|
یادداشتها، خاطرات و تجربیاتی در عشق
|
وقتي پيش نماز مسيحي شود!
جواني با چاقو وارد مسجد شد و گفت: «بين شما کسي هست که مسلمان باشد؟» همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد. بالاخره پيرمردي با ريش سفيد از جا برخاست و گفت: «آري من مسلمانم». جوان به پيرمرد نگاهي کرد و گفت: «با من بيا...»
پيرمرد به دنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمي از مسجد دور شدند. جوان با اشاره به گله گوسفندان به پيرمرد گفت که ميخواهد تمام آنها را قرباني و بين فقرا پخش کند و به کمک احتياج دارد. پيرمرد و جوان مشغول قرباني کردن گوسفندان شدند و پس از مدتي پيرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص ديگري را براي کمک با خود بياورد. جوان با چاقوي خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسيد: «آيا مسلمان ديگري در بين شما هست؟»
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پيرمرد را به قتل رسانده، نگاهشان را به پيش نماز مسجد دوختند. پيش نماز رو به جمعيت کرد و گفت: «چرا نگاه ميکنيد؟ به عيسي مسيح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسي مسلمان نميشود!!»
درسي شيرين از کوروش بزرگ

دختري به کوروش بزرگ گفت: «من عاشق شما هستم». کورش به او گفت: «لياقتِ تو، برادرِ من است که از من زيباتر است و پشت سرت ايستاده است»...
دختر برگشت و کسي را پشتِ سر خود نديد. کوروش به او گفت: «اگر عاشق بودي، پشت سرت را نگاه نميکردي».
ديدگاه «او» در مورد عشق نخستينم
و ايميلهائي که انگار 15 سال دير به دستم رسيدند...
٭ ٭ ٭
امروز نگاهي به نظرهاي قديمي خوانندگان گرامي داشتم. نظري از آقاي 26 سبب شد اين پست بسيار طولاني رو بنويسم.
٭ ٭ ٭

پنجشنبه 5 اسفند 1389 خواننده ي عزيزي که خودش رو 26 معرفي کرده بود، برايم در نظري خصوصي نوشت:
ما آزموده ايم در اين شهربخت خويش
بايد کشيد بيرون از اين ورطه رخت خويش
سلام دوست عزيز
آقا بهنام
منم يک مرد از جنس خودتم. تا خيلي وقتها فکر ميکردم آدم خاصي هستم. آدمي که به يه عشق ظاهري يه همکلاسي از تموم وجودش دلبسته شد. براش بعد از اون حاضر بود جونش رو بده (که ديگه دير شده بود) يه عشقي از جنس همون عشقي که شما اون رو جسمي نميدونيد. باهاش ازدواج کرد. خيلي زود باخت.
به 4 ماه هم نرسيد. اما حالا که 2 ساله از جداييم ميگذره عاشقتر شدم به اون... اما ديگه نه تواناييش رو دارم براي عاشق شدن و نه ديگه حوصله روزهاي پر از التهاب... براي همين، هميشه برگه ي طلاقم رو تو کيفم... توي دلم قاب کردم. به هر دختري ميرسم، به هر فکري ميرسم، يه نگاه بهش مي اندازم...
زندگي همينه... يک فريب
اميدوارم موفق باشي... و بدون همه مون مثل هميم... چون خدامون يکيه... همه مون عاشقيم... اما عاشقها عاقبتشون همينه.
٭ ٭ ٭
جمعه 16 دي ماه 1390 - «او» ايميل زيبائي برايم ارسال کرد:
مردها در چهارچوب عشق، به وسعت غير قابل انکاري نامردند! براي اثبات کمال نامردي آنان، تنها همين بس که در مقابل قلب ساده و فريب خورده ي يک زن، احساس ميکنند مَردند. تا وقتي که قلب زن عاشق نشده، پست تر از يک سگ ولگرد، عاجزتر از يک فقير و گداتر از همه ي گدايان سامره پوزه بر خاک و دست تمنا به پيشش گدايي ميکنند... اما وقتي که خيالشان از بابت قلب زن راحت شد، به يک باره يادشان مي افتد که خدا مردشان آفريد!
... و آن گاه کمال مردانگي را در نهايت نامردي جست و جو ميکنند...
دکتر علي شريعتي
٭ ٭ ٭
وقتي اين ايميل را خواندم با وجودي که ميدانستم نوشته ي خودِ «او» نيست، اما نتوانستم تنها به خواندنش بسنده کنم. پس برايش نوشتم:
با سلام و تقديم صميمانه ترين احترامها حضور شما سرور گرامي
شريعتي انگار بعضي ها رو از قلم انداخته که در سوز چيزي که «عشق» مينامندش، همه ي سرمايه هاي فکري و عاطفي خودشون رو خرج کردند و وقتي به گذشته نگاه ميکنند هنوز جاي زخم دل و جاي خالي محبوبشون رو در نهايت خودش حس ميکنند.
برخي از زن ها هم همين طورند... شايد کمتر
( لطفاً بر روي لينک ادامه ي مطلب کليک فرمائيد )
مادرم دو بشقاب ميوه همراه با زيردستي، چاقو و چنگال داد تا به اتاقم ببرم. همان طور که از رشته و دانشگاهم براي فرناز صحبت ميکردم، فرناز ميوه ها را پوست ميکند و قاچ ميکرد. براي نخستين بار، کسي بود که خوردنِ ميوه هاي قاچ شده اش خيلي برايم لذت بخش بود... حسي آميخته با غرور و خوشحالي ناب. حتي اگر به همديگر محرم هم نبوديم، نگاههايمان بسيار پاک بودند (قسمت 148– شمارة 1، از اين نشانه).
