگذشت واقعی یک عشق-3)

فصل پائیز را خیلی دوست دارم... در نگاه اول، آنچه که به یادم میآید، تاریکی زودرس هوا و سرمای فرصت طلبی است که روز به روز بیشتر خود را نشان میدهد. اما زیبائی زرد و نارنجی و قرمز... رنگ برگهای فرو افتاده در پیاده روها و پارکها همراه با نم نم باران که گاهی به بارش پر شدت آن گره میخورد، برایم سمبل این فصل خاطره انگیزند.

هیچگاه نشده که فرو غلتیدن این قطره های پاک و معصوم را ببینم و مدتی هر چند اندک به فکر فرو نروم...

آیا از خود پرسیده اید که باران بهاری و پائیزی چه فرقی با هم دارند؟

در نظرم، باران بهاری همچون غسل یک نوزاد تازه رسته از زندان تنگ پیکره زمینی است... حیاتبخش است... و آغازگر رویش و شروعی دوباره. اما... بارش پائیزی، برایم نمادی از غسل میت است... غسل یک پیکره مرده... پیکره ای که چندی پیش زنده بود و از دیدنش، انسانها فارغ از زندگی ماشینی به آرامش میرسیدند. این غسل، غسلی است که مقدمه ای است برای تولدی دوباره... تولد در جهانی دیگر و دنیائی دیگر... چیزی که معاد (محل بازگشت) مینامندش... و این محل بازگشت، بهار سال بعد است...

بارش باران بر برگهای فرو افتاده بر زمین، برایم تکرار غسل پیکره ای مرده است... به امید رجعتی پاک و رویشی دوباره در موقعیتی دیگر... و همواره تلاش دارم که گامهایم، سهل انگارانه و فراموشکارانه بر برگهای رنگی خیس فرود نیایند؛ چرا که آنان ماموریتی مهم از سوی خدا دارند...

باران پائیزی برایم یادآور نوشته ای روی یک سررسید هم هست... سررسیدی از او که چندی در نزدم بود و در ورقی از آن در اولین ماه سال، شعری پر مفهوم درباره باران بهاری به دستخط زیبایش نوشته شده بود... ترانه ای که هر بار در هنگامه ریزش قطره های شتابان باران و نغمه غیر تکراری و آرامش بخش آن زیر لبانم زمزمه میکنم و دستخط زیبایش پیش چشمانم پدیدار میشوند... آن نوشته های زیبا، روی سررسید خاکستری... در آن فصل خاکستری... احساس خوشایندی داشتند...

***

ای دل ببین کرامت باران را

دشتی پر از شقایق و ریحان را

از انجماد خاک نخواهی رست

تا غافلی ظهور بهاران را

ای دل بیا دست طرب بردار

دامان با طراوت باران را

گه آبشار باش و گهی جویبار

پر نغمه ساز کوه و بیابان را

مانند رود شاعر دریا باش

دریا ببین شکوه نمایان را

***

تا وقتی به قدرت حیاتبخش بهار ایمان نیاوریم، نمیتوانیم از حصار ذهنیت افسرده و طبیعت منجمد پیرامون خود رها شویم و به راستی... آیا رویش دوباره گیاهان بر زمین عریان سرمازده معجزه اندکی است؟

آیا رویش این احساس لطیف در سینه سرد و سخت انسانها یادآور تحولی طبیعی در درون ما نیست؟

...

در ادامه مطلب، میتوانید نوشته هائی را در ارتباط با شعر « ای دل ببین کرامت باران را...» بخوانید.

(لطفا روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید)

ادامه نوشته