حبيب عمو و زن عمو درب اتاقم را که نيمه باز بود، زدند. «بله اي» گفتم و عموجان به داخل اتاق آمد و در حالي که دستم را ميفشرد، مرا بوسيد و خداحافظي کرد. به نوبة خودم تعارف کردم که شام با ما بمانند اما با مهرباني و آوردن بهانه اي تکراري، تعارفم را رد کرد. تا دربِ آپارتمان بدرقه شان کردم.
هنگامة صرف شام که فرا رسيد، به هال آمديم. فرناز در پهن کردن سفره به مادرم کمک کرد. بيشتر زمانِ صرف شام به سکوت گذشت... با وجود اصرارِ مادرم، فرناز در شستن ظرفها کمک کرد. مدتي از وقتِ پس از شام نيز به تماشاي تلويزيون، گفتگو و خوردن ميوه گذشت. وقتي ساعت به 23 نزديک شد، فرناز اشاره کرد که «ميخوام برم». رفتنِ او اگر چه برايم چندان آسان نبود، اما نميتوانست در منزلِ ما بماند. بلند شد و به اتاقم رفت.
( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )
تا سرِ خيابان پياده آمديم. هنوز هم نمي توانستم دست فرناز را در دستانم بگيرم. هر از گاهي نگاهي بينِ ما رد و بدل ميشد؛ اما نه من و نه فرناز نميتوانستيم پيش قدم شويم. راهِ اندک تا سرِ خيابان را با حرفهاي کوتاه پيموديم. با تاکسي تا سبزه ميدان رفتيم و از آنجا با يک پيکان مسافرکش سفيد تا سرِ خيابانِ منزل پدري آمديم. شانه به شانة يکديگر راه ميرفتيم. بودنمان در کنار يکديگر، افتخار و لذتي بزرگ براي هر دوي ما بود. سعي ميکرديم از هم جلو نيفتيم يا عقب نمانيم! راه رفتنِ همديگر را نگاه ميکرديم و در نظرمان راه رفتنِ ديگري بسيار زيبا و تحسين برانگيز بود. با کليدي که داشتم، دربِ ورودي ساختمان را باز کردم. پشتِ دربِِ آپارتمان زنگ را به صدا درآوردم. مادرم به پيشواز آمد و ...
( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )
دنياي اين روزاي من
خواننده: داريوش اقبالي
ترانه سرا: روزبه بماني
دنيا هر چه قدر هم که بزرگ باشه، براي بعضي از ما تنگه... روزهائي هست که احساس ميکنيم با وجود داشتن همه ي چيزهاي خوب، باز هم دلمون راضي نيست. کشورِ هميشه پاينده مون هم در دوران حساسي به سر مي بره و دل نگراني از آينده ي اون ذهن ايرانيانِ بسياري رو درگيرِ خودش کرده. اين ترانه رو تقديم ميکنم به تمام خوانندگان گرامي... لينک دانلود رو مي تونيد در انتهاي متن ترانه ببينيد.
٭ ٭ ٭
دنياي اين روزاي مـن، هم قد تن پوشم شده
اون قدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده
دنياي اين روزاي من، درگير تنهايي شده!
تنها مدارا مي كنيم، دنيا عجب جايي شده!
هر شب تو روياي خودم، آغوشتو تن مي كنم
آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم
در حسرت فرداي تو، تقويممو پر مي كنم
هر روز اين تنهائي رو، فردا تصور مي كنم
همسنگ اين روزاي من، حتي شبم تاريك نيست
اين جا به جز دوري تو، چيزي به من نزديك نيست
هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم
آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم
٭ ٭ ٭
دانلود ترانه ي « دنياي اين روزاي من » از « داريوش » عزيز... بر اين نشانه کليک کنيد.
گروه 99
پادشاهي که يک کشور بزرگ را حکومت ميکرد، باز هم از زندگي خود راضي نبود؛ اما خود نيز علت را نميدانست.
روزي پادشاه در کاخ امپراتوري قدم ميزد. هنگامي که از آشپزخانه عبور ميکرد، صداي ترانه اي را شنيد. به دنبال صدا، پادشاه متوجه يک آشپز شد که روي صورتش برق سعادت و شادي ديده ميشد. پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد: «چرا اين قدر شاد هستي؟»
آشپز جواب داد: «قربان، من فقط يک آشپز هستم اما تلاش ميکنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه اي حصيري تهيه کرده ايم و به اندازة کافي خوراک و پوشاک داريم. به اين سبب من راضي و خوشحال هستم...»
پس از شنيدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزير در اين مورد صحبت کرد. نخست وزير به پادشاه گفت: «قربان! اين آشپز هنوز عضو گروه 99 نيست! اگر او به اين گروه نپيوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبيني است».
پادشاه با تعجب پرسيد: «گروه 99 چيست؟» نخست وزير جواب داد: «اگر ميخواهيد بدانيد که گروه 99 چيست، بايد اين کار را انجام دهيد: يک کيسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد. به زودي خواهيد فهميد که گروه 99 چيست!»
پادشاه بر اساس حرفهاي نخست وزير فرمان داد يک کيسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند. آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابلِ در کيسه را ديد. با تعجب کيسه را به اتاق برد و باز کرد. با ديدن سکه هاي طلايي ابتدا متعجب شد و سپس از شادي آشفته و شوريده گشت. آشپز سکه هاي طلايي را روي ميز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟! آشپز فکر کرد اشتباهي رخ داده است. بارها طلاها را شمرد ولي واقعاً 99 سکه بود! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نيست! فکر کرد که يک سکة ديگر کجاست و شروع به جستجوي سکه صدم کرد. اتاقها و حتي حياط را زير و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و نااميد به اين کار خاتمه داد!
آشپز بسيار دل شکسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلايي ديگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند. تا ديروقت کار کرد. به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وي را بيدار نکرده اند! آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نميخواند. او فقط تا حد توان کار ميکرد!
پادشاه نميدانست که چرا اين کيسه چنين بلايي برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزير پرسيد. نخست وزير جواب داد: «قربان! حالا اين آشپز رسماً به عضويت گروه 99 در آمد! اعضاي گروه 99 چنين افرادي هستند: آنان زياد دارند اما... راضي نيستند».
اين قطعه را يکي از خوانندگان گرامي برايم ارسال کرده بود. همين جا با اجازه از ايشان در وبلاگ درج ميکنم.
دستان آرزومند
چقدر دلم مي گيرد وقتي به يادم مي آيد
که اين دلِ پر طپش و خونين
اين نگاهِ هميشه منـتظر
در زيرِ خاک دفن خواهد شد
و اين دستانم در آرزوي در آغوش کشيدنت
زيرِ خاک خواهند پوسيد . . .
آيا از من چيزي باقي خواهد ماند؟
شايد ياد و خاطره اي محو شده
در پشت غبار زمان
که آن هم خيلي زود
فراموش خواهد شد . . .
ن. ص. .
18/8/1390
17:39 .
صبح پنجشنبه سوم مهر ماه 1379 آقا جعفر (برادر فرناز) به درب منزل پدري ام آمد. تعارف کردم که داخل منزل بيايد اما با مهرباني دعوتم را رد کرد. من که آماده بودم، از پدر و مادرم خداحافظي کردم و سوار خودرو شدم و به سمت منزل روحاني اي که مادرم آدرسش را داده بود، رفتيم. در راه، من و آقا جعفر آشنائي بيشتري با هم پيدا کرديم. به نظرم مرد خوبي آمد. مردي بود ميانسال با سبيل متوسط به رنگِ مشکي و گونه هائي نسبتاً برآمده. به نظر مي آمد که موهاي کوتاه و ضخيمِ مشکي اش به شانه کردن زيادي نياز ندارند... درست بر خلاف موهاي نرم و بلند من! چهل و پنج ساله و جاافتاده بود. بسيار آرام و مؤدب صحبت ميکرد. به داخل کوچه اي در خيابان فردوسي پيچيديم و پس از چند پيچ، به درب منزلي رسيديم که تابلوي دفتر ثبت ازدواج بر سردرِ آن خودنمائي ميکرد. سرِ ساعت مقرر آمده بوديم. پياده شديم و زنگ درب را زديم. خانم پيري پاسخ داد: «حاج آقا الان آماده نيستند... يه کم صبر کنيد...». ده دقيقه اي در بيرون منزل حاج آقا به انتظار ايستاديم. آقا جعفر دوباره زنگ زد. جواب آمد: «حاج آقا حموم هستن... هر وقت حاضر شدن، ميان...». خنده اي بر لبانمان نشست! حمام؟! آن هم درست پيش از خواندن صيغة محرميت؟! چاره اي نبود. در حالي که لبخندي بر لبانمان بود، به داخل خودرو برگشتيم و نشستيم.
( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )
مرد واقعی و مسلمان واقعی

ميگويند وقتي رضا شاه تصميم گرفت بانک ملّي را تأسيس کند براي بازاريها پيغام فرستاد که از بانک ملّي اوراق قرضه بخرند. هيچ کدام از تجّارِ بازار حاضر به اين کار نشد. وقتي خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسيار ثروتمند، خواهر مظفّرالدين شاه و مادرمرحوم دکتر اميني رسيد به رضاشاه پيغام فرستاد که مگر من مُرده ام که ميخواهي از بازار پول قرض کني؟ من حاضرم در در بانک ملّي سرمايه گذاري کنم و به اين ترتيب بانک ملّي با پول خانم فخرالدّوله تأسيس شد.
يکي از قوانيني که در زمان رضا شاه تصويب شد، قانون روزهاي کار و تعطيلي مغازه ها و ادارات بود. به اين ترتيب هر کس به خواست خود و بدون دليل موجّهي نميتوانست مغازه اش را ببندد. روزي رضاشاه با اتوموبيلش از خياباني ميگذشت که متوجّه شد مغازه اي بسته است. ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پيدا کنند و نزد او بياورند. معلوم شد که صاحبِ مغازه يک عرق فروشِ ارمني است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسيد: «پدر سوخته چرا مغازه ات را بسته اي»؟ مرد ارمني جواب داد: «قربانت گردم... امروز، روز قتل مسلم بن عقيل است و من فکر کردم صلاح نيست دراين روز عرق بفروشم». شاه دستور تحقيق داد و ديدند که حق با عرق فروش ارمني است. آن وقت رضاشاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت:
«در اين مملکت يک مرد واقعي داريم... آن هم خانم فخرالدوله است و يک مسلمان واقعي داريم آن هم قاراپط ارمني است».
بابک
نوشتن از کساني که پيش مان بودند و زودتر از ما رفتند، آسان نيست اما اين که بتواني احساساتت را آن چنان به نگارش درآوري که حرف دلت را بزني، دشوارتر است.
بابک را زماني شناختم که با حامد، برادر دوقلويش، سال 1365 به منزل ما آمدند. سه ساله بودند... پسراني دوست داشتني، زيبا و پر جنب و جوش با موهاي نرم قهوه اي روشن و پوستي سفيد. بابک آرام بود و لبخندي معصوم بر لب داشت و حامد شيطان بود و آرام نمي نشست و لبخند، آن زماني بر چهره اش نقش مي بست که شيطنت اش را سرِ کسي خالي کرده باشد!
بابک از همان کودکي مشکلي در دريچه هاي قلبش داشت. سوراخي هم در قلبش مانع از خون رساني مناسب به بدنش ميشد. در سال 1368 براي جراحي قلب به کشور اتريش رفتند و پس از آن خوشحال بود که ميتواند مانند ديگر دوستانش بِـدَود و بازي کند. ميگفت: «خوشحالم که ديگه کبود نيستم...» و آن عملِ نجاتبخش باعث شده بود تا کبوديهاي زير چشم و سرانگشتانش و بيحالي هميشگي اش تا حد زيادي بهبود پيدا کنند. پزشکان اما گفته بودند که در بزرگسالي بايد عمل ديگري بر روي قلبش انجام شود و نتيجة نهائي را آن عمل مشخص خواهد کرد.

اين چند سال آخر، سه باري عمل شده بود... مشکل قلبي اش پيشرفت کرده بود و وقتي براي بار چندم زير تيغ جراحي ميرفت، ضعيف تر ميشد. چاره نبود... بدون عمل هم اميد چنداني براي زنده بودنش نبود.
آخرين بار که ديدمش، تير ماه 1385 بود... براي بدرقة مادرم و مادرش، هلن، که به سوريه ميرفتند، آمده بودم. در آن گرماي شروع تابستان با کت و شلواري مشکي که بر تن داشت و آن شخصيت متين اش، بسيار دوست داشتني شده بود. پس از سالها دوري، بابک را که از شهري ديگر مي آمد، ميديدم و از بزرگ شدن و قد کشيدنش شگفت زده بودم! هنوز هم آن صداي نرمِ بابک که هنگام دست دادن به من گفت: «خيلي خوشحال شدم ديدمتون...» هنوز در گوشم است. نميدانستم و هرگز هم تصور نميکردم که اين آخرين ديدارمان خواهد بود...
( لطفاً بر روي لينک ادامه ي مطلب کليک فرمائيد )
و امـروز بـرف مي باريـد...
اين نوشته ي زيبا به ايميل من ارسال شده بود و به مناسبت اين روزهاي سرد و برفي ماه محرّم با اندکي ويرايش به تمامي خوانندگان گرامي تقديم ميکنم.

سرما بيداد ميکند و من يک دانشجوي ساده با پالتويي رنگ و رو رفته، در پاريس، يکي از بهترين شهرهاي اروپا، دارم تند و تند راه ميروم تا به کلاس برسم. نوک بيني ام سرخ شده و اشکي گرم که محصول سوزِ ماهِ ژانويه است، تمام صورتم را ميـپيمايد و با آب بيني ام مخلوط ميشود. دستمالي در يکي از جيـبها پيدا ميکنم و اشک و مخلفاتش را پاک ميکنم و خود را به آغوش گرماي کلاس ميسپارم.
استاد تند و تند حرف ميزند، اما ذهن من جاي ديگري است. برف شروع ميشود، آن را از پنجره کلاس ميـبينم و خاطرات مرا ميبرد به سالهاي دور کودکي... وقتي صبح سر را از لحاف بيرون آورده و اول به پنجره نگاه ميکرديم، چه ذوقي داشت وقتي ميديدي تمام زمين و آسمان سفيدپوش است و اين يعني مدرسه، بي مدرسه... پس خودت را به خواب شيرين صبحگاهي ميهمان ميکردي و مواظب بودي انگشتان پاهايت بيرون از لحاف نماند که يخ بکند...
خاطرات مرا به برف بازي با دستکشهاي کاموايي ميـبرد که اول سبک بودند و هر چه ميگذشت خيس تر ميشدند و سنگين تر... ياد لبوهاي داغ و قرمز که مادر ميـپخت و از آن بخار بلند ميشد و حالا دختري تنها و بي پول و بي پناه که در يک سوئيت دوازده متري زندگي ميکند و با کمک هزينه ي 300 يوروئي دانشگاه بايد زندگي کند و درس بخواند...
اين ماه اوضاعِ جيبم افتضاح است. البته هميشه افتضاح است اما اين ماه بدتر. راستش يک هزينه ي پيش بيني نشده بيشتر از نصف ماهيانه ام را بلعيد و اين وضع را به وجود آورد. آن هم وقتي که نصف اوليه اش را خرج کرده بودم و اين يعني تا آخرِ ماه هيچ پولي در کار نبود. نميدانم براي شما هم پيش آمده يا نه که پس اندازي نداشته باشيد و فقط به درآمدتان که زياد هم نيست متکي باشيد.
راستش اين خيلي ترسناک است... هر چند باز جاي شکرش باقي است که اين جا هم بيمه درماني داريد و هم سرپناه ولو کوچک... و اين يعني خيال تان از بيماري و بي خانماني راحت است؛ اما خب... براي بقيه ي چيزها بايد خرج کنيد و وقتي مثل اين ماه يک خرج ناخواسته داشته باشيد اوضاعتان کمي به هم ميريزد.
ناگهان انگار که گرما مغز منجمد شده ام را به کار اندازد، ياد يک دوست افتادم. البته نه براي پول قرض کردن که از اين کار نفرت دارم... بلکه براي کار. يلدا يک دوست بود که شرايطش تقريباً مثل خودم بود؛ با اين تفاوت که او اجازه ي کار داشت و من نه...
مي دانستم قبلاً پرستار بچه بوده. پس سراغش رفتم که به قهوه اي ميهمانم کرد و يک ساعت تمام مرا از کار کردن غيرقانوني ترساند که البته راست هم ميگفت... براي چند ساعت کار در هفته که آن هم شايد گير بيايد يا نه، نمي ارزيد همه چيز را به خطر بياندازم. يک آن در آن بارِ کذايي احساس کردم بدبخت ترين آدم روي زمينم. يلدا سيگارش را خاموش کرد و بلند شد که برود. به شوخي يا جدي گفت: «اين شبها سفارت شام ميدن، ماهِ محرّمه... تو هم يه جوري خودتو بنداز اون جا» و خداحافظي کرد و رفت...
( لطفاً بر روي لينک ادامه ي مطلب کليک فرمائيد )
رز و بنفشه
نوشته : بهنام
اين قطعه ي ادبي خيلي برام خاطره انگيزه و اون رو در خرداد ماه 1374 نوشتم و حرفهاي دلم رو در باره ي گل سوگلي ام به نگارش درآوردم
.
٭ ٭ ٭
نمي دانم چرا هر وقت از کنار پارک ها و چمنزارها مي گذرم، در لابه لاي مناظر زيباي قرمز و زرد و سپيد گل هاي رز، چشمانم به دنبال بنفشه هاست... بنفشه هاي بنفش و زرد... گوئي بنفشه ها با آن نگاه نازنين شان در نهايتِ سکوت و آرامش با من حرف ها دارند... نگاه مرموز و معصومانه شان مرا به دنياي خودشان مي برد... واي نمي دانم چرا بنفشه هاي زيبا هميشه در زير گل هاي مغرور سرخ قرار دارند. گل هاي سرخي که تنها توجهم را به رنگ هاي تندشان جلب مي کنند و ديگر هيچ... حتي هنگام بوئيدن آنها خيلي دقت مي کنم خارهاي سخت و خشن آنها دستانم را نخراشند... هنگام نگاه کردن به آنها ابهت ظاهري شان و حالت و رنگ مغرورانه شان مرا در ترديد فرو مي برند.
.gif)
هنگامي که نظر دوستانم را در مورد گل محبوب شان مي پرسم، در مورد سليقه ام شک مي کنم... چرا بايد همه يک گل را دوست داشته باشند و آن هم گلي مثل گل رز؟ هيچ گاه نمي توانم بعد از نگاه کردن به يک گل بنفشه به فکر فرو نروم. با خود مي گويم: «آخر اين گل ساده و کوچک و کوتاه چرا بايد اين گونه مرا مـتفکر خود سازد؟ فکرش را بکنيد... با آن گلبرگها و چشمان زيبائي که انگار بر آن سرمه کشيده اند، به من خيره شده است... اندوهي را در او مي يابم که در چيز ديگري نيافته ام. زيباترين منظره هاي عرفاني را در رقص غمگينانه ي گل هاي بنفشه در دست باد بهاري ديده ام. ساقه ي ظريف و کوتاه شان خم مي شود و سر در گوش هم... حديث معصوميت شان را مي گويند و باز هم... نگاه شان مرا به خود مي گيرد...»
بارها شده گل هاي سرخ متراکم پارک ها با آن رنگ سبز درخشان و گلبرگ هاي پيچيده ي قرمزِ تندشان لحظاتي مرا به خود مشغول داشته اند؛ ولي ژست مغرورانه شان تنها باعث شده که من زيبائي ظاهرشان را تحسين کنم و از بوي خوش آنها لذت ببرم. گل هائي که مي گويند: «همان جا وايستا و به من نزديک نشو...!» و سپس خارهاي بي رحم شان را آماده مي کنند...!
ديگر نمي دانم از بنفشه چه بگويم... زيرا غم نگاه شان هم چون «غم نجابتِ چشمانِ مريم» برايم هزاران حرف دارند؛ حرف هائي که نتوان به نگارش درآورد. نگاه لطيفي که تنها با نگاه مريم قابل مقايسه است. تا کنون هيچ نگاهي را اين قدر شبيه به هم نيافته ام.

مدت ها به دنبال اين موضوع بودم... موضوع بنفشه ها و اين که چرا اين زيبائي عرفاني شان که در زيبائي ساده ي ظاهرشان تجلي يافته است، در گل هاي زيباي ديگر نتوان يافت؟ در انديشه بودم که چرا گلي را که اين اندازه بار عرفاني دارد، به عنوان مظهر عشق نمي شناسند؟!
بعدها گمشده ام را در مجله اي يافتم... مقاله ي گلي در مورد گلها. فهميدم که گل سرخ تنها به خاطر زيبائي مسحور کننده اش و اين که نشانه ي زيبائي عشق است، به عنوان سمبل عشق و محبت برگزيده شده است و البته به عمق و عظمت عشق نمي پردازد و سرانجام... راز صميميت بنفشه را دريافتم و بسيار خوشحال شدم...
اين گل زيبا، گلي که به محض نگاه کردنش نگاه هايتان به هم گره مي خورد و شرم و حياي او تو را به نهايت آرامش مي رساند، سمبل پاکي و عصمت است... چيزي که اکنون در عشق کمتر مي توان يافت... و خوشحال تر اين که گل مورد علاقه ام به دور از اين ظواهر است... و دانستم که چرا گل هاي سرخ هماره در پيش گل هاي ديگر و به خصوص بنفشه ها گردن افرازي مي کنند و باز هم سر انجام راز حيا و معصوميت نگاه بنفشه ها را دريافتم و آن هم به چه زيبائي...
پس از آن گل رز در نظرم سمبلي شد براي زيبائي ظاهري عشق و دلتنگي و سختي و آزار آن و بنفشه ي معصوم نشانه ي تنهائي و آرامش و وفاداري... پس... در حالي که شاخه اي از گل سرخ و شاخه اي از گل بنفشه را در دستانم دارم، گل سرخ را به تو مي دهم و بنفشه را بر روي قلبم مي فشارم و مي بوسم و تقديمت مي کنم و مي گويم:
اگه عشق منو باور نداري... خيلي راحت مي خوام تنهام بذاري
تو هر لحظه ي دلتـنگي اين جا
به جز آزارِ من کاري نداري
بهنام .
11 خرداد 1374
پنج شنبه .
◄ پس نوشت:
اين پست رو به کسي تقديم مي کنم که يادش آرامش بخش من در اين پائيز به ياد ماندني سال 1390 بود... کسي که عکس هاي اين دست نوشته ام را هم برايش ارسال کردم... به ايزد مي سپارمش...
پانزدهمين سالگرد خداحافظي از «او»
امروز دقيقاً پانزده سال از اون روز غمگين و تيره ي دوشنبه بيست و هشت آبان 1375 مي گذرد... روزي که به سختي زياد، دوست داشتن ام را براي «او» بيان کردم و خواستم که با هم بمانيم. از ديد من، آن روز آخرين روز از عشق پاک نخستينم نسبت به «او» بود... هر چند ياد و خاطره اش هميشه با من بوده و خواهد بود، اما دوستان و همراهان خوبي که در طي اين سالها داشتم، غم نبودنِ «او» را برايم قابل تحمل تر کردند.
وقتي ماه آبان فرا مي رسد، اين روز نيز در يادم زنده مي شود و برايم نه نشانه ي مرگ يک عشق پاک و بزرگ، که برگي ديگر از دفتر خاطراتم بود که بر قلب و ذهنم افزوده شد...
کسي چه مي دانست که ديدارِ بعديِ ما چه اندازه با آن روز غمگين پائيزي سال 1375 متفاوت خواهد بود؟ ارديبهشت 1388 روزي به ياد ماندني براي هر دوي ما بود... ديدار دوباره با «او» در يک کنگره ي علمي در شهر شعر و ادب و عشق... شيراز. در فضائي بسيار صميمي و دل انگيز و تجديد خاطره اي از با هم بودن پس از سيزده سال!
کساني مي توانند احساس مرا به درستي درک کنند که مايه ي آرامش و بهانه ي همه ي شاعرانه هاي زندگي شان را از دست داده باشند. آن روز بهاري به من ثابت کرد، که دوست داشتـنم يک طرفه نبود و ما از ديدِ يکديگر نه زن و مردي براي با هم بودن و زير يک سقـف زندگي کردن بوديم، بلکه به چيزي فراتر از آن دست يافتيم... هميشه به ياد هم بودن... چيزي که ازدواج به آساني مي توانست اين را که شرطِ نخست هر عشق خالصانه است، از ما بگيرد و براي ما اين گونه نشد...
من به اين اعتـقاد پيدا کرده ام که عشق با ازدواج اگر نميرد، زخمي و پر شکسته مي شود... چه آن که «عشق»، خواستنِ ديگري تنها به خاطرِ وجود اوست و اگر با ازدواج همراه شود، جسمي مي شود و از ديدگاه من ماية پيوند روحي و معنوي دو دلداده از ميان مي رود...
وقتي در لحظه ي خداحافظي از «او» در شيراز، به خاطرِ تمام اذيت کردنهايم و گرفتار کردن ذهن «او» در چنبره ي دوست داشته شدنش و گرفتن آرامشش پوزش خواستم، سرش را به رويم برگرداند و گفت: «خواهش مي کنم بهنام... اين چه حرفيه...» همين چند کلمه ي ساده و کوتاه که با حالت خاص چشمان و نگاهِ «او» در آميختند، برايم هزاران معنا داشتند... و تمام خاطره هاي تلخ و شيرين با «او» بودن از مهر ماه 1374 تا آبان 1375 را در بر مي گرفتند.
«او» اکنون در ايران نيست ولي دعاهايم پشت سر «او»ست. همان چيزي که خودش به عنوان دليل اصلي پاسخ ردش به من گفت و تا کنون هم به آن وفادار بوده است...
با ياري ايزد يگانه، اميد دارم همان گونه که من هميشه به «او» افتخار مي کردم، ايران هماره پاينده ي ما نيز به «او» ببالد.
٭ ٭ ٭
ماجراي آن روز غم انگيز پائيزي را در پستهاي زير در بخش «سرگذشت واقعي يک عشق» نوشته ام:
تا ساعت سيزده و سي دقيقه چه گذشت ؟ (سرگذشت واقعي يک عشق- 63) از این نشانه.
تلخ ترين « نه » ي زندگي من... (سرگذشت واقعي يک عشق- 64) از این نشانه.
شهادتِ «او» در بـيدادگاهِ عشق (سرگذشت واقعي يک عشق- 65) از این نشانه.
ارزش واقعي انسان به چيست؟
خاطره اي از علامه محمد تقي جعفري به مناسبت عيد غدير خم
* توجه: اين کلام از جناب علامه جعفري نقل به مضمون است

علامه محمد تقي جعفري (رحمهالله عليه) ميفرمودند: عده اي از جامعه شناسان برتر دنيا در دانمارک جمع شده بودند تا پيرامون موضوع مهمي به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضوع اين بود: «ارزش واقعي انسان به چيست». براي سنجش ارزش خيلي از موجودات معيار خاصي داريم. مثلاً معيار ارزش طلا به وزن و عيار آن است. معيار ارزش بنزين به مقدار و کيفيت آن است. معيار ارزش پول پشتوانهي آن است. اما معيار ارزش انسانها در چيست؟ هر کدام از جامعه شناسها صحبتهايي داشتند و معيارهاي خاصي را ارائه دادند. وقتي نوبت به بنده رسيد گفتم: «اگر ميخواهيد بدانيد يک انسان چقدر ارزش دارد ببينيد به چه چيزي علاقه دارد و به چه چيزي عشق ميورزد. کسي که عشقش يک آپارتمان دو طبقه است در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است. کسي که عشقش ماشينش است، ارزشش به همان ميزان است. اما کسي که عشقش خداي متعال است ارزشش به اندازه ي خداست».
علامه فرمودند: «من اين مطلب را گفتم و پايين آمدم. وقتي جامعه شناسها صحبتهاي مرا شنيدند براي چند دقيقه روي پاي خود ايستادند و کف زدند. وقتي تشويق آنها تمام شد من دوباره بلند شدم و گفتم: «عزيزان! اين کلام از من نبود. بلکه از شخصي به نام علي (عليهالسلام) است. آن حضرت در نهج البلاغه ميفرمايند: «قِيمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا يحْسِنُهُ» (ارزش هر انساني به اندازهي چيزي است که دوست ميدارد). وقتي اين کلام را گفتم دوباره به نشانه ي احترام به وجود مقدس اميرالمؤمنين علي (عليهالسلام) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاري کردند...»
حضرت علامه در ادامه فرمودند: «عشق حلال به اين است که انسان (مثلاً) عاشق 50 ميليون تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگويند: «آي!!! پنجاه ميليوني!!!» چه قدر بدش ميآيد؟ در واقع ميفهمد که اين حرف توهين در حق اوست. حالا که تکليف عشق حلال اما دنيوي معلوم شد ببينيد اگر کسي عشق به گناه و معصيت داشته باشد چقدر پست و بي ارزش است؟! اينجاست که ارزش «ثـار الله» معلوم مي شود. ثار الله اضافه ي تشريفي است. خوني که در واقع آن قدر شرافت و ارزش پيدا کرده که فقط با معيارهاي الهي قابل ارزش گذاري است و ارزش آن به اندازه ي خداي متعال است.
رمز را از « بهنام » درخواست کنيد، در صورت امکان کد دسترسي را به شما خواهم رساند.
مهر ماه 1379 ترم سوم کارشناسي ارشدم را آغاز کردم. به دليل تراکم درسها تصميم گرفتم که تنها در شهر تهران تدريس کنم و بنابراين به ادارة آموزش و پرورش شهر محل سکونتم نرفتم. آقاي نظري، مسئول نيروي انساني در ادارة آموزش و پرورش شهر تهران به من گفت که کمي دير آمده ام. گفتم: «اگه نيرو نياز نيست که جاي حرف نيست... اما راستش من به خاطر امر خير نتونستم زود خودم رو معرفي کنم...» چشمهايش برقي زدند، لبخندي زد و پرسيد: «مبارکه! ازدواج کرديد؟!» پاسخ دادم: «نه هنوز... قرارهاي اوليه گذاشته شده...» مکثي کردم و به چهرة آقاي نظري نگاه کردم تا ببينم در يک محيط خشک و رسمي اداري ميتوان کمي خصوصي صحبت کرد يا خير؟ و چون نگاه پرسش آميزش را ديدم، ادامه دادم: «براي برگزاري مراسم، مثل نامزدي و اينها بايد صحبت کنيم...». دوباره به من تبريک گفت. ورقهائي را از داخل کازيو (جا نامه اي) بيرون آورد و پرسيد: «دبيران دبيرستانها رو مشخص و معرفي کرديم، فقط يه مدرسة راهنمائي هست که دبير حرفه و فن و علوم تجربي نداره!... مايل هستيد اينا رو تدريس کنيد؟!» پاسخ دادم: «به اين درسها علاقه دارم... اين مدرسه کجا هست؟». آقاي نظري آدرس مدرسه را به من داد و مرا براي گرفتن ابلاغ اين درسها راهنمائي کرد. تشکر کردم و بيرون آمدم.
( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )
از خواهرم تشکر کردم. در دلم غوغائي بود. خواهرم که مقابلم ايستاد، من هم بلند شدم. ناگهان خواهرم سرش را به سويم خم کرد و گونه هايم را بوسيد و گفت: «بهنام جان!... مبارکه! قبول کردن!...» چند لحظه اي کلماتي را که از دهان خواهرم بيرون آمده بود، در ذهنم تکرار کردم. ذهنم رفت به اين که چه طور ميتوانم با فرناز باشم. آيا ديدارهاي گاه و بيگاه و تلفني؟ يا اين که خانواده اش بحث خواستگاري رسمي را پيش ميکشند. خواهرم رفت تا اين خبر را به مادرم بدهد و چيزهاي ديگري هم گفت که من متوجه نشدم.
به خواهر و مادرم پيوستم. از مادر پرسيدم: «خب... الان بايد چي کار کرد؟» مادر گفت: «اونا قبول نميکنن که همين جوري با هم باشيد. ميگن بايد بيائيد خواستگاري...» اصلاً انتظار نداشتم که خيلي زود کار به اينجاها بکشد... نه کارِ ثابتي داشتم و نه درسم تمام شده بود. اينها را به مادر گفتم. گفت: «نميشه يکي رو بخواي اما از راهِ درستش اقدام نکني. نميشه... نه! اگه فرناز رو ميخواي، بايد حتماً بريم خواستگاري...» نميدانستم چه بگويم. هر چند که در ديدار و گفتگوي نخستين از فرناز و متانت و شخصيتش خوشم آمده بود اما هنوز محبت فرناز آن چنان به دلم ننشسته بود که به اين زودي بحث خواستگاري پيش کشيده شود و با کمال ميل به آن راضي باشم. مادر گفت: «اونها گفتند که همين پنجشنبه بيائيد خواستگاري!!» گفتم: «آخه مامان!... الان؟! به اين زودي؟! چه عجله ايه آخه؟!» مادر گفت: «دخترِ مردم رو که نميتوني هر وقت خواستي ببري! وقتي باهاش حرف زدي و اونا قبول کردن، بايد راهش رو بري...» حرف مادرم منطقي بود، اما کسي از دل من خبر نداشت.
( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )
دو روزي که بايد منـتظر ميماندم تا جواب را از خانوادة فرناز بشنوم، برايم بسيار عادي گذشت. نميدانم چرا هيچ دلهره اي از اين بابت نداشتم ولي برايم مسلم بود که تجربة نخستينم در خواستگاري نيمه رسمي از «او» در اين زمينه بي تأثير نبوده است. خودم را با کتابها، روزنامه ها و قدم زدن در پارکها سرگرم ميکردم.
عصرِ دو روز پس از صحبتم با فرناز، خواهرم به منزلِ پدري آمد. با مادرم در اتاق پذيرائي بوديم که خواهرم از من پرسيد: «زنگ بزنم ازشون بپرسم جوابشون چيه؟» گفتم: «باشه...» خواهرم گوشي را برداشت و شمارة زن دائي را گرفت و مدتي با او حرف زد. گوشي را گذاشت، به من خيره شد و با گامهائي آرام به سوي من آمد.
٭ ٭ ٭
به ياد سه ماه پيش افتادم. روزي از آخرين روزهاي خرداد 1379 و پيش از اين که مادرم و پدرم در بيمارستان بستري شوند، به خواهرم گفتم تا براي آخرين بار به منزل پدري «او» زنگ بزند و حرف آخرش را بشنود. خواهرم ساعت شش بعد از ظهر پاي ميز تلفن چهار زانو روي زمين نشست و حدود ده دقيقه با «او» صحبت کرد.
( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )
مکالمه اي بين لئوناردو باف و دالايي لاما

لئوناردو باف يک پژوهشگر ديني معروف در برزيل است. متن زير نوشته اوست:
در ميزگردي که درباره «دين و آزادي» برپا شده بود و دالايي لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوي و البته کمي بدجنسي، از او پرسيدم: «عالي جناب، بهترين دين کدام است؟»
با خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودايي» يا «اديان شرقي» که خيلي قديميتر از مسيحيت هستند.
دالاييلاما کمي درنگ کرد، لبخندي زد و به چشمان من خيره شد ... و آن گاه گفت: «بهترين دين، آن است که از شما آدم بهتري بسازد.»
من که از چنين پاسخ خردمندانهاي شرمنده شده بودم، پرسيدم: «آن چه مرا انسان بهتري ميسازد چيست»؟
او پاسخ داد: «هر چيز که شما را دلرحمتر، فهميدهتر، مستقلتر، بيطرفتر، بامحبتتر، انساندوستتر، با مسئوليتتر و اخلاقيتر سازد. ديني که اين کار را براي شما بکند، بهترين دين است».
من لحظهاي ساکت ماندم و به حرفهاي خردمندانة او انديشيدم. به نظر من پيامي که در پشت حرفهاي او قرار دارد چنين است:
دوست من! اين که تو به چه ديني اعتقاد داري و يا اين که اصلاً به هيچ ديني اعتقاد نداري، براي من اهميت ندارد. آنچه براي من اهميت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کلّ جهان است